البته نا گفته نمونه كه مهدي مونم،رفته از مينا(دختر خالم) خواستگاري كرده و جمعه هم با دختر يكي از فاميلهاي دورمون حرف زد،مهدي كه بعد 31سال اولين بار بود با يه دختري درباره ازدواج حرف مي زد،ترسش ريخته و مي خواد يه تنه همه دخترهاي ايرانو خواستگاري كنه.
مينا دختري كه اصلا بدرد زندگي نمي خوره است،ولي اون يكي رو بايد بيشتر روش تامل كرد،فكر كنم مناسب باشه.
بابامو اينا هم كه رفته بودند اهواز براي استقبال از عمو و زن عموام كه از مكه اومده بودند،حالا برگشتن و كلي هم بهشون خوش گذشته بوده،به مهدي كه خيلي خوش گذشته.
دوتا از امتحانامو دادمو دو تا ديگشم مونده،اولي خوب دادم و انديشه 2 رو خوب ندادم،چون نخوندم.
امتحان برنامه نويسي به قدري سخت بود كه دو ساعت تمام سرم رو برگه بود،كه آخر سر هم از دماغم خون اومد.
فكرشو بكن توي اون هفته من سرما خوردم و بدن درد گرفتمو و دندون دردم دنبالش.
امتحان بعديم شنبه است و من هيچي نخوندم،اصلا خيلي با دوره دانشگاه قبليم فرق كردم ،يادش بخير از امتحان كه برمي گشتم،تو راه درساي امتحان بعديمو مي خونم،واقعا برا درسم برنامه ريزي داشتمو و همشو هم اجرا مي كردم،جوري كه اگه اون جوري درس مي خوندم جزو صد نفر اول كنكور دولتي مي تونستم بشم.
من ماندم و زندگي كه توش موندم بايد چيكار كنم.
جالبه نميشه هم جلوشو گرفت،بخواي نخواي روز بعد مياد،بايد فكرشو بكني،بعضي موقعها هست مي خوام خودمو بزنم به بي خيالي،ولي بيشتر از دو روز نمي تونم،چون مي بينم كه خيلي دارم عقب ميوفتم.
يه چيزي خودموني بگم وبلاگ عزيزم،كه فقط خودم مي دونمت
نشستم فكرشو كردم ،گفتم اصلا سر كار نمي رم،مي شينم فقط كتاباي برنامه نويسي مي خونم،بعد ديدم با اين وضعيت تطبيق واحدم،سه تا چهار سال ديگه گيرم،پس سنم ميره بالا،در ضمن دوست دارم پولدارتر بشمو ماشين بخرم،بعد گفتم خب نصفه روزه ميرم سر كار ،ديدم حقوقش خيلي كمه و بدرد نمي خوره،گفتم برم جاي ديگه،ديدم اصلا كار نيست،آخر سر ديدم نميشه همه رو با هم داشت و با توجه به اينكه من دارم روز به روز گنده تر ميشم و آينده مشخصي ندارم بايد كار كنم و پول در بيارم،پس كتب برنامه نويسي و بقيه فكرام هوتوتو،به كي قسم نميشه همه كاري با هم كرد.
كاشكي،فقط كاشكي: يه كار مثل بقيه نصفه روزه،پنج شنبه جمعه هم تعطيل با حقوق بالاي سيصد هزار تومن كه مطابق اداره كار باشه گيرم ميومد،كه بعدا مي تونستم سربازيم رو هم همونجا بگذرونم،البته كاري كه مربوط به كامپيوتر باشه،جاي پيشرفت و پست بالاتر داشته باشه و همينطور به علمم اضافه كنه،بعد مواقع بيكاريمو مي نشستم كتب برنامه نويسي و هك و سايت سازي مي خوندم و آنقدر خبره مي شدم كه مي نشستم اول كار يه سايت زيبا و منحصر به فرد براي خودم مي ساختم ،بعد روي كلي پروژه جالب با عشق كار مي كردم،از اون طرف دانشگاه پيام نور رو هم داشتم و ترم به ترم تمام دروسم رو پاس مي كردم و يادمم نبود كه قراره كلي سال ديگه طول بكشه،از اون طرف هم همسر آيندم رو بدون اينكه كسي بو ببره انتخاب كرده بودمو و از بابت اونم مطمئن بودم كه حتما منو مي خواد و مال خودمه و هر از گاهي هم باهم تلفني صحبت مي كرديم تا خستگي هفته از تنمون در بياد،همسري كه خيلي زيبا و نجيبه و باباش و مامانشم پولدار و خيلي با شعور ،همسري كه عاشقم باشه و كلي بهم عشق بورزه.
واييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
يييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي يي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي
يعني ميشه خدا ،دارم صداي دسته رو همين الان مي شنوم به همين روزاي عزيز تو رو به امام حسينت قسم مي دم كه همشو برام برآورده كن،منم همين الان صد تا نماز امام زمان نذر مي كنم.
خدايا دلم گرفته ،من نمي خواهم دا والدينم را بشكانم ولي اينكار را مي كنم،نمي خواهم آنها را اذيت كنم بلكه هميشه در ذهن داشته ام كه روزي برسد كه در شادي بي وصف اين دنيا كه گويند فنا شدني هم است،غرقشان كنم.
به دادم برس،كاري به من داده اي كه جز تخريب شخصيت چيزي به دنبال ندارد،پولي كه به هيچ زخمي نمي توان زد جز كمك به بانك هاي دولتي،خانواده اي كه تمامشان رنجور و غمگين هستند،و درس و دانشگاهي كه جز دردسر چيزي برايم نداشته و از همه مهمتر رفيقاني كه فقط به فكر لاشي گري و منفعت شخصي هستند.
خودت را بگذار جاي من ،كجاي اين صفحه تيره و تار خودم را ارضا كنم،كجايش بگويم جوان هستم و جواني مي كنم،كجايش آنقدر دل خوشم مي كند كه سختي بقيه اش را تحمل كنم،حيران و سرگشته مانده ام،جوري كه انگار اصلاً كسي به فكر ما نيست.
آيا راست مي گويند كه خدا از كسي روي برمي گرداند و آيا خدا از من روي برگردانده است،و چرا و به كدامين گناهم،آيا حرامي را به عمد خورده ام،آيا دست به ناموس كسي زده ام،آيا كم به اماكن عبادتي و زيارتي رفته ام،كم روي خوش نشان داده ام،آيا غير اين است كه كاري كرده ام كه خدا خوشش آيد و هم بنده خدا،پس چرا با من و خانواده ام بايد چنين رفتاري شود.
آيا بايد از كوچكترين لذت هاي دنيوي هم محروم باشيم،اينكه مي گويند و مي بينم هم در اين دنيا خوشند و هم در آن دنيا دروغ است؟نه دروغ نيست،بلكه من راهش را بلد نيستم،بلكه من الان متوجه شدم كه فاكتور ترس جوري بر زندگيمان تسلط يافته كه گويي ناي حركت را از ما صلب كرده است،اما خودت بگو،اگر پولت را مي خردند،اگر دست به هر كاري مي بردي و آن كار فقط ضرر داشت،اگر براي هركسي كاري مي كردي،ازش خيانت و نامردي مي ديدي ،ديگر مي توانستي به فاكتور ترس نگاه نكني و او را از خودت دور كني،خدايا نوشته ام را با اين تمام مي كنم كه :"چرا به ما بيشتر از بقيه سخت مي گيري و به ما كمتر از بقيه توجه مي كني و چرا جاده من و خانواده ام را پر از سرعت شكن كرده اي".
-اين حرفاي اون روزم بود،خيلي چيزايي كه مي خواستم الان بگم توش بود،فقط يه چيزي،امروز به لاشي بودن رفقام پي بردم،امروز مچ آرش و مهرداد كه تنها رفقاي فابريك من بودند رو گرفتم ،اونا از طريق من با هم دوست شدند،ولي امروز ناجور قالم گذاشتند و بعد از كلي دروغ،آرش همه چيزو گفت،از همشون بدم اومد،واقعا از مهرداد متنفر شدم،چرا همه رفيقام نامردند،چرا من يه رفيق درست و حسابي ندارم،واي خسته شدم،دوست دارم سر كار نرم،دانشگاه انصراف بدم،هيچ كاري نكنم جز اينكه بشينم كتب برنامه نويسي بخرم فقط بخونم،ولي گفتم ترس ترس از تغيير تنها چيزيه كه پدرمو در آورده،پدر و مادر عزيزم خيلي هرستون مي دم،منو ببخشيد و بدانيد من رواني شدم رفته،من واقعا نياز به حداقل يك ماه استراحت بدون هيچ فكري دارم.