تبليغاتX
لحظه های زندگی من
فقط کاشکی .. .

چهارشنبه اون هفته بود كه امين برام مثل هميشه اس ام اس زد،و مثل هميشه خواستار رفاقت مجددمون شد،منم مثل هميشه جوابشو ندادم،اما بعد از چند دقيقه نوشت اگه آدمي جواب بده.
منم ديگه نمي دونم چي شد جوابشو دادم،اونم گفت من ميام الان ببينمت ولي من گفتم كتابخونم ،اون گفت ميام كتابخونه،منم كه داشتم آماده رفتن به كتابخونه مي شدم ،بهش آدرس اونجا رو دادم.
اومد،لاغر شده بود ،ريش گذاشته بود ولي هيچ تغييري در اخلاقش به وجود نيومده بود،اولش كلي طعنه بهش زدم كه خانمت كجاس،بعدم كلي جر و بحث گذشته ها.
با ماشينش اومده بود،ماشيني كه هميشه به من مي گفت دوست دارم يا عقده دارم داشته باشم،گفت بريم خونه علي ابراهيمي و رفتيم.
امين هميشه سياستش خيلي زياد بود،جوري فكرش همه جارو مي خوند و برنامه ريزي مي كرد كه واقعاً غير طبيعي بود،اينكه منو همون روز خواست ببينه و بعدشم بردم پيش علي و بعدشم تا امروز هيچ خبريش نشده حتما دليل و سياستي پشتش بوده ،اون بي گدار به آب نميزنه.
كلي نشست از بدبختياش گفت،ولي ديگه برا من رنگي نداشت،چون مي دونم اون در بهترين شرايط هم مي ناله.
اينكه آرش و مهرداد بهم خيانت كرده بودند،خيلي در اينكه اس ام اسشو جواب دادم موثر بود،الانم پشيمونم.
آرش غير مهار شدني شده و افتاده رو دنده دختربازي و دختر آوردن به خونه،واقعا پست شده و خيلي فرق كرده و امتحاناتشم زياد نمي خونه.
ولش كن.
الان يه هفته اي ميشه كه برا امتحانام سر كار نرفتم و قراره از هفته ديگه برم ، ولي مي خوام تا آخر ماه تمديدش كنم.
امروز زنگ زدم به يه شركتي كه علي (شوهر آسيه)گفت فوق ديپلم كامپيوتر مي خواد،اونا هم مشخصاتمو يادداشت كردند و گفتند اگه خواستيم برا مصاحبه باهات تماس ميگيريم.
گفتند حقوقش 100000 تومانه(كه خيلي كمه)،بيمه داره ،ولي وقتي گفتم سربازي نرفتم،طرف جا خورد،واسه همينم فكر نكنم زنگ بزنه.
مامانم ميگه مي خوام دختر همسايمونو،كه خيلي وقته من نديدمشو برات خواستگاري كنم،دختره خانواده خيلي مومني داره و خودشم با ماشين جا به جاش مي كنن،خشكل و قد بلنده.
اولن كه به من نميدن،دوما من شرايط ازدواجو ندارم.
امروزم با مامانم دعوام شد كه چرا حرف بي خودي مي زني حالا فعلا برو اون كه جلو منه رو زن بده تا بعد.
مامانم كه فقط بلده حرف يه چيزي رو بزنه،گفت اينو ميبرنشا،منم چندان از اخلاق خانوادشون خوشم نمياد،اصلا من به قيف ازدواج نمي خورم،من تا پنج سال ديگه دستم به دانشگاه و سربازي بنده.
مامانم فقط بلده با اعصاب و روان من بازي كنه،من از فكر درسم دور كنه،چي آدم بگه در موردش ،مادر ديگه.

