تبليغاتX
لحظه های زندگی من
آسمان خورشید را از ما گرفت
اي واي
كه رفتي و نماندي.
اي واي برمن كه اگر تو 1000 بودي ،من 2را هم احساس نكردم.

چه خبري به من رسيد،انگار بند دلم پاره شد،شايد فكر مي كردم كه چنين انسانهايي نبايد مي رفتند.
بدون اختيار چشمانم اشك آلود شد،با اينكه حتي يك درصد ايشان را درك نكردم.

      ارتحال عالم رباني حضرت آيت الله العظمي محمد تقي بهجت را به تمام مسلمين جهان ،مخصوصا شيفتگان ايشان تسليت عرض مي نمايم.

زندگي‌نامه آيت‌الله العظمي محمد‌تقي بهجت فومني(ره)

گفتگو با آيت‌الله مصباح يزدي درباره زندگى آيت‌الله العظمي بهجت

شايد اينجا شروعي بشود براي شناخت هر چه بهتر ايشان

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388لحظه 0:26 توسط لحظه نویس |

تو چقدر ساده بودي
صداي كامپيوتر ديزلي اي كه بعضي وقتا اعصابتو خورد مي كنه.
سرعت اينترنتي كه گاهي انگار داري مي فهمي كه راس راسي عمرت تلف شده.
ياد بروجردي كه ،واقعا نمي خوام يادش كنم.
ياد پاختري كه فقط يه وجب ديگه تا گرفتنش فاصله داشتم و اون از ترس دستاي من، خودش رو به شيشه زد و مرد و در لحظات آخر چه قرآني بالا سرش خوندم.
الان يادم افتاد،وقتي توي صف سينما واسه ديدن فيلم آدم برفی ايستاده بوديم،مرده زد تو صف و وقتي مردم اعتراض كردن،اون ناخودآگاه به بچه اش گفت،مگه نه بابا،بچه كوچك از همه جا بي خبر گفت،آره ،و همه قبول كردن كه اونجا جاي اونا بوده،يادش بخير عجب بستني اي بابايه به خاطر دروغ بچه اش براش خريد،بستني اي كه بعد براش گرون تموم ميشه.
راستيا يادش بخير من سي دي خوبامو تو مدرسه مي فروختم،يادته مدير مدرسه اومد سر كلاس و كلي ازم تعريف كرد،يادته شورا شدي و فكر كردي خيلي جايي خبريه،يادته چقدر تيپ معمولي و ساده مي زدي و بدون ژل و مل مي رفتي و با همه هم جور بودي.
آخ كه تو چقدر ساده بودي.
يادمه
آره يادمه ،ماه آخر توي بروجرد در حالي كه امين تنهات گذاشته بود و برگشته بود،چه عذابي سر چكهاي برگشتي كشيدي،هيچ وقت يادم نمي ره كه بعد از 4سال دوباره حتي توي خواب انگشتامو مي خوردم و اين كارو هنوزم مي كنم.
يادته رفتي سر كاري كه شوخي هاي عباس و جمال بي فرهنگ رو نمي تونستي تحمل كني،يادته چقدر جوش الكي زدي.
يادته توي كارداني با افتخار قدم مي زدي و فكر مي كردي همه دارن نيگات مي كنن،ولي حالا كه فكرشو ميكنم مي بينم عزيزم
تو چقدر ساده بودي.
يادته وقتي روزاي آخر مي خواستن ازت سفته بگيرن،تو خلوت خودت چقدر گريه كردي و گفتي بيار تا امضا كنم،و اونا هم نياوردن.
الان كه فكرشو مي كنم مي بينم ،كلي از اون آدما اطلاعاتي و جاسوس و پاچه خوار بودنو
 و تازه يادش مي افتم كه گله،تو چقدر ساده بودي.
يادته امين با حسيني مي تابيد،به من بد اونو مي گفت،به اون بد من رو مي گفت و بين ما شده بود واسه خودش رييس حسابداري،يادته امين واسه هر چيزي فكر ميكرد و تو همه واست فكر مي كردن،وقتي يادش مي افتم به خودم مي گم خيلي ساده بوديا.

