تبليغاتX
لحظه های زندگی من
سريع بگم برم

امروز افطار خونه جديد خاله اينا بوديم.
فردا قرار شد برم دانشگاه.
چقدر جالبه من ديروز واقعاً عصبي بودم.

سه روز پيش هم رفتم خونه اون خاله و مهدي بعد از ظهرش رفت مشهد
كه امروز زنگش زدم و كلي باهاش حرف زدم.

هنوز حالم سر جاش نيست ولي يه چيز خوبي كه داره از شر سدي مثل مسابقات رمضان راحت شدم.
امروز رفتم دكترهميشگي و فردا هم براي داروها اقدام مي كنم.

راستی من امروز فهمیدم چرا چت روم ها باز نمی شده و تونستم بازش کنم.

خیلی سرگرمی خوبیه بهتر از الافی یعنی یه جورایی الافی در الافی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387لحظه 23:57 توسط لحظه نویس |

اعصابم ريخته به هم
الان از فوتبال ميام،چهار بر صفر باختيم و حذف شديم،خيلي بچه گانه بود،تيم حريف از فكرش استفاده كرد،و برد و ما كه نفرات خوبي داشتيم بعد از گل دوم احساساتي شديم و تِر زديم.
خيلي بعد از بازي ناراحت نشديم،ولي الان تازه علل شكست رو مي فهمم.
اَه كاشكي مي برديم يا مساوي مي كرديم.
داور هم كم اشتباه نكرد و يكيمون رو اخراج كرد و خلاصه كلي درد سر.
حالا با يك مساوي و يك برد و يك شكست و 4امتياز خذف شديم.

طوري نيست.اين نيز بگذرد.
بالاخره نمره كارآموزيمو زد و من فردا مي رم دانشگاه دنبال كارام،آخيش از شر اين يكي ديگه راحت بشم.
استقلال عوضي هم ديروز باخت و رفت رده هفدهم،ديگه يكي بياد اون تيمو جمعش كنه،من اصلا معتقدم ديگه فكر امير قلعه نوعي كار نمي كنه،همش حاشيه،والا اين همون امير قلعه نوعيه كه تمام حاشيه ها رو دور مي كرد و نظري جويباري هم همون آدميه كه با پولش و قدرتش تيمو بالا نگه مي داشت و همه از استقلال حساب مي بردند و هر بازي 70هزار تا تماشاگر ميومد.
البته نبايد اون مدير عامل ترك احمق رو ناديده بگيريم،كه مثل اسب پته تيم رو روي آب مي ريزه و يك ذره شعور مديريت نداره،باور كنيد اگر مديرعامل به جاي همه عوض بشه ،تيم حتماً نتيجه خواهد گرفت.اي فتح اله زاده ترك،كه فقط به پولت مي نازي و تيم رو خراب كردي ،يه ذره از بقيه ياد بگير اسب.

من رفتم،نمي دونم كي بيام.
كاشكي اون موقع اعصابم سر جاش باشه.
الان يه دختره فهميده مي تونست منو آروم كنه،من اين احساسو دارم چون ديدم،ولي اونم يه سري بدبختي هاي ديگه داره.
اگه ترس از اين نبود كه روزي زنم ،ممكنه با چهارتا پسر غريبه نشست برخاست كرده باشه،حتما الان دوست دختر داشتم،با اينكه مي دونم توي رگ و ريشم يك چنين چيزي هم نيست،ولي مگه اونا چيكار مي كنن،همه چيزو جنسي مي بينيد،اصلا آنقدر دختر زود احساس خطر مي كنه،كه سريع عكس العمل نشون ميده،اين قسمت من بوده  و من قبول دارم كه روزهاي آينده اي هم وجود داره.


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387لحظه 0:49 توسط لحظه نویس

فوتبال ماه رمضان
بازي رو با نتيجه چهار بر صفر برديم.
گل چهارم را من زدم.
زياد خوب بازي نكردم.
نمي دونم چرا توي اين مسابقات نمي تونم تمام تواناييامو نشون بدم.
شايد نداشتن تمرين و يا استرس.
اون دوتا تيمم سه بر سه مساوي كردند.
الان با تفاضل گل ،دوميم ولي براي صعود حتما بايد بازي بعد رو ببريم.

