تبليغاتX
لحظه های زندگی من
ساعتم خوابیده
سلام.سلامي به عمق وجود انساني
من لحظه هايم را مي سازم،مي نويسم،ثبت مي كنم و قطعا روزي مي ميرم.
و آن روز چقدر نامعلوم به نظر مي رسد و تنها فكر اشك هاي مادر،ترس را در من نمايان مي كند و فكر را به جاي ديگر سوق مي دهد.
آخ مادر چقدر دوستت دارم و اي پدرم كه تمام عمرت را به پاي من گذاشتي تا از پا فتادي و فقط اميدت به ساق پاهاي من است.
امروز كه نه ديروز كه نه انگار چند روزي است كه فرق كرده ام.شايد افسردگي شايد . .
دانشگاه شروع شد،به همراه سه تن از دوستانم خانه اي را اجاره كرديم و من نيز كار پاره وقت يا بهتر بگم هر وقتي را پيش گرفتم.
يك هفته اي مي شود كه كلاسها شروع شده،تمام دروس فقط يك جلسه را پشت سر گذاشتند و من نيز يك هفته را.
ساعتم از كار افتاده،درست روزي كه با نوميدي شهرم را به سمت خانه اجاره اي ترك كردم،در ترمينال ساعتم خوابش برد تا به من بگويد كه ديگر از اينجا به بعد نيازي بهش احساس نمي كنم.
سه شنبه بود،شب را به خانه ايوب اينا رفتم و ماكاروني خوردم و با ايوب به خانه برگشتيم و بعد از يك دست يازده تايي و 7دست حكم خوابيديم.
ظهر را تن ماهي خوردم و منتظر تا دو تا از همخانه هايم آمدند،رضا با خودش ظرفي پر از سالاد الويه داشت،يك شام يك ناهار ديگر گذشت و كلاس ها نيز طي شدند،شب اول سيب زميني سرخ كرديم و مابقي را شب بعد آبپز كرديم،البته ساندويچ فلافل نيز مزه داد.
سكوت آنجا را دوست داشتم،سكوت شبهايش،نه تلويزيوني و نه لبتاپي،شبها در اتاق را مي بستم و كتاب مي خواندم و رضا و مهدي هم در سالن به چيز شعر مي پرداختند،كه البته به قول مهدي خصوصيت زبان پارسي است كه حرف حرف مي آرود،از كوروش و غياث الدين و هلال ماه و ستار و گوگوش و كامپيوتر و همه گفتند و گفتند تا عقربه ها 3 را نشان بدهد و خاموشي به زور مارا بخواباند.
شب آخر درست تا موقعي كه عقربه ها گذشت 24 ساعت را به ما نشان دهد،به جوك پرداختيم،يكي رضا،يكي من،البت كه گه گاه هم مهدي چيزي يادش مي آمد.
شايد روزي شش ساعت جريمه بازي مي كرديم و روز آخر با شهرام و ايوب نيز شلم بازي كرديم،تمام تفريح و گذشت عقربه هاي ساعت(البته نه ساعت من)،به 52 برگي بر مي گشت كه هر بار برگ برنده را به يك نفر مي داد.تك ها چشمك مي زدند و درست يك عدد بالاتر از آن نشاني از درخشندگي نداشت و وقتي شاهي را زير تك مي دادي تازه مي فهميدي كه شاه هم روزي به زير مي رود و همان تك نيز گه گاه بريده مي شد تا به ما ثابت كند،هيچ وقت نمي توان مطمئن از قدرت صحبت كرد كه روزي آن هم دست به دست مي شود.
كتاب ورونيكا رو خيلي وقته كه تموم كردم و چقدر هم زيبا بود،كتاب قورباغه را قورت بده نيز تمام كردم و دارم دور دوم را مي خوونم،يكي ديگه از كتاباي پائولو كوئليو "كيمياگر" نام داره كه خيلي هم معروفه،و اونو ديگه دارم تمامش مي كنم و مشتاقانه منتظرم تا اين رو هم به مهدي ش. پس بدهم و كتاب خاطرات يك مغ را بخونم.
الان تمام البسه من توي لباس شويي هست و داره مي شوره.
همين الان بهنام اينا اومدند، و مي خوايم كه ناهار بخوريم،هيمن الانه الان خواهرم صدام زد كه بيا ناهار بخور پس شايد بعد اينو ثبتش كردم.
هفته اي كه گذشت هفته خوبي نبود،شايد يك زلزله 7 ريشتري رو خانواده ما رد كرد،من واسه همين از خونه زده شدم،هادي ماندگار شد و انباري ما هم كوچك شد و همين و همين و ديگه شايد خانه چندان جذابيت قديم رو واسم نداشته باشه و فرار از اون بهترين راه به نظر بياد.
اومدم ناهار.من رفتم.
.
.
ناهارمو 5 نفره خورديم،خورشت باميه،يه فيلمم ديديم،الانم خوابم گرفته،يكم بي دل بازي كردم.
راستي يه چيزي،رضا همخونه ايمون سيگار مي كشه و من هم توي اين چند روز 2 تا بهمن كوچيك رو كامل كشيدم،اولين بار بود سيگار رو روشن مي كردم و كامل مي كشيدم،مهدي هم كشيد.
از اس اس بگم كه بازي رو برابر مس برد و حال اساسي داد كمتر از يه ساعت ديگه هم بازي داره،اميدوارم ببره و صدر جدول رو حفظ كنه.
الان دارم محسن چاووشي گوش مي دم.
نمي دونم مي خوام بخندم يا مي خوام گريه كنم.
توي اتوبوس يوني زياد سوتي دادم،اين سري كه اومديم برگرديم توي اتوبوس جداي از هر بي معني بازي اي،كتاب كيمياگر رو مي خوندم،كه بچه ها همه به صورت هماهنگ اسمم رو صدا مي زدند،دخترا مي گفتن چي شده گفته نه،منم كه كم نمي آرم گفتم آره آخرش "حرف دلشو زد"يكي ديگشون كه سابقه خوابگاه داشت گفت:بهت گفتم نيا اينجا افسردگي مي گيري،راستش بعده حرف اون يه حسي ميگه كه افسردگي گرفتي و از همه جدا شو.
خدارو شكر كه تمام واحدامو پاس كردم،خدايا هزار مرتبه شكرت،اين ترم رياضي مهندسي خيلي سخته،همينطور استادشم خيلي گاگوله.