حالا 21 سالته،با كلي ياد و خاطره،كه همش به تو ثابت مي كنه كه ساده بودي،همش به تو ثابت مي كنه كه ثابت نبودي،همش به تو ثابت مي كنه كه مهره سرباز واسه شطرنج بازا بودي و همه اينا به تو مي فهمونه كه الان هركي جاي تو بود،واسه خودش حداقل يه ماشين خريده بودو بوي عطرش كليا رو مست كرده بود و كلياي ديگه واسه رفاقت باهاش سر و دست مي شكوندند.

تهشو بگم،عقبي،در حالي كه روزي جلوترين بودي.
وضومو گرفتم،برم نماز بخونمو  قرآن.
يه روزه ديگه هم نزديكتر شدم به ميانترما و پايانترمهام،ولي هيچي نشد.
امروز از صبح شروع كردم براي بار چندم،كتاب "چه كسي پنير منو جا به جا كرد" رو خوندم،كتاب 70 تا 80 صفحه اي كه يه ضرب تمامش كردم.
نكاتشو بگم،باشه مي گم:
اگر تغيير نكني،از بين مي روي.
اگر نمي ترسيدي،چه مي كردي.
پنير را بو كنيد تا از زمان كهنه شدن آن آگاه شويد.
هرچه سريع تر پنير كهنه را رها كني،زودتر پنير جديد را پيدا خواهي كرد.
توجه به موقع به تغييرات كوچك،به تو كمك مي كند كه خود را براي تغييرات بزرگتري كه در راه است آماده كني.
تغييرات رخ مي دهد،خواه بخواهي يا نخواهي.

خب من برم ديگه،اصلا از وضع درسيم راضي نيستم،افكارم رو بايد يكم تغيير بدم،قرآن خوندن هميشه به من كمك كرده،من توي سه روز گذشته اصلا آدم خوبي نبودم،من امروز خط ايرانسلم رو برداشتم و مي خوام يه مدت از آشناهام دور باشم.

ولي ديگه نمي خوام مثل قبل بترسم،شوخي نكنم،اين در حاليه كه رقص رو كامل گذاشتم كنار و اصلا قصد ندارم رفتارم رو با خانوادم و بقيه اصلاح كنم،تازه فهميدم كه بايد اينجور زندگي كرد تا حسابت كنن،بايد اينجور لباس پوشيد تا قبولت داشته باشن و البته فكر نكني از پوشيدن و انجام چنين رفتارهايي در عذابما،نه برعكس من عمرم فكر مي كردم،اينجوريم و همه هم باهامن،ولي تازه فهميدم،اينجوري نبودم و كلي هم حسابم نمي كردن،تازه شدم قلعه شطرنجشون و واسه مات كردن ،بايد سربازاي بدبخت رو برسونم آخرو  وزيرو به اسم خودم بيارم تو.

پس به اميد،حالا چه اميدي رو نمي دونم،ولي به اميد بهتر از اينها،ما ناشكر نيستيم،ولي بايد با پنير حركت كنيم و لذت ببريم،هادي خونه رو پس فردا تخليه مي كنه و نمي ره توي اون خونه اي كه خريديم بشينه،واسه همين شايد بياد پيشه خودمون.
باي.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388لحظه 0:38 توسط لحظه نویس |

تو کفم
سلام
خوبين
الان حالم گرفته بود يهو دلم خواست بنويسم.
مي گما من خيلي درس دارم،خيلي هم پروژه و تحقيق و ميانترم و چيزاي ديگه دارم.
واقعا نمي دونم،چيكار كنم،تازه مهمترين نكته اش اينجاست كه بلد نيستم و از درساي مهم فقط اندازه سي درصد يا كمتر رو بلدم.
ولي همين الان از خيلي از پسراي كلاس سرم،ولي خب من خودم تجربه قبلي دارم و مي دونم كه الان كجا وايسودم و اگه يكم شل بجنبم،قطعا مي افتم و دردسر هاي ديگه،همينطور بعضي بچه هاي كلاس خيلي شوتن،و منم خيلي بهشون مي گم ولي ديگه خسته شدم،توش موندم چجوري كارداني گرفتن.

