سلام
من امروز صبح رسيدم(زيارتم قبول باشه).
چه حالي داد،چه انرژي مثبتي،چه توهمي،واقعاً وقتي پام به كف حرم خورد ناخودآگاه اشك تو چشمام جمع شد،چقدر امام رضا دوستت دارم،و چقدر دوست داشتم كه تو حرمت زندگي كنم،من سعي كردم به دور از تموم وابستگي ها وارد حرم بشم،خداوكيلي نميشد اونجا رو با هيچ جاي ديگه عوض كرد.
مادرم اينا به بازار و جاهاي ديگه رفتن،مي گفتند پاساژ الماسش خيلي خوشكل بوده(تبليغ شد)،ولي من نرفتم و سعي كردم تا اونجا كه ميشه از فرصت كمم استفاده كنم،از باب الرضا مي رفتي داخل ،گنبد آقا روبروت(واي چه حسي)،تازگي ها رواق امام خميني رو روبروي همون باب ساخته بودند،اونجا به قول معروف لژ خانوادگيش بود،باورت ميشه وقتي مي ري وارد رواق ميشي ،از دنيا آزادي ،انگار دوست داري فقط نماز و قرآن بخوني و عبادت كني.
شنيدي ميگن جو محيط هركسي رو مي گيره ،اين يه واقعيته و همه اونجا به هم انرژي بيشتر مي دادن برا اينكه بيشتر غرق آقا بشن.
نمي دونم چه جوري حرف بزنم يا داد بزنم،ولي خيلي خوبه ،حالا هم واسه آقام و حرمش خيلي دلم تنگ شده،لحظه خدافظي اينقدر دلم مي خواست بمونم كه حد و اندازه نداشت،انگار همينجوري كه داشتم مي رفتم يه چيزيمو داشتن دفن مي كردن.
حرف آخر:آقابازمدعوتمكنخيليدوستتدارم.
روز اول اونجا زن داييمو با دختر داييم اينا ديديم،زياد باهم نبوديم ،چون اونا روز آخرشون بود،ولي همونم خيلي خوب بود،احمدرضا خيلي شيطوني مي كرد.
من چندتايي سوغاتي تو راه حرم خريدم،ولي مثل سنت قبلم سعي كردم زياد خرج اين چيزا نكنم.
راستي يه كافي نت نزديك حرم بود كه هر روز مي رفتم ،چك مي كردم ،ببينم نمره محاسباتم رو زده يا نه،كه بالاخره روز آخر نمرمو زد:۱۲.۵،(برا اين استاد عاليه)و قبول شدم و فارغ التحصيل شدم و از شر اين خراب شده راحت شدم، مگه نمي بيني توضيحات وبلاگو عوض كردم.
الان رفتم جز جامعه سردرگمان ايران،كه سرشون با چيزشون پنالتي ميزنه،البته من زياد نيست به اين جرگه پيوستم،دوستاني رو مي شناسم كه در حد كارشناسي و حتي بالاتر در حد تيم ملي در اين انجمن فعاليت مي كنن و پيشكسوت شدن،حالا هم من بايد براشون چاي بريزم،خيلي هم چاي دوست دارن،باورتون نميشه، بزارين با اين وضعيت كنكور همه مدرك بگيرن،قراره شما برا ما چاي،اونم نعناييش بريزين.
خالم اينا از ماهشهر دل كندند،و اومدن توي خونه اي كه كنار خيابون ما داشتن بشينن،دختر خالم هم تمام وسايل رو نو كرده،بايد اين خونه رو ديد،شده عروسك.
راستي ماه مبارك رمضان هم رسيد،البته ما به روز اولش نرسيديم.
مهردادم براي يه تيم اسمم رو رد كرده،قراره شب هاي ماه مبارك بريم مسابقات فوتبال،اين تيمي كه من امروز بعداز ظهر با كلي خستگي باهاشون تمرين كردم،اونقدرها هم اميدوار كننده نيست.
آقا ممنون ممنون و بازم ممنون،كه با اين همه گناه دعوتم كردي.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387لحظه 1:38 توسط لحظه نویس
|