باي.لحظه نويس لحظه نويساني لحظه آبادي

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388لحظه 12:40 توسط لحظه نویس |

سلام و خداحافظ
و هر بار در آخر هر فصل ،آن را بدرود مي گفتم و اينبار در ابتداي فصل آمدم تا هم گذشت فصل گرم را بدرود گويم و هم سفره پاييزيم را پهن كنم،و تا بدانجا جلو بروم،بروم،بروم تا ديگر صداي خش خش برگها برايم تازگي نداشته باشد تا ديگر به هيچ نمه باراني نخندم و تمام سبزه هايش را گويي از قبل ديده بودم،آري شايد كتيبه من به جاي بيست و چهار سال فقط سه ماه جواب مي دهد و چه خوب كه همان هم غنيمت است.

و سلام
سلام به تويي كه من را آفريدي،كه من را زنده نگه داشتي،كه به من به تعدادي نعمت دادي كه هيچ كس آمارش را هم ندارد و مهمتر از همه اين بود كه حتي يكبار هم به رويم نياوردي و من چقدر پست و فرومايه بودم كه حتي از روزي يكبار شكرش هم دريغ كردم.

و خداحافظ
خداحافظ اي تويي كه شكرش را نمي گفتي،كه با چوبه كس ديگري رانده مي شدي و انتها را نمي دانستي و چه زود بن بست را جلوي ديدگانت حس مي كردي و گه گاه بود زماني كه در آن شرايط يادش مي كردي و ميلي متري ديوار را پشت سر مي گذاشتي و البت كم نبود، كم نبود زماني كه ديوار خودش را به تو مي كوبيد و آن وقت بود كه به زمين و زمان بد و بيراه مي گفتي و لحظه اي نخواستي به ياد بياوري كه تو اسير آن چوبه شدي نه چوبه اسير تو.