امروز يا همون ديروز(از بس نصفه شب نوشتم،هي امروز ديروز مي كنم)،امتحان تربيت بدني داشتم.
تست اول روپايي بود،تو كمتر از يك دقيقه 60تا زدم ولي هنوزم باورم نمي شه،تست دوم شوت به ديوار بود،تو 30ثانيه،29 تا زدم و ركورددار شدم،تست سوم هم دريبل بود،در15/3 ثانيه رفتم،اينم ركورددار شدم،تست چهارم،دو سرعت بود،توي اين، نفر دوم شدم،چون خسته هم شده بودم.
حالا با اين اوصاف مي تونم اميدوار باشم كه 20 بيارم.

خيلي حالم يه جوريه،نمي دونم به خاطر صبح كه نايينيه خرابم كرد،ناراحتم يا به خاطر بعدازظهر تو اتوبوس كلي  حال كرديم خوشحالم.
واقعا الان حتي نمي دونم گرسنه هستم يا نه،تازه هم شام خوردما،مي تونه حالم هم به خاطر سرما خوردگي باشه،شايد.
واي واي آقا آقا عقبيها،مي افتي ها،من همش يا اولشو خراب مي كنم و يا آخرشو،نكته جالبش اينه كه حتما يه جاييشو خراب مي كنم و نكته بعد اينه كه اون جاهاييرو كه خراب نمي كنم،فوق العاده و دور از باور عمل مي كنم.

حالا به نظر شما من آدم عادي هستم.

جالبه ،غريبه كه تو جمعمون نيس،چند وقته هي دوست دارم ،بگن آقا اين با بقيه فرق داره،اين آقاي لحظه نويس اصلا يه طور ديگه است،انگار از يه كره ديگه اومده،همه چيزش تكه،همه چيزش منحصر به فرده،خيلي باهاله،حالا كه كسي نيس ،اصلا ديوانه كننده اس اين لحظه نويس.

راستي تو كف موندم ببينم تكليف استقلال و امير قلعه نوعي و جذب بازيكناش چي ميشه.

ميگما،هيچي،هي دوست دارم تايپ كنم،
مي خوام دستم رو الان از روي كيبورد بردارم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388لحظه 1:17 توسط لحظه نویس |

دوست داشتم اينجوري شروع كنم
سلام
بسم الله الرحمن الرحيم
دوست داشتم اينجوري شروع كنم.

چه خبر از روزايي كه گذشت؟
-اي بد نبود،خلاصه گذشت.
چه كارايي كردي؟
احترام نگذاشتن به داماد و خانواده،يكم معادلات آرش باهام كار كرد،و مهمتر از همه امروز ارايه دادم و خيال خودمو راحت كردم.
بزار يكم از امروز(ديروز) بگم كه كلي،ديروزش خودمو آماده كردم كه جلوي آقايون و خانم ها ضايع نشوم،و رفتم سر كلاس،اولش خانم مظلومي ارايه داد،منم بعد از اون شروع كردم،اولش صدام مي لرزيد،ولي زود جمعش كردم،يكم قدم ميزدم و كمي مي ايستادم و بعضا به پاور پوينتم اشاره مي كردم،حدود 20 دقيقه شد كه براشون صحبت كردم و با سوالم،فهميدم كه درس رو گوش مي دادند.
خلاصه تمام شد و براتي سوالي كه بهش گفته بودمو،با تاخير البته ازم پرسيد و منم جواب دادم و با تشويق حاضرين نشستم.

خدارو شكر به خير گذشت،يه ارايه ديگه هم دارم كه اونو اصلا وارد نيستم،بازم اين در مورد وبلاگ بود و من تجربه شو داشتم.
جالب اينجاست كه براتي ،سوتي هامو يادداشت كرده بود،بعد بهم گفت،از جمله "اغراق" به جاي "اغرار" و كلي خنديدم.
و در آخر هم وبلاگي كه براي دانشجوهای کامپیوتر ساختم رو معرفي كردم و چندتا از خانمها برا همكاري بهم پيشنهاد دادند.
براتي و پيرمرادي،كمي حسادت به خاطر ارايه خوب،ايوب كمي تعجب به خاطر استرس قبلش و نصر كه كلي حال كرده بود و مي گفت خيلي از ريلكسيت خوشم اومد.(نظر نصر خيلي واسم مهمه)

خب آقا لحظه باشي انگار خيالت يكم راحتتره،مشكلت با خانوادت حل شد؟
-نه،هنوز قهرم و دلم نمي خواد ديگه باهاشون صحبت كنم،هنوز اكثر وقتم رو در اتاقم مي گذرونم و اينكه اتاقم رو خوشكل چيدم،خودش باعث اين موندگاري هم شده.

