دختري زيبا، به قول سپهر خوشكل ترين آسمونا يا نه به قول خود سپيده،خوشكل ترين دختر پايين شهر، و پسري بي آلايش ،از جنس آفتاب،به قول سپيده با پرستيژترين پسر وسط مسطا.
خيلي با هم خوب بودن، خيلي همديگرو دوست داشتن، خيلي، وقتيايي كه با هم بودن ،هر وقت مي ديدمشون انگار هيچ غم و غصه اي تو دلشون نبود،از بس چرت و پرت مي گفتن و مي خنديدن،جفتشون به قول سپهر ديوونه ديوون بودن. يه هفت هشت ماهي مي شد،كه تو راهه مدرسه به پست هم خورده بودندو،سپيده با همه نجابت و پاكدامنيش،پيش چشماي مشكي براق آقا سپهر كم آورده بودو،يك دل نه صد دل عاشق شده بود.خيلي با هم خوب و مهربون تا مي كردند،يه جورايي جفتشون با همه ديوونگي هايي كه داشتن ولي عاقل تر از سنشون مي زدند،آخه تو اين مدت حتي يك بار هم با هم، بلند حرف نزده بودند،سپهر مي گفت روز اول،با من شرط كرد كه حد و حدود خودمون دستمون باشه.
اون روز چقدر بهشون خوش گذشته بود،آقا سپهر مدرسه رو جينگ فنگ زده بودو،سپيده خانم هم ،زنگ آخرو به خاطر مكه رفتن معلم رياضيشون،زود تعطيل شد،سپهر و سپيده كه از قرار معلوم هم انگار خوب اسمشون با هم جفت شده بود،اون روز رو از خوردن بستني تا كلي عشقو حاله ديگه تو پارك و دشت و دمن با هم داشتن،انگار دو تا قرص اكس با يه شيش ليتري آب زده بودن بالا،سپيده مي گفته،اينجا پارتي ما بچه بسته بندي شده هاست،واي اينقدر سپهر اون روز خنديد،كه اشك از چشمش فوران زده بود،يه پيرمرده به سپيده گفته بود، اين برا چي داره گريه مي كنه،خلاصه اينكه آقا سپهر اون روز با موتور مجيد،تو اين بي بنزيني ،با سپيده ،تمام شهرو زير پا گذاشتند،مثل اين عقده اي ها همش بالا شهر تاب مي خورند،بعد از اين همه خوش گذروني ،سپهر ،قرار فردا رو با خانم خوشكله گذاشتو،اونو سر خيابونشون پياده كردو رفت، سپيده تا در خونه مثل بچه دبستانيا دستش رو به ديواراي كهنه و مخروب محلشون ،گرفته بودو و مي رفت،همون جا بود كه متوجه،يه ماشين مدل بالا، اونم دم در خونشون شد،زنگو زد، بابا با عصبانيت درو باز كردو گفت:كجايي اينا يه ساعته منتظرتن،سپيده از همه جا بي خبر گفت:كيا،بابا گفت: بيا تو متوجه مي شي، سپده با بابا رفتند تو،بابا گفت: معرفي مي كنم،دخترم سپيده،سپيده كه هاج و واج وسط گود وايسوده بود،با تعلل گفت سلام،از قيافشون، خانواده پولداري به نظر مي رسيدند.
سپيده رفت تو اتاق،بابا اومد گفت:سپيده،بدو لباس نارنجي رو بپوش،چايي رو بيار.
سپيده گفت بابا اينا كين،بابا گفت: عزيزم اينا خاستگارتن ديگه،سپيده گفت:خواستگار برا چي،
بابا گفت: تا آخر كه نمي توني ور دل من باشي،اينا هم خانواده اي هستن كه دستشون به دهنشون مي رسه،انشااله خوشبختت مي كنن،منم كه غير از اين چيزي نمي خوام.
سپيده با سردرگمي گفت:من نمي يام،بابا گفت:يعني چي ،كلي وقته منتظر تو وايسودن،حالا مي گي من نمي يام.بدو تا اون روي سگ من بالا نيومده.
سپيده بعد دو سه دقيقه،اشكاشو پاك كردو رفت،و از ميهمانان پذيرايي كرد، مادر ياسر(داماد) كه از سپيده خانم،خوشش اومده بود،گفت: نه انگار همون جوريه كه همسايه ها مي گفتن،بابا با عجله گفت: نظر لطفتونه
اون شب بعد از رفتن مهمونا، سپيده و خانوادش كلي با هم جر و بحث داشتن،سپيده نه تنها فردا شو به مدرسه نرفت،بلكه تا چند وقت،آقا سپهر جايگاه فيكسش شده بود، نشستن روبروي مدرسه،سپيده اينا.
خانواده ها با هم قول و قراراشون رو گذاشتن،سپيده تو اين دو باري كه با ياسر،حرف زد،به اسرار باباش ، حرف نامربوط و ناراحت كننده اي نزده بود،اون شبا با ياد سپهر مي خوابيد و مظلومانه تو خونه كه باب حق خروج از اونو بهش نداده بود،مي گذروند.