نماز و روزهاتون قبول حق.
عيدتون پسا پس مبارك.
چه كنم كه حتي اقدام ساخت وبلاگ ديگه اي هم كردم و راضي نشدم لحظه نويسم رو تنها بگذارم،پي همه چي رو به تنم ماليدم و دوباره دست به تايپ شدم.

امروز (يا بهتر بگم ديروز) انتخاب واحدم بود و رفتيم اونجا و ديديم كلاسارو تو سه چهار روز گذاشتن كه تصميم گرفتيم خونه بگيريم،همونجا فرصت رو از دست ندادم و زنگيدم به صاب خونه سامان اينا كه تازه از اونجا رفته بودن و با ديدن خونه و وانمود كردن به اينكه قبلا اونجارو نديده بوديم،با كلي چونه راضيش كرديم و 4نفره تثبيتش كرديم.
جالبه كه عليرضا زنگش زد و حاج مرتضي با اصرار مي گفت به 3نفر اجاره مي دم و رضا از اونور داد مي زد آخه مرد مومن پس چجوري حكم بازي كنيم.

آخ كه امروز رفتم و به اصطلاح كارنامم رو گرفتم و از 3نمره آخرم با خبر شدم،كه خدارو شكر همشو پاس كردم و جستم.
اسمبلي خيلي هارو انداخته بود و وقتي رسيدم دانشگاه همه افتاده بودند و من با ديدن نمره 10 ،انگار آزادم كرده بودند.
يه هفده واحدي بهمون دادند.يادش بخير اون موقع كه خودمون انتخاب مي كرديم.
مادرم دوستت دارم.
پدرم تو هم همينطور.دستتان را مي فشارم،دستاني كه روز به روز سست تر مي شوند و من نمي دانم بايد چكار كنم.

تولد.
جمعه تولد بهنام بود،خونه خودش گرفت،براش اول يه تي شرت خريدم،اندازش نشد،خودم پوشيدم و يه پيراهن خوشكل جاش بهش دادم.اول كار افطار سالاد اولويه خورديم و بعد كادو و عكس گرفتنشم با من بود و فيلمش با فرزين.
خيلي خوشحال شد،گفت تا حالا تولد براش نگرفته بودند.

واي كه چه تابستوني رو گذروندم،برنامه ماه رمضانم رو تشريح مي كنم:شبها تا سحر بيدار،بعد از خوردن سحري و نماز تازه مي خوابيدم،ساعت 14 الي 15 بيدار مي شدم،كمي بازي كامپيوتري،كمي بازي گوشي تا افطار مي شد به اندازه 3 وعده مي خوردم،بعد از تماشاي فيلمهاي جذاب،تماشايي و بسيار دلچسب و دل انگيز و ----(جاي خالي رو خودت بگذار) مي اومدم پاي سيستم و اينترنت و فبه المراد.

خدا توفيق داد هر سه شب احيارو زنده دار بودم،و حدود دو شبش رو پاي مجلس آقاي معمار.

استقلالم خدارو شکر خوب نتیجه می گیره و امیدوارم دربی رو بپکونه.

يه برنامه حسابداري شخصي رايگان دانلود كردم،كه بسيار عاليه اگه شد لينكشو مي گذارم بعد،من خيلي دوست داشتم چنين برنامه اي داشته باشم.

راستي كتاب ورونيكا رو خيلي وقته طلسمشو شكوندمو و تمومش كردم،حالا دارم "غورباغه رو قورت بده" رو مي خونم كه چند فصل اولش بسيار اميد رو در من زنده كرد و مي تونم به عنوان يه اتفاق خوب ازش ياد كنم.

پیشنهاد رضا فکرم رو به خودش مشغول کرده.

لرا اينجوري خدافظي مي كنن

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388لحظه 2:49 توسط لحظه نویس |