قبول داري خيلي داري فاصله دار از كاردانيت عمل مي كني؟
-نه اونقدارا،من همون آدم قبلم،قطعا نمي تونم 90% تغيير كنم،ولي قطعا چون قبلا چنين شرايطي رو درش بودم،حالا با تجربه تر و با ديد متفاوت عمل مي كنم،در مورد خانواده ام بايد بگم ،خيلي وقت بود كه چنين دعوايي باهاشون نكرده بودم و حالا مني كه آدم قبلي نيستم و بزرگتر از قبل شدم ،ديگه نمي تونستم چنين وضعي رو قبول كنم،
و مهمتر از همه آدمي شدم ،كه حاضره بدبختي و گشنگي بكشه اما زير منت كسي مثل داماد و غيره نره و ديگه خيلي زود،دور آدمايي كه بهم بي توجه اي مي كنند روخط مي كشم و درصدد جبران و شكستشون بر ميام.

از درسات بگو؟
-تعريفي نيست،متاسفانه درساي اين ترمم حجم فوق العاده بالايي داره و اگر براي مثال تمام نوزده واحدم رو پاس كنم،شايد گرفتن كارشناسي كار سختي نباشه.

از خودت بگو؟
-امروز رفتيم با نصر و براتي خونه ايوب اينا ناهار خورديم و كمي از فيلم زنها فرشته اند رو ديديم و خيلي زودتر به طرف دانشگاه راه افتاديم.
جمعه اين هفته هم امتحان تربيت بدني دارم و اميدوارم كه اولين بيستم رو در اين دانشگاه بگيرم،هفته اول و دوم ماه بعد هم ميانترمهاي معادلات و گسسته ام است و اونا سخت برنامم رو بهم ريخته.
همينطور فكر BPM و ساخت تيزر با فلشي كه هنوز هيچي بلد نيستم،شديدا كار رو برام سخت كرده.

از اس استون چه خبر؟
-استقلال روزاي بدي رو گذروند و كساني بودند كه مي خواستند با قهرمان نشدن استقلال،اون رو بيشتر به حاشيه ببرند،كه حالا با وجود قهرماني هم ،كمي از نقشه هاشون داره عملي ميشه.
امير قلعه نوعي استفا داد،و شايد بهتر شد، چون اون ديگه اشباع شده بود،البته خبرا رسيده كه قلعه نوعي همين روزا سپاهاني ميشه و قطعا سپاهان مقتدري رو مي بينيد.
واعظ هم كه مدير كارآمديه،كارت تمام ليدر ها رو باطل كرده و مي خواد با اين كار فرهنگ رو به ورزشگاهها بياره،و همينطور مي خواد سقف قراردادهاي استقلال را روي 200ميليون نگه داره،پس بايد براي فصل بعد انتظار استقلالي رو بكشيم كه خيلي از بازيكنهاي قبليشو نداره،بازيكنهاي جديدش چندان خوب نيستند و مربي خارجي هم كه هر روز با حواشي متفاوت در صدد اخراجشند،كلا واعظ آشتياني براي يك تيم شهرستاني مناسبتره.
اما از صميم قلب اميدوارم،استقلالمون خراب نشه و سال ديگه براي آسيا بسته بشه.
راستي از تمام مردم عزيز مي خوام مايلي كهن ديوانه رو يه جور آرومش كنند،حرفاي بعضا درست اون هيچ كمكي به مردم و ورزش نمي كنه.

لحظه نويس من،حرف آخرتو بزن؟
-دوست دارم هرچه زودتر مواردي كه رو ي كاغذ آوردم و اكثرا درسي هستند رو خيلي زود و به سلامت اجرايي كنم و هنوز بحث يه همدم خوب برام مطرحه،گرچه ديدم، عوض شده،اشتهام زياد شده،و انتخاب برام فوق العاده سخت.