سپهر با كمي پرس و جو،خونه سپيده اينا رو پيدا كرد و چند ساعتي مي شد، كه پشت ديوار منتظر نشسته بود،تا اينكه ،ياسر با ماشين شيك و پيكش،اومد در خونه سپيده اينا و سپيده با لبخندي بي روح ،در رو روش باز كرد،ياسر با صداي بلند گفت: سلام خانم خوشكلم،اونجا بود كه انگار، آهن ذوب شده رو روي بدن سپهر ريخته بودند،خيلي خودش رو گرفت،تا جلو نره.
فرداي اون روز ،سپيده براي خريد ماست از خونه بيرون رفت ، و سپهر سر كوچه ،جلوي راهش سبز شد،بارون شديدي مي يومد،سپيده وقتي سپهر رو ديد،انگار آب سردي روي بدنش ريخته شد،سريع مسيرش رو دور زد، سپهر دويد و با صدايي خسته گفت:اينه رسمش،اين بود اون عشقي كه ازش دم ميزدي،اين بود اون همه قول و قرارايي كه با هم داشتيم،چرا با من اين كارو كردي،سپيده كه اشكش به دم مشكش رسيده بود،گفت :تو رو خدا برو،تو رو خدا،من پنجشنبه عقدمه،همونجا بود كه سپهر ناي راه رفتن ازش گرفته شد، و با اون قامت نسبتاً بلندش روي زمين نشست،و با زمزمه اي آروم داشت مي گفت:خيلي نامردي، خيلي.
بارون شديد،اشكاي سپهر رو مي شست اما انگار چشماي مشكي،شكست خورده اون به دريا متصل شده بود،سپهر تا اومد به خونشون برسه شب شد،تو راه انواع فكرا توي ذهنش مي يومد،اما اون از كلنجارايي كه سپيده با خانوادش داشته و اصراري كه باباي سپيده براي نشوندنش سر سفره عقد داشته،خبري نداشت،اون فقط يك نفر و اون هم سپيده،بي ستاره رو مقصر مي دونست.
سپهر شب رو نخوابيده بود،صبح زود، موتور مجيد،برادرشو برداشت و به مكاني رفت و يك بطري بزرگ اسيد را تهيه كرد،انگار ديگه از پرستيژو،مهربوني خبري نبود،توي چشاش،آميختگي خون و نفرت موج ميزد. تا رسيدن در خونه سپيده هزار بار با خودش كلنجار رفت،چشماش داشت از حدقه بيرون مي زد، موتور رو سر كوچه پارك كرد،با قدم هايي سست كه هر كدومش داشت اون رو به صحنه اي حولناكي نزديك مي كرد،به سمت خونه اونها رفت، و با دستي كه داشت مي لرزيد ،زنگ رو به صدا در آورد،سپيده با اون صداي زيبا و دلنشينش گفت:كيه و اونجا بود كه انگار آتش نفرت سپهر تند تر شد،در بطري را باز كرد و هنگامي كه سپيده زيباروي، در را گشود ، با چشماني بسته و با نهايت شقاوت،تمام اسيدها را روي سر و صورت سپيده ريخت، بغضش تركيد،سپيده با آه و ناله وسط حيات رها شده بود و مادر كه دوان دوان به سمت او مي رفت، سپهر كه داشت به سمت موتورش مي رفت مسير را دور زد،با صداي بلند گريه مي كرد ،جهنمي آنجا را فرا گرفته بود،با دو دستش تمام دكمه هاي پيراهنش را پاره كرد ، داشت به سمت خانه نيمه تمامي كه در آن حوالي بود مي رفت ،ديگر كنترل خودش را از دست داده بود ،به بالا رفت و بر لبه پشت بام آن خانه نيمه كاره ايستاد،در حالي كه داشت صحنه اي كه سپيده دستانش را بر روي صورتش گذاشته بود و از سوزش به خودش مي پيچيد و مادري كه دست پاچه نمي دانست چه كار بايد بكند و خواهر كوچكي كه دست بر صورتش گذاشته بود و گريه مي كرد و مردمي كه سراسيمه به آن سمت مي رفتند،آنگاه ديگر توان از پاهايش گرفته شد،سپهر با آن همه خاطرات خوش ، با آن همه مهرباني و با آن همه عشقي كه در سينه اش تبديل به نفرت شده بود،زندگي را بدرود گفت و به پايين خودش رو رها كرد.
اين بود عشق اساطيري دو جواني كه هيچ قانوني را زير پانگذاشته بودند.
اين زاييده فكر من در اين لحظه بود
تصاوير اين نوشته، هر چند زيباتر همراه با آهنگ آرش يوسفيان به ذهنم مي رسيد
از عشق ،زير بارون گريه كردم،اشكامو نبيني
نمي دوني،چقدر زيبا و دلفريبي
اشكاي من، هديه به تو
تو،مثه فرشته هاي خدا مي موني
تو پاكيو و عاشقي يو مهربوني
اشكاي من،هديه به تو
اشكام،اشكام ،دونه،دونه،دونه ،دونه،دونه،دونه
ريختن روي گون ام،فكر كردي بارونه
بي تووو،بي توو،بي تو مي ميرم،مي ميرم،مي ميرم
بي تو من آروم نمي گيرم