تبليغاتX
لحظه های زندگی من
کاش رو کاشتن ولی سبز نشد
سلام
مي گويد بنويس
بنويس،بنويس تا بماني تا بداني تا ياد آورم تا بفهمي چكاره بوده اي تا فراموش نكني چه چيزهايي بر تو گذشته و چه چيزهايي را براي ديگران رقم زده اي ،شايد آنان هم بنويسند و بگويند چه چيزهايي را بر تو روا داشته اند.

پنج شنبه رفتيم باغ،اين شايد تنها اتفاق خيلي خوب دو هفته گذشته بود.
پنج شنبه بعد از اينكه فهميديم كلاس جمعه تعطيل شده توي اتوبوس داشتيم بر مي گشتيم،كه به سرمون زد بريم باغ عليرضا اينا،اونم كه باباش اينا تازه رفته بودند مسافرت كليد برداشت و مارو راهي كرد،من و رضا رفتيم از خونشون ماشين رو آورديم و بچه ها هم از تمام نقاط جمع شدند خونه سامان اينا و رفتيم كه رفتيم،اول از همه كلي خرت و پرت حدود 80 هزار تومان خريديم و رفتيم به باغ دنج و توپ عليرضا اينا.

آخ كه تا رسيديم از بس به سبكهاي مختلف رقصيديم و پكونديم كه حسين و حميد و خودم داشتيم از خنده غش مي كرديم.يازده نفري بوديم،شب رو جوجه خورديم و شروع به پاسور بازي(هفت خبيث) كرديم،آقا حميد آص با عليرضا خوابيدند ما هم هر 30 دقيقه يكبار تنبك رو بر مي داشتيم و لاي لاي لالاي مي كرديم و اونا مي پريدند بالا تا ساعت پنج شد و بعد از دسته جمعي خوندن سرود جمهوري اسلامي ايران و پخش اذان،حميد تازه بيدار شد و گفت پدرتون رو در ميارم و البته همين كارم كرد تا 7 صبح بيدار مونديم تا اينكه ساعت نه با صداي تنبك ايمان بيدار شديم.

صبحانه رو خورديم و رفتيم واليبال وسطي كه ايمان و مهدي رو پكونديم،بعد آقا پتو بازي شروع شد،هر بار يكي مي يوفتاد زير و بقيه بيان روش،انگار نه انگار كه بچه هاي مهندسي بودند و چنتاشون شركت معتبر كامپيوتري داشتند.ناهار كالباس رو زديم به بدن و دوباره هفت خبيث بازي كرديم و مهدي و حسين رسيدند به آخر و اگر مهدي مي باخت پدرش رو در مي آورديم،ولي حسين باخت و حميد به عنوان حاكم گفت كه چيكار كنه،خلاصه بعد از ظهر بقيه جوجه ها رو زديم و دم رفتن توي كوچه يه بزن برقص حسابي راه انداختيم و همه با خوشحالي رفتيم به سمت خونه،البته من با مهدي و عليرضا با حسين اينا همون شب برگشتيم خونه دانشجويي،واي كه توي راه چقدر عليرضا بي معني بازي و رقص در آورد،من كه به محض رسيدن تخت خوابيدم.(احسان و ايمان و عليرضا و سامان و حميد بتمن و حسين و رضا و مهدي و مسلم و حميد آص و خودم بوديم)

اما عزيزم،وبلاگ ناز نازي خودم،وبلاگ خوبم،از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است،پروژه Bmm دارم براي شي گرا كه يه پي دي اف 100 صفحه اي رو بايد ترجمه كنيم،ضمنا پروژه زبان تخصصي هم دارم كاراشو مي كنم،حسابي گير ترجمه هستم و تازه مي فهمم چقدر بي سوادم،فردا كلاس جبراني دارم،مي مونم تا چهارشنبه رياضي كار كنيم.

راستي استاد به كياني و سامان گفت بايد برا فردا راني و كيك بيارند،كه مي خواهيم كلمن و سن ايچ ببريم و با سربند يا حسين در حالي كه روي كلمن هم همين رو نوشته،شربت رو بين بچه ها پخش كنيم،خيلي مي ترسم استاد ناراحت بشه و دوتا درس حساسي كه باهاش دارم رو بندازم.

كتاب خاطرات يك مغ مانده و  هنوز نخوندم،قراره اين ماه كامپيوتر توپي رو بردارم و از زندگي با رايانه لذت ببرم،كه البته شانس ما همه چيز از دست اين يارانه ها گرون شده.اي يارانه بزار من رايانه بخرم بابا لنگم.