دوست داشتن رو دوست دارم چون باعث میشه دوستم داشته باشند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388لحظه 3:22 توسط لحظه نویس |

به کوریه چشم دشمنان استقلال قهرمان شد
سلام به خودم و خودت
اين يه تيكه از متني بود كه واسه ي خيلي از پرسپوليسيهاي سوراخ تايپ كردم.
ديروز با بچه ها از راه دانشگاه ،مستقيم رفتيم چيز و ميز و ناهار خريديم و رفتيم خونه مهدي اينا،بهارستان،ناهارو زديم ،رضا كياني ژل رو ،روي سر حميد خراب كرد،كلي هم ليم بازي،دو بارم ژل رو حميد رو سر من خالي كرد،و كلي ليم بازيه ديگه،بعد بازي اس اس هميشه قهرمان رو ديديم ،و من تا زماني كه فولاد گل سوم رو نزده بود،هيچ خوشحالي نكردم ،از اونجا بود كه اميدوارانه به بازي نگريستم و بعد گل نكردن پنالتي برهاني احمق،بيشتر نگران شدم،خلاصه بچه ها رفتن و من شب رو خونه مهدي موندم و رفتيم بيرون و مردم ريخته بودن تو خيابون با پرچمهاي آبي و من مثل ديوونه ها مي رفتم وسط خيابون و باهاشون خوشحالي مي كردمو بعد قليون و خريد و خوابيدن و صبح با هم رفتيم دانشگاه و سر كلاس خسته كننده و گيج كننده رياضي گسسته.
خلاصه عزيزان استقلال قهرمان شد به لطف برد فولاد خوزستان،فولادي كه با مجيد جلالي خيلي چيزا رو ثابت كرد،دستتون درد نكنه.
امروز آمار و ارقام پايان ليگ رو ديدم،استقلال:تيم اول،بهترين گلزن،بهترين خط حمله و بهترين خط دفاع،بيشترين برد،بيشترين برد متوالي و خيلي چيزاي ديگه كه همه نشون ميده استقلال به حقش رسيد با اميرخان قلعه نوعي كه واسه اولين بار چشمان اشك آلودش رو ديدم.

اما از حق نمی گذرم که ابراهیم زاده یکی از مربیان با دانش و خیلی خوبیه که تجربه این موقعیت رو نداشته.

من تو خونه دعوام شده و چند روزيه باهاشون قهرم و اين تو بميري از اون تو بميريا نيستو و كوچكترين چيز من رو عصبي مي كنه،شايد برد استقلال اولين خنده واقعي رو بعد چند روز بر لبانم گذاشت،البته من بيشتر روز رو تو اتاقم هستم و مواقع ضروري ميرم پايين،دارم به سمتي ميرم كه توش نبودم ولي ديگه مي خوام تجربه كنم و البته من با رويكرد مثبت و منطقي دارم به اون سمت ميرم و فكر مي كنم اين دعوا با بقيه قبلياش فرق داشت،فقط توي اين خونه برا بابام دلم مي سوزه و اگر فكر اون نبود توي اين چند روز كارايي مي كردم كه تا حالا نكرده بودم،وضعيت بغرنجه.

ديشب خيلي خوشحال بودم و به همه زنگ زدم و دهنشون رو سرويس كردم،مجيد مطالبات و امين و عمو علي و علي و محمد(سهيلا)،ميلادي كه گوشيشو بر نيم داشتو من زنگ زدم مغازه و سوتي داد و منم حالشو گرفتم،اينا دوهفته پيش تو باغ اعصابم رو خورد كردند و با هر باخت استقلال اس ام اس هاشون رو روانم مي كردند،الانم اونقدر ناراحتن كه كاردشون بزني خونشون در نمياد.

مي خوام يه حال اساسي از بعضيا از جمله خواهرم و  شوورش بگيرم،كه منتظر گذشت زمان و فرصتم.

درسا سخت شده و منم عقبم و خلاصه وضعيت بدجوري سگ شده،اما اگر برنامه ريزي كنم و دور رفقا رو خط بکشم،مي تونم تا يك ماه آينده خودم رو كامل مسلط كنم.
امير قلعه نوعيه          سرور هرچي لنگيه
اتفاقات بدي در شرف وقوع در فوتبال ماست.
مي خوام و دارم كاراشو مي كنم كه يه لبتاپ خوب بخرم و ديگه هيچ وابستگي به اين خونه ندارم،و برا ترم بعد 100% خوابگاهيم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388لحظه 23:50 توسط لحظه نویس |