تبليغاتX
لحظه های زندگی من
يادي كه هرگز از يادم نمي رود

دختر و پسر جوون چيزي از آشناييشون نمي گذشت.اما توي همين مدت كوتاه براي هم بت شده بودند ديگه به اين نتيجه رسيده بودند كه براي هم زاده شده اند ديگه هميشه قبل از خواب كسي رو داشتند كه بهش فكر كنند و به ياد اون آروم آروم خوابشون ببره.قصه از اونجا شروع شده بود كه اين استاد زاده روزي براي كاري به دانشگاه مي ره تا باباشو ببينه و باهاش صحبت كنه و از اون قراري كه پسرك خيلي به اين استاد ارادت داشته همراه با اون قدم زنان در كريدور ها همراه مي شده كه دخترك مي رسه. هر دوتاشون اون لحظه رو كه لحظه اول آشناييشون بوده به عنوان بهترين لحظه زندگيشون ياد مي كردند.استاد گفت معرفي مي كنم شقايق دخترم و ايشون فرهاد جان يكي از دانشجويان ممتاز من و كسي كه من هميشه به ديد يك دوست بهش نگاه مي كردم نه يكي از دانشجوهام. شقايق و فرهاد چشم تو چشم هم لباشون بهم دوخته شده بود انگار كسي كه سالها دنبالش مي گشتند رو پيدا كرده بودند همون جا بود كه فرهاد پيش دستي كرد و گفت خيلي خوشبختم و شقايق با اون صداي زيباش كه بعدها فرهاد به عنوان بهترين طنين زندگيش ازش ياد كرد گفت وهمچنين.اما گذشت هردوشون طول مسير تا منزل رو به يكديگر فكر مي كردند شقايق كه تو ماشين با باباش به سمت منزل مي رفت گفت بابا اين آقا فرهاد يه جوري بود گفت چه جوري بود دخترم. گفت خيلي محجوب و يه جوري ديگه نمي شه گفت.پدر با تبسمي عميق گفت بهترين دانشجومه خيلي شخصيتشو دوست دارم چون هر وقت به برگه امتحانيش مي رسيدم با لذت اون رو صحيح مي كردم.

بابا گفت چيه دختر جون انگار بدجوري دل برده ازت. شقايق كه سفت خودش رو گرفته بود گفت: نه بابا. همونجا باباش گفت البته كشته مرده زياد داره. يهو شقايق بي اختيار گفت:كي. بابا زد زير خنده گفت نه انگار خيلي خوشي زده زير دلت. شقايق با تندي گفت:بابا اذيت نكن ديگه. بابا گفت هيچكس تا اونجا كه من مي دونم. ولي دانشجوهاي ديگه هم نظري مثل من به فرهاد دارند.تازه اين ترم با مامانت كلاس گرفته .شقايق گفت:جدي ميگي چه جالب.

يك ماهي مي شد كه شقايق خانم به هر دليل بي دليلي به دانشگاه مامان مي رفت و آقا فرهاد به هر دليل بي دليلي ديگري سر راهش سبز مي شد تا يه روز كه خانم استاد زودتر از ساعات معمول كلاس رو تعطيل كردو رفت و استادزاده خانم  بدون اطلاع به دانشگاه اومد و با فرهاد روبرو شد،وقتي فهميد مامان رفته كمي جا خورده بود،اون روز  كلنگ اولين عشق بازي اين دوتا مرغ عشق بر زمين خورد. وتصميم گرفتند كه تا جايي كه مسيرشون به هم مي خوره رو با هم باشند،اون روز رو هر دوتاشون به عنوان قشنگترين روز زندگيشون ياد كردند اين در حاليه كه فرهاد ميگه هر روز با شقايق بودن براي من قشنگترين روز بود.

شقايق خانم كه تك فرزند بودو خيلي هم با پدر مادرش احساس راحتي مي كرد شب سر ميز شام به اونا همه چيز رو گفت و گفت كه من از فرهاد خيلي خوشم اومده چون با بقيه برام فرق مي كرد. بابا و مامان كه بدجوري شكه شده بودند ديگه نتونستند ادامه غذاشون رو بخورند.پدر از اين خبر ناراحت كه نشد بلكه خوشحال هم شد ولي مادر اون شب لام تا كام صحبت نكرد.

شقايق و فرهاد حالا ديگه آزادانه با هم روزگارشون رو مي گذروندند،ديگه هيچ كاستي تو زندگيشون نداشتند، فرهاد ميگه وقتي فكرش رو مي كردم و مي ديدم من كه از خانواده متوسطي بودم و چنان هم به پز اينا نمي خوردم چه جوري خدا اين رو سر راه من قرار داد هنوز در عجبم.

شقايق كه ترم اول كامپيوتر يه دانشگاه دولتي با رتبه زير هزار بود و فرهاد دانشجوي ترم پنج يه دانشگاه آزاد خوب،اونا با هم تصميمات مهمي تو زندگيشون گرفتند.يه برنامه بلند مدت كه توي اون مدرك دكتراي كامپيوتر خيلي تو چشم مي زد.

دو سال گذشت اونا با هم به خيلي جاها رسيده بودند و هنوز هم همون عشق و علاقه سابقشون رو حتي بيشتر داشتند.

فرهاد كه تازگي ها دانشجوي كارشناسي ارشد همون دانشگاه دولتي اي كه شقايق درس مي خوند شده بود و توي يه كار دولتي با حقوق بالا استخدام شده بود و حالا هم آقاي مهندس با اولين حقوقش يه ماشين مدل بالا به صورت قسطي خريداري كرده بود تصميم گرفت كه سنت پيغمبرش رو اجرا كنه و شقايق رو به صورت رسمي مال خود خودش كنه.خانواده ها قول و قراراشون رو گذاشتن  و تصميم بر اين شد كه يك ماه ديگه جشنشون رو برپا كنند.

اما درست سه روز قبل از اينكه اين دوتا گل نوشكفته به بزرگترين آرزوشون برسند. شقايق خانم عاشق پيشه با ماشين بابا در حالي كه براي خريد مقداري وسايل تصميم به بيرون شهر گرفته بود تصادف كرد و با همه اون آرزوهاي قشنگش به ته دره رفت.

فرهاد هشت ماه در يكي از تيمارستانهاي شهرشون بستري بود،و مرگ رو در هر ثانيه براي خودش آرزو مي كرد.

حالا پنج سال از اون قضيه گذشته و آقا فرهاد سياه بخت در حالي كه مدرك دكتراي خودش رو  گرفته در حالي كه طرحش به عنوان برترين طرح سال در جهان انتخاب شده بود بايد به درخواست مجري اون كنفرانس بين المللي به روي صحنه مي رفت،در حالي كه سفيدي موهاش خيلي تو چشم مي زد و لباس مشكي اي كه گفته هيچوقت در نخواهم آورد و چهره اي شكسته و سيگاري كه حالا براي رفتن به روي صحنه زير پايش له مي كنه ،به بالا مي ره و با صدايي خسته پشت ميكروفن، به زبان انگليسي ميگه كه اين جايزه رو تقديم مي كنم به عشق هميشه زنده ام به يادي كه هرگز از يادم نميرود و ناگهان بغضش كه پنج سال بود در خودش نگه داشته بود مي شكند و صحنه را ترك مي كند.

                                            يادي كه هرگز از يادم نمي رود نوشته خودم.لحظه نويس

                                                     این زاییده ذهن من در این لحظه بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386لحظه 15:16 توسط لحظه نویس