تبليغاتX
لحظه های زندگی من
راست ميگن،قسمت هركسي روي پيشونيش حك شده؟
اگه يه روز صبح بري دانشگاه و فارغ التحصيليتو بگيري،اگه همون روز دانشگاه ديگه اي كه اصلا به درد نمي خوره و  مجبوري بري، قبول بشي،اگه بعدش ناگهاني ببيني رفتي سر كاري كه هيچ سنخيتي با شخصيتت نداره،اما بموني و كار كني،اگه چند ماه بعدش كه از زندگي خسته شده بودي ،زن عموت روزهاي آخر دفترچه علمي كاربردي،بگه حالا برو اينم بگير،و تو بدون هيچ انگيزه اي دفترچه رو تهيه كني،اگه امتحانات پايانترم پيام نورت با كنكورت توي يه برهه زماني بيوفته،اگه بيشتر اون درسايي كه تو پيام نور مجبور شدي بگيري توي كنكورم بياد و تو به خاطر اين آمادگي، درست در موقعي كه ديگه از پيام نور زده شده باشي، در كنكور قبول بشي، اگه بخواي انصراف بدي و بدوني چنين قانوني براي مشمولين وجود نداره،اما بفهمي كه اگه 10 روز دير تر اقدام مي كردي ،ديگه كار از كار مي گذشت و تو حتي توي همون پيام نورم نمي تونستي بموني،اووووون موقع با كمي تفكر، نمي گي :خداااا اين قسمت منه،و تو چقدر جالب همه چيز اين نظام هستي رو به هم ربط مي دي،آيا اگه يه شب يكي از فاميلهاي خيلي دور، مامانتو توي خيابون ببينه،و شماره بگيره و بچه خواهرشو براي خواهرت معرفي كنه،و بفهمي بعد از كلي سال اين همون مرد روياهاي خواهرته،و همه چيز در كوتاه مدت براي فردي كه اينقدر وسواسي بوده تموم بشه،اگه داداشت ،دختر خالشو بخواد و اون جواب رد بده،و اين همش نفرين كنه و لعنت بفرسته و مثل همين امروز صبح،بفهمي داداشت سر كار انگشتشو بدجوري بريده و اين انگشت همون انگشت حلقه اش است،اون موقع چي مي توني بگي.

خدا من هيچي نمي تونم بگم،خدا من نوكرتم،يادمه چند ماه پيش توي اين وبلاگم داد مي زدم،و مي گفتم كه "خداااااا قسمتم رو به من بفهمون"،و حالا دونستم اين همون قسمت منه.

بگذريم..
خوابم مياد شديد
ديروز با كلي دوندگي ،نامه معافيت تحصيليمو گرفتم و همون روز رفتم از پيام نور انصراف دايم دادم.
امروزم ديگه رفتم مدركو ارايه كردم،و با شركت در جلسه معارفه،كه مهمترين بخش برنامشون ،طارف موز و كيك و سانديس بود،بعد از كلي درس خوندن فهميدم كه بايد حجابم رو رعايت مي كردم.
حالا بگذريم كه اونا منو از ديدن فوتبال استقلال محروم كردند،اما با ياسر سرتاسر مسير رو فوتبال رو از طريق راديو دنبال كرديم.
ولي يه چيزي بين خودمون بمونه،خوراكي خوب توي يه مجلسي به تمام افراد طبقات مختلف جامعه حال ميده.

امروز فهميدم،كه حداقل شصت درصد،كارشناسي كامپيوتر از راه هاي دور مثل،لرستان،خوزستان،كرمانشاه و يزد و تهران و غيره اومدند،و اكثرا دخترن،كه خوب راضي شدن بيان.
ولي واقعا اينجا ديگه كارشناسيه،يعني تا آخر ترم براي هر درسي بايد دو تا نرم افزار كاربردي رو ياد بگيري  و پروژتو ارايه بدي،يعني من با توجه به اين فكر نكنم تا بيستم عيد بيشتر برم سر كار،اونم سر يه قضيه اي.

استقلالم اميدوارم تو باشگاههاي آسيا  موفق باشه،تا چند دقيقه پيش هادي و زن داداشم اينجا بودند و البته قبلشم بهنام(ديگه دامادمون) و مامانش اومده بودند.

يادتو نره من ايد گرفتم،ديگه بشكن نزنم.
شب بخير،خواب يه خورده از سرم پريد،با باي

هيشكي اونو يه لحظه پاش نمي كرد
هيشكي يه لحظه هم نگاش نمي كرد
مي گفت كه تنهايي و بي وفايي
يه روز به آخر برسه الهي

تو شعراي سپيد من
جايي نمونده واسه تو
سياهي و در به دري
از روزگار من برو

عزيزم يادت مياد كه گريه هات
چه جوري آتيش به جون من ميزد
نمي شد بهت بگم دوست دارم
تا مي خواستم زبونم بند ميومد
كوچه هاي خلوتو قدم زدم
توي هفته هاي تلخ و بي صدا
حالا روزا همشون سه شنبه ان
لعنت خدا به اين سه شنبه ها

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387لحظه 0:37 توسط لحظه نویس |

من خوب نیستم
الان مي خوام، يعني دارم مي نويسم.
شايد الان خيلي ناراحتم.
نه،واقعا خيلي تو هم هستم.
اينقدر درگير شدم،كه داره موهام ميريزه.
خوبه حداقل يه بهونه پيدا كرديم،براي فردا روزي كه كچل شديم.