البته نا گفته نمونه كه مهدي مونم،رفته از مينا(دختر خالم) خواستگاري كرده و جمعه هم با دختر يكي از فاميلهاي دورمون حرف زد،مهدي كه بعد 31سال اولين بار بود با يه دختري درباره ازدواج حرف مي زد،ترسش ريخته و مي خواد يه تنه همه دخترهاي ايرانو خواستگاري كنه.
مينا دختري كه اصلا بدرد زندگي نمي خوره است،ولي اون يكي رو بايد بيشتر روش تامل كرد،فكر كنم مناسب باشه.
بابامو اينا هم كه رفته بودند اهواز براي استقبال از عمو و زن عموام كه از مكه اومده بودند،حالا برگشتن و كلي هم بهشون خوش گذشته بوده،به مهدي كه خيلي خوش گذشته.
دوتا از امتحانامو دادمو دو تا ديگشم مونده،اولي خوب دادم و انديشه 2 رو خوب ندادم،چون نخوندم.
امتحان برنامه نويسي به قدري سخت بود كه دو ساعت تمام سرم رو برگه بود،كه آخر سر هم از دماغم خون اومد.
فكرشو بكن توي اون هفته من سرما خوردم و بدن درد گرفتمو و دندون دردم دنبالش.
امتحان بعديم شنبه است و من هيچي نخوندم،اصلا خيلي با دوره دانشگاه قبليم فرق كردم ،يادش بخير از امتحان كه برمي گشتم،تو راه درساي امتحان بعديمو مي خونم،واقعا برا درسم برنامه ريزي داشتمو و همشو هم اجرا مي كردم،جوري كه اگه اون جوري درس مي خوندم جزو صد نفر اول كنكور دولتي مي تونستم بشم.

من ماندم و زندگي كه توش موندم بايد چيكار كنم.
جالبه نميشه هم جلوشو گرفت،بخواي نخواي روز بعد مياد،بايد فكرشو بكني،بعضي موقعها هست مي خوام خودمو بزنم به بي خيالي،ولي بيشتر از دو روز نمي تونم،چون مي بينم كه خيلي دارم عقب ميوفتم.

يه چيزي خودموني بگم وبلاگ عزيزم،كه فقط خودم مي دونمت
نشستم فكرشو كردم ،گفتم اصلا سر كار نمي رم،مي شينم فقط كتاباي برنامه نويسي مي خونم،بعد ديدم با اين وضعيت تطبيق واحدم،سه تا چهار سال ديگه گيرم،پس سنم ميره بالا،در ضمن دوست دارم پولدارتر بشمو ماشين بخرم،بعد گفتم خب نصفه روزه ميرم سر كار ،ديدم حقوقش خيلي كمه و بدرد نمي خوره،گفتم برم جاي ديگه،ديدم اصلا كار نيست،آخر سر ديدم نميشه همه رو با هم داشت و با توجه به اينكه من دارم روز به روز گنده تر ميشم و آينده مشخصي ندارم بايد كار كنم و پول در بيارم،پس كتب برنامه نويسي و بقيه فكرام هوتوتو،به كي قسم نميشه همه كاري با هم كرد.

كاشكي،فقط كاشكي: يه كار مثل بقيه نصفه روزه،پنج شنبه جمعه هم تعطيل با حقوق بالاي سيصد هزار تومن كه مطابق اداره كار باشه گيرم ميومد،كه بعدا مي تونستم سربازيم رو هم همونجا بگذرونم،البته كاري كه مربوط به كامپيوتر باشه،جاي پيشرفت و پست بالاتر داشته باشه و همينطور به علمم اضافه كنه،بعد مواقع بيكاريمو مي نشستم كتب برنامه نويسي و هك و سايت سازي مي خوندم و آنقدر خبره مي شدم كه مي نشستم اول كار يه سايت زيبا و منحصر به فرد براي خودم مي ساختم ،بعد روي كلي پروژه جالب با عشق كار مي كردم،از اون طرف دانشگاه پيام نور رو هم داشتم و ترم به ترم تمام دروسم رو پاس مي كردم و يادمم نبود كه قراره كلي سال ديگه طول بكشه،از اون طرف هم همسر آيندم رو بدون اينكه كسي بو ببره انتخاب كرده بودمو و از بابت اونم مطمئن بودم كه حتما منو مي خواد و مال خودمه و هر از گاهي هم باهم تلفني صحبت مي كرديم تا خستگي هفته از تنمون در بياد،همسري كه خيلي زيبا و نجيبه و  باباش و مامانشم پولدار و خيلي با شعور ،همسري كه عاشقم باشه و كلي بهم عشق بورزه.


واييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

يييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ي ي ي ي ي  ي ي ي ي ي ي يي ي ي  ي ي ي ي ي ي ي ي ي  ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي
يعني ميشه خدا ،دارم صداي دسته رو همين الان مي شنوم به همين روزاي عزيز تو رو به امام حسينت قسم مي دم كه همشو برام برآورده كن،منم همين الان صد تا نماز امام زمان نذر مي كنم.


 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387لحظه 0:9 توسط لحظه نویس |

دوست دارم از اين خانه بروم و به تاريخ بپيوندم،گرچه مي دانم تاريخ هم من را جا مي گذارد
دوست دارم از اين خانه بروم و به تاريخ بپيوندم،گرچه مي دانم تاريخ هم من را جا مي گذارد،خسته ام،خسته از مردم اين شهر و ديار،خسته از خودم،از خانواده ام،از خانواده اي كه همه چيز دارند،جز خوشي،از خودم مردي كه بچه گي هايش را كنار گذاشته،اگر چه مي دانم،دروغ مي گويد،و به جاي كنار گذاشتن آنها را مخفي كرده،و هر از گاهي به مخفيگاهش سري مي زند،از مردمي كه فقط دروغ مي گويند،فقط با بي منطقي هايشان پيش مي روند،اما نمي دانند كه من پدر ومادري دارم كه تاب تازيدن با آنها و روزگار آنها را ندارند،به چهره شان مي نگرم،من كه هيچ ،هر كه آنها را مي بيند ،مي گويد كه بيش از تاريخ شناسنامه اتان مصرف شده ايد،تا به چهره شان مي نگرم اصلاٌ يادي از طلبكارانم نمي كنم،چگونه مي توانم،از اين چهره خارجتان كنم،چگونه مي توانم،از گذشته دورتان كنم،چگونه مي توانم معناي جوابهاي كوبنده اي كه به من مي داديد و مي گفتيد كه "چرا مرگ" را برايتان به رنگ و بوي واقعيت آغشته كنم.
من مي ميرم،همه ميميرند،اينان آزمايشهاي خداست،دنيا محل گذر است،چرا محل گذر من وخانواده ام اتوبان نمي شود،چرا آزمايش هايي كه خدا روي ما انجام مي دهد،با بقيه متفاوت است،چرا هميشه ما موش آزمايشگاهي مي شويم و چرا نمي ميريم،خدا مي داني و مي دانم يگانه هستي،گرچه هيچگاه نديدمت و اين اتفاق هم رخ نخواهد داد،مي دانم ارحم الراحميني،اگرچه درست است و مي دانم كه هيچگاه نتوانستم ذره اي از مرحمتهايت را پاسخ دهم،ولي قبول كن كه زندگيها مدرن شده اند،عصر ديجيتالي به روي كار آمده،و من ديگر نمي توانم به تكه اي نان و خرما و نشكاندن دل ديگران سرم را بر روي پشتي بگذارم.
خدايا يا همين الان جانم را بگير يا به من و خانواده ام تمام خوشي ها را با ظرفيتش عطا كن،نرسد زماني كه ظرفيتش را به عنوان سر جهازي روي مرحمتهايت نگذاري،كه مي دانم مي رسد روزي كه محل گذر به اِندش مي رسد و شروع سختي ها آن موقع است كه كمرم را مي شكند،و ميرسم به جايي كه خيلي ها مي گويند،پاياني ندارد و جيره ارحم الراحمين و توبه ام نيز قطع مي شود.