من و مهدي تو خونه دانشجويي خيلي كل كل داريم.
هنوزم وقتي فيلماي باغ رو نگاه مي كنم مي خندم.
كتاباي ارشد رو هنوز نخوندم.
كتاباي درسي و غير درسي خودم هم همينطور.
دلنوازان رو سه تا در ميان مي ديدم و حالم از روشنك و شوهرش بهم مي خورد و اصلا هم حال نكردم.
دوست دارم بازم سريال مدار صفر درجه رو ببينم.
فيلم 4 ساعته پرسپوليس(فرانسويه) رو گرفتم ولي هنوز وقت نكردم ببينم.
بچه هاي كلاس دختر و پسر خيلي با هم هماهنگيم و از خدا مي خوام برامون نگهش داره.
واقعا مي خوام از فكر اون كه فكرم رو مشغول كرده بيام بيرون،جالبه فقط دورا دور فكرش باهامه و همه جا دست و پام رو مي بنده و ظاهرا ديگه خودش واسم مهم نيست اين فكرشه كه ملكه ذهنم شده و بايد يه درمان حسابي براش پيدا كنم حتي اگه روي يه سري چيزا هم پا بزارم.
دوستم داشته باش،چون دوستت دارم و اي خداي خوبم من تورا دارم،پس هيچ وقت به غير خودت محتاجم نگردان،نگذار زندگي صداي خنده هايم را بشنود و من رو از آن محروم كند،كاش تمام كارهايم را زودتر از زمان رسيدنش انجام مي دادم تا چنان انرژي بگيرم و روحم آنقدر بزرگ شود و فكرم آنقدر آزاد كه همه چيز را با سنگ محك خودش بسنجم و درست از امتحانش خارج شوم.

آهنگ جديد ياس:
تو حرفاي دلت آه سينه سوزن
وقتي كه تنت تو سوراخ ميشه زير سوزن
منتظري كه برسه روز سلامتي
حاضري اونو به صد كيلو طلا ندي
تقصير تو نيست كه شدي بستري
حرف همه آدما رو از بري
خود من كه سرتو رو با اين حرفا بردم
دنيا رو فحش مي دم با يه سرما خوردن
.
.
خيلي وقتا ميشه كه با توي اين واژه
كه چرا من بايد سرنوشتم اين باشه
دور ما پر شده از اين همه چراي بي جواب
تنها اميد مي تونه باشه چراغ اين شبا
توي اين مسير پر پيچ و خم و پر سراب
روبرو شدي تو حالا با يه پل خراب
خودتو به راحتي به دست باد نسپار همنشين
تا كه بتوني به راحتي از پل رد بشي
وقتي كه دردا مي گيره زير يه خم
تورو مي كوبه روي زمين و ميره بخند
به اين مي گن بدل توي فن كشتي
يعني تو درداتو با خنده كشتي
توي كلمه اي كاش حبس نشو
كاش رو كاشتن ولي سبز نشد
جمع كن حالا يه مشتي جوك دور خودت
بخند و خودت باشي دكتر خودت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388لحظه 13:33 توسط لحظه نویس |

خوابم پرید
سلام
آمدم بنويسم برم.
آمدم همين.خوابمم مياد.
چه خوبه آدم وبلاگ داشته باشه.(چَشم حسود بتركه)
از كجا بگم ننه،دس رو دلم نزار.(خب بزار)

امروز يا بازم بهتر بگم ديروز بالاخره فاز اول پروژه آكواريوم به پايان رسيد.
بالاخره با دوتا گوپي و يه كتفيش و يه دلقك و يه آنجل (فكر كنم) كارمو شروع كردم.با بهنام و خواهرم رفتيم خريديم.
 الان با بابام و خواهرم داشتيم جريمه بازي مي كرديم،چه كنيم كه خونه دانشجويي بدجوري آمار قمار مارو بالا برده و بعضي وقتا كه نيكوتين جريمه و حكم كم ميشه مجبوريم يه حالي بهش بديم.

از خونه دانشجويي بگم كه چندان راضي كننده نيست،يكي به اين دليل كه شهرش شهر ساكتيه و يكي ديگه اينكه دوستاي شيش دونگ من نيستن ولي اينش خوبه كه ظرفيتم رو بالا مي بره كه باهاشون بسازم.
راستي دفترچه ارشد رو گرفتم و فرستادم،فقط براي دستگرمي گرفتم،ولي خيلي دوست دارم ارشد قبول بشم و بدجوري هم يه مدت رفتم تو نخش و تمام ريز و درشتشو در آوردم و غير نااميد شدن و كم دونستن شانسم براي قبولي چيز ديگه اي نداشت.
يادمه وقتي رفتم پيش محسن (پسر خواهر زن داييم)،كه توي يه خونه جدا بدجوري داره درس مي خونه برا ارشد،گفت تو چقدر به حاشيه پرداختي،مهم اينه كه كتابارو چند دور بكني،كه البته واسه رشته كامپيوتر 14 تا درس هست و كلي مرجع و كتاب و اگر كسي مي خواد قبول بشه بايد واقعا درس بخونه.

