تبليغاتX
لحظه های زندگی من
شنبه روز بدي بود

تازه فهميدم ،فريدون تو شعرش خالي نبسته.
تازه فهميدم اون روز ،شنبه روز ننگ من بود.

روزي كه از دانشگاه خوب قبلي ام فارغ شدم،روزي كه دانشگاه ننگ جديدم قبول شدم،روزي كه با مسائل ديگه اي آشنا شدم.

امروز يا بهتر بگم،ديروز،شنبه روز بدي براي من بود.
روزي كه موقعيت كاريم كه مي ترسيدم به خطر بيفتد،به خطر افتاد  و تنزل پيدا كرد.
خيلي دلم گرفت،خيلي ناراحت شدم،ولي يه تجربه است،دوست نداشتم يه لحظه وايسم،اما ايستادم،اون داداششو آورد جاي من.
و مني كه نصفه روزه مي خواستم برم رو فرستاد پيش محمد اينا،مي دوني از چيش مي سوزم،از اينكه به راحتيه آب خوردن،گفت برو بالا،پس چرا اينجايي برو ديگه.
يعني فهميدم ،يك اپسيلون براش مهم نبودم،اصلاً حسابم نمي كرد،سواريشو ازم گرفت،ديگه براش يه مهره سوخته بودم.
چه بد شد كه اومدم اينجا.
امروز مدير گروه بيخوديه دانشگاه جديدم به من زنگ زد و گفت آقاي لحظه نويس،من تطبيق واحدتون رو مي خواستم ارسال كنم،اما هرچي تو پروندت گشتم نامه فراغت رو پيدا نكردم،و نمي تونم برات كاري بكنم،بعدش زنگ زدم دانشگاه قبليم گفت به تاريخ يك ماه و خورده اي پيش نامه ارسال شده،حالا نمي دونم نامه گم شده يا تو پست مونده،ولي حدسم ميگه اين مسئولان عوضي دانشگاه سگدوني كه هيچي نداره اين اشتباهو كردن.
وقتي كه مي رفتم    فكر تو راحت بود
تكرار اسم من         از روي عادت بود
وقتي كه مي رفتي    از غصه وا موندم
مرگم كه زودم بود    فردا رو جا موندم
دلخور نشو از من
از اينكه دلتنگم
من با خودم قهرم
با تو نمي جنگم
از دست خود رفتم
از دست تو دورم
دلخور نشو از من
وقتي كه مجبورم
اين قسمت من بود
حرفاتو مي فهمم
فرصت بده كم كم
از خاطرت كم كم
از من به دل نگير
همدرد بي تقصير
باشه گناه تو
پاي منو و تقدير

باشه خداي بزرگم اينم پاي من و تقدير
ولي اگه يه روزي بريدم و به سيم آخر زدم،ديگه از دست رفتم،اون موقع ميشم بنده بدت،اون موقع شيطون توي جلدم ميره،اون موقع به گذشتم پشت مي كنم،اون موقع دنيا رو نمي خوام،هيچي رو نمي خوام،دوست دارم برم توي دهات كوره هاي عسلويه كارگري كنم،جون بكنم،از هيچكس خبر نداشته باشم هيچكسم ازم خبر نداشته باشه.
ديگه اشباع شدم،ديگه سير شدم،خدا  خدااااااا         من ظرفيتشو ندارم.ولم كن برو سراغ يه آشغال كثافت ديگه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387لحظه 23:32 توسط لحظه نویس