خدايا دلم گرفته ،من نمي خواهم دا والدينم را بشكانم ولي اينكار را مي كنم،نمي خواهم آنها را اذيت كنم بلكه هميشه در ذهن داشته ام كه روزي برسد كه در شادي بي وصف اين دنيا كه گويند فنا شدني هم است،غرقشان كنم.
به دادم برس،كاري به من داده اي كه جز تخريب شخصيت چيزي به دنبال ندارد،پولي كه به هيچ زخمي نمي توان زد جز كمك به بانك هاي دولتي،خانواده اي كه تمامشان رنجور و غمگين هستند،و درس و دانشگاهي كه جز دردسر چيزي برايم نداشته و از همه مهمتر رفيقاني كه فقط به فكر لاشي گري و منفعت شخصي هستند.
خودت را بگذار جاي من ،كجاي اين صفحه تيره و تار خودم را ارضا كنم،كجايش بگويم جوان هستم و جواني مي كنم،كجايش آنقدر دل خوشم مي كند كه سختي بقيه اش را تحمل كنم،حيران و سرگشته مانده ام،جوري كه انگار اصلاً كسي به فكر ما نيست.
آيا راست مي گويند كه خدا از كسي روي برمي گرداند و آيا خدا از من روي برگردانده است،و چرا و به كدامين گناهم،آيا حرامي را به عمد خورده ام،آيا دست به ناموس كسي زده ام،آيا كم به اماكن عبادتي و زيارتي رفته ام،كم روي خوش نشان داده ام،آيا غير اين است كه كاري كرده ام كه خدا خوشش آيد و هم بنده خدا،پس چرا با من و خانواده ام بايد چنين رفتاري شود.
آيا بايد از كوچكترين لذت هاي دنيوي هم محروم باشيم،اينكه مي گويند و مي بينم هم در اين دنيا خوشند و هم در آن دنيا دروغ است؟نه دروغ نيست،بلكه من راهش را بلد نيستم،بلكه من الان متوجه شدم كه فاكتور ترس جوري بر زندگيمان تسلط يافته كه گويي ناي حركت را از ما صلب كرده است،اما خودت بگو،اگر پولت را مي خردند،اگر دست به هر كاري مي بردي و آن كار فقط ضرر داشت،اگر براي هركسي كاري مي كردي،ازش خيانت و نامردي مي ديدي ،ديگر مي توانستي به فاكتور ترس نگاه نكني و او را از خودت دور كني،خدايا نوشته ام را با اين تمام مي كنم كه :"چرا به ما بيشتر از بقيه سخت مي گيري و به ما كمتر از بقيه توجه مي كني و چرا جاده من و خانواده ام را پر از سرعت شكن كرده اي".

-اين حرفاي اون روزم بود،خيلي چيزايي كه مي خواستم الان بگم توش بود،فقط يه چيزي،امروز به لاشي بودن رفقام پي بردم،امروز مچ آرش و مهرداد كه تنها رفقاي فابريك من بودند رو گرفتم ،اونا از طريق من با هم دوست شدند،ولي امروز ناجور قالم گذاشتند و بعد از كلي دروغ،آرش همه چيزو گفت،از همشون بدم اومد،واقعا از مهرداد متنفر شدم،چرا همه رفيقام نامردند،چرا من يه رفيق درست و حسابي ندارم،واي خسته شدم،دوست دارم سر كار نرم،دانشگاه انصراف بدم،هيچ كاري نكنم جز اينكه بشينم كتب برنامه نويسي بخرم فقط بخونم،ولي گفتم ترس ترس از تغيير تنها چيزيه كه پدرمو در آورده،پدر و مادر عزيزم خيلي هرستون مي دم،منو ببخشيد و بدانيد من رواني شدم رفته،من واقعا نياز به حداقل يك ماه استراحت بدون هيچ فكري دارم.

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387لحظه 22:33 توسط لحظه نویس |