امروز رفتم دانشگاه.دانشگاهي كه هنوز حضورم درش قطعي نيست،دانشگاهي كه با تموم بي امكاناتيش و كوچيكيش ،اما بچه هاي با صفايي داره و بدم نمياد درش ادامه تحصيل بدم،اما به مشكلي بر خوردم به نام "نظام وظيفه"،هنوز برام انتخاب واحدم نكردند.
فردا قراره ،نامه كه امروز از آقايون گرفتم رو به نظام وظيفه ببرم،بلكه نتيجه بده.
قضيه از اين قراره كه،من اصلا نمي تونستم پيام نور كارشناسي مستقيم برم،و برام معافيت تحصيلي رد نشده،و منم كه دفترچه بدون مهر غيبت رو ندارم،واسه همين وقتي دارم از خرابشده(پيام نور)،انصراف مي دم،بايد برم سربازي و نمي تونم برم جاي ديگه ثبتنام كنم،جالب اينه كه حالا من فهميدم،ولي خيلي از دوستاي من دارن به صورت تطبيقي درس مي خونن و خبر از اين قضيه ندارن،و جالبتر اينه كه تمام مدارك نظام وظيفه ما رو گرفتند،اما حتي به ما نگفتن كه چنين قضيه اي وجود داره،خاك بر سر چنين سيستم و دانشگاهي.

بگذريم.
امروز به عنوان روز اول دانشگاه رفتيم سر كلاس،كلاً 6تا پسريم،كه خيلي با هم مچ شديم،و همه بچه هاي پاكاري هستن،كه در راه برگشتن دو تا ماشين بوديم و تمام ساعت رو خنديديم.
از نكات قابل توجه امروز،اينكه من دستشويي خواهران رو اشتباه رفتم،و همه با ديدن من شوكه شدن،البته ساندوچ مزخرف شهر هم ميشه بش اشاره كرد.

بگذريم..
خاستگار خواهرم هم جمعه ،با خانواده با يه دسته گل بزرگ و شيريني براي بار چهارم اومدند،و خواهرم ديگه تقريبا كامل قبول كرده،حالا بايد با هم چند جلسه برن بيرون،فعلا كه بهنام روزي 60تا اس ام اس ميده براش.
پسر خوب،عاقل،سر و سنگين،تحصيل كرده،مومن،و با شرايط كاري خوبه،كه اين رو به جد عرض مي كنم،كه از اون موقع كه اين تقدير الهي رو ديدم،به قسمت خيلي بيشتر اعتقاد پيدا كردم و فهميدم كه بهتره خوب دندان رو جيگر بزارم،تا خدا اهلشو بهم بده،البته اصلا حوصله هيچ كاري رو ندارم،مخصوصا يك لحظه فكر كردن به دختر.
استقلالم كه اعصابمون رو خورد كرده،چرا نمي بره،انگار امير قلعه نوعي قفل كرده،آقايان اينجوري اصلا به آسيا فكر نكنيد.انگار دستتون رو شده.مثل یه تیم اروپایی با این همه بازیکن تغییرات کلی و خوب تو سیستم ایجاد کن.

خيلي ناراحتم.
دوست دارم گريه كنم.خيلي نگران اين قضيه نظام وظيفمم.

من آدم خوبي نيستم.چون اگه بودم اينقدر سنگ جلوي پام نمي افتاد.اصلا پسر خوبي براي مامان بابام نبودم،قطعا دليل عمده اش اينه،البته داداش خبي هم براي خواهرم نبودم،و براي رفتار ديروزم خيلي ناراحتم.
پدر شوهرعمه ام فوت كرد،من براي خاكسپاري رفتم و بعد از مدتها پسر عمه هامو كه از راه دور اومده بودند ديدم، مهدي خالم چند روز اينجا بود،منم جمعه رفتم خونشون.كامپيوترشو درست كردم،اين ويروسكش ند32 عجب معجزه گري هستش.


خدا، تو رو به حضرت زهرا قسم ميدم،مشكلم رو حل كن،مي دونم كه حضرت زهرا خيلي حاجت ميده،خدا منو

خوبم كن،اخلاق و رفتارم رو مومن وار كن.
به خدا من بعد از هر كار بدي ،خيلي پشيمون ميشم،كاش بتونم پيشگيريمو بيشتر كنم.
الانم با كلي دوندگي و خستگي رفتم دكترم،اما ديدم كه نوشته مسافرته.
برام دعا كنيد.


يه آهنگ از رضايا و 2اي اف ام
يه روز ضربه اي مي خوري تو عشق
كه نمي توني پاشي
آخه آدم خوبي نيستي و نمي توني باشي
خيلي خوبم باشي
موندن با تو بد ديگه
بدو ن گرفته تو زندگيم جاتو كس ديگه
از ما بكش بيرون
اميدوارم بشنوي صدامو
ازت بدم مياد
عادت داري بشكني دلارو
منم بي خيالت شدم دبرو تورو ديگه
نمي خوام ببينمت خط كشيدم دور تورو ديگه

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387لحظه 21:41 توسط لحظه نویس |