چند وقتيه تعادل درستي ندارم.
يعني چي؟يعني اينكه نمي دونم احساس مي كنم جذابيت قبلو ندارم،خيلي سوتي ميدم،قدرتم كاهش پيدا كرده.شايد اثرات كتاب كيمياگر بوده،من كه همين خاطرات يك مغ رو هم ديگه نخوندم و اونجا افتاده،احساس مي كنم كتاباي فلسفي و روانشناسي يه ظرفيت و شناختي مي خواد كه من ندارم و در نهايت فقط نااميدي و افسردگيش واسم مي مونه.

احساس مي كنم لباسام تكراري شدند،در ضمن دوست ندارم تا زماني كه پول كافي و بي مصرف دستم نيومده خرج لباساي ارزون بيخود كنم.

راستي با ياسر و مهدي رفتيم نمايشگاه كامپيوتر،واي  كه چقدر نمايشگاه مزخرفي بود،هر سال بدتر و كم رونق تر از پارسال واقعا مي دونم كه سال ديگه اصلا ارزش يك بار ديدن رو هم نداره.البت من توي اين نمايشگاه يه سي دي  آموزش Asp.net خريدم كه بد نيست.

امروز يا حالا ديروز رفتم خونه حسين اينا كامپيوترشو كه قبلا نيمه كاره درستش كرده بودم تموم كنم،كه البته به يه جاهاي خوبي هم رسيدم و سر بزنگاه برقا رفت،انگار قسمت نيست صداي كامپيوترش نصب بشه.
چقدر خوابم مياد و چرت و پرت گفتم.
راستي هشت هشت هشتاد و هشت چيكار كردين.
ما كه مثل بدبختا صبحش رفتيم سر كلاس واقعا مزخرف مرادي و بعداز ظهرشم مثل بدبختتر ها با پاسور و فوتبال گذرونديم .
اينقدر دوست دارم واسه ارشد بخونم يا نه بشينم كتاباي برنامه نويسي بخونم،ولي حالم از درساي اين ترم و كتاباي بي ربط به رشتم بهم مي خوره و حالشو ندارم.
راستي گفتم چه سرماي بدي خوردم،دو هفته پيش از آقا مهدي منگ يه سرماي مشتي خوردم،بعد با حال بدم رفتم فوتبال،بعد مثل معتادا با ماشين گذاشتنم در خونه دانشجويي به زور تا لب بخاري رفتم و با همون لباسا در حالي كه مي لرزيدم خوابم برد.خيلي روزاي بدي بود،وقتي آدم توي خونه خودش نيست و حالشم خيلي بد ميشه واقعا بهش سخت مي گذره،من اين دوره رو توي بروجردم تجربه كردم.

خيلي وقته قرآن نخوندم.
من اواخر هفته مي رم خوابگاه و اونجا اصلا نمي تونم درس بخونم و حسابي هم خسته مي شم و وقتي ميام خونه حسابي استراحت مي كنم،اينطوري نه به درسم مي رسم نه يه جورايي تكليفم معلومه،واقعا احساس پوچي دارم.

تو برنامه حسابداريم حسابامو وارد كردم.
آهنگاي سيروان اومده دستم، بد نيست،دلم گرفته رو خيلي دوست دارم:
نمي دونم چي بايد بخونم
اشكام پايين مياد رو گونم
شايد سرنوشت ما همين بود
بي تو من تنها بمونم
يه نگاه گرم و عاشقانه
من و تو  تو اون هواي برفي
گذر ثانيه هاي آخر
يه سكوت، نه صحبتي نه حرفي
دلم گرفته
بازم ياد روزاي گذشته دارم مي يوفتم
دوستت دارم هايي كه من به تو مي گفتم
دلم گرفته
ديگه نمي تونم من اينجا آروم بشينم
تويي واسم عزيزترينم
تو اتوبوس دانشگاه عسل با حراست دعواش شد،رضا كيا هم ازش دفاع كرد منم با اون حال بدم فقط داد مي زدم.
زندگي به آب زنده است،زنده موندن رود هم به آب و چقدر بارون امروز بهم حال داد واقعا بارون قشنگه.
استقلال هم خيلي خراب كرده بود و تو حاشيه رفته بود كه توي بازي با شاهين با قدرت كمي پيروز شد و من خوشحال شدم،واعظم با قلعه نوعي آشتي كرد و حلاليت طلبيد تا بره مكه واقعا اتفاق خوبي بود،امير قلعه نوعي خيلي دوست داشتنيه.
مسابقه نگس پرژين استار هم ادامه داره و من دنبال مي كنم.
همين.
خوابم پريد.دوست دارم دوستم داشته باشه،كاشكي.چرا الان گريم گرفت،من كي از حالت بدبختي و يك بام دو هوايي خارج مي شم.
بهروزم رفت سربازي و اون هفته رفتيم ديديمش و ساعت دوازده يك بود كه رفتيم معجون خورديم اومديم.
بهش گفتم خيلي رو عمه ات حساسي گفت آره گفتم پس ..بيب.بييييب.
توي خوابگاهم اين هفته مهدي رفت حموم،چقدر پشت در حمام خنديديم با رضا.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388لحظه 1:51 توسط لحظه نویس |