يادت باشه دنيا گرده،هر وقت احساس كردي به آخر رسيدي،شايد به نقطه شروع جديدي رسيدي.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387لحظه 1:46 توسط لحظه نویس |

اين قافله عمر عجب الكي مي گذرد
واي
واي
واي وا وا وا وا وا وا وا
دو دو رو دودو لحظه نويس
د ودرو دورود دو لحظه
امشب مسابقه فوتبال دارم و بايد خيلي تمركزم رو جمع كنم
دوست دارم دارم شش تا گل بزنم،تا خاطره شش تايي اي پرسپوليس از ذهنم بره،حالا اينكه اين دو تا چه ربطي به هم داره ،بايد

از بابا برقي بپرسيد.
ديگه اينكه من ديروز رفتم و يه سيم كارت رند ايرانسل هم خريدم،خيلي دوست داشتم داشته باشم،هم اينترنت داره و هم به درد

خيلي جاها هم مي خوره.
پريشب ساعت دو با آرش و مجيد و شاهين و سينا رفتيم كوه و ساعت سه شب اومديم،پارك  و البته آنها قلياني درست كردند و

ما هم با تمام بدمزگي و سنگينيش كمي همراهيشون كرديم.
ديشب هم با مهرداد و جاويد رفتيم مسابقات رو مورد ارزيابي قرار داديم و فهميديم كه خيلي سطحشون بالاست و احتمالا با

كمال شايستگي توجه كنيد با "كمال شيستگي" ،بايد چهار طرف زمين رو بوسه بزنيم و براي سال آينده با تمام قوا،يه بار

ديگه ،با "تمام قوا" شركت كنيم.
البته اگه من سربازي نباشم،و براي كار به منطقه دوري نرم.
 گفتم منطقه دور ،حقيقتاً خيلي دوست دارم به عسلويه برم،البته خوزستان رو هم دوست دارم،ولي چون اونجا فاميل

داريم،چندان خوشم نمياد،ولي مي خوام ببينم عسلويه گذاشت و دوست دارم توش دوام بيارم،البته به حقوقي كمتر ششصد يا

پانصد هزار تومن راضي نمي شم،چون مي خوام دوري بكشم كه خير سرم فردا مشكلي نداشته باشم.

پريشب مامانم يه چيزي بهم گفت كه خيلي جالب بود،
گفت: آدم خوبه تا آخرش خوب باشه.
خيلي منو به فكر برد و خيلي به موقع بود.

سياهي: بالاترش مي گن رنگي نيست،ولي من ديدم هست،مخصوصاً وقتي سياهي ها تار بشه، تازگي ها هم مد شده تو عروسي

هم مشكي مي پوشند،ولي خداييش خيلي به من مياد،چون پوستم سفيده.
زندگي: چي بگم،چي نگم،خودم وسطش موندم چي بگم،به قول معروف ميگه يه بود يكي نبود،تا اون يكي بود ،اون يكي نبود.

سعادت: خوشبختي،پيش درآمدي براي بدبختي يا نه ،پس درآمدي بعد از بدبختي.
سوسول: هه هه،بهش ميگيم فوفول،خودم تا قبل بروجرد بودم،ولي انگار مرد شدم،پس بزن زنگو.

دانشگاه: اينم چون جز زندگيه نمي شه براش تعريف بگم،ولي جاي خوبيه،هنوز هيچي نشده دلم براش تنگ شد،ولي همين روزا مي رم دنبال كارام.

وبلاگ:يادمه يه درسي داشتم به نام شيوه ارايه و من اونجا اومدم و براي وبلاگم صحبت كردم و گفتم :
وبلاگ يعني وب + لاگ،و به معني ثبت روزانه وقايع است و هميشه مطلب جديدتر بالاترين پست است.

هر چي گفتم اولين چيزي كه مياد به ذهنتو بگو،باشه،اصلا فكر نكونا
لبو:بَبو
ترش :خوشمزه
تلخ:اَه
سينما:خيلي دوست دارم برم هميشه پاي يك زن در ميان است.
بازيگر :گلشيفته و بهرام
تميز:نظيف
فوتبال: يه دوراني داره
علاقه:ملاقه
باد: باد ما را با خود خواهد برد، البته اگر بادي بوزد
تلاش: زندگي
تير:تير خلاص
خلاص: آخيش
موش:ديوار موش داره،موشم گوش داره،البته طوري نيست چون زبون ما رو نمي فهمه.
لحظه نويس: هر روز سختر از ديروز
ولش كن ديگه.
چرا آقا هر روز سختتر از ديروز شده،بابا يكي نيست بگه كي مي خوايد به داد دل من جوون برسيد.
از فيلم هاي نسبتاً مسخره ماه مبارك ،هر كدوم رو برسم مي بينم،ظاهراً پارسال قرار گذاشتن كه  آخر فيلمشون عاشق ها با معشوقشون ازدواج نكنن،امسالم دور ميز رييسشون جمع شدن ،قرار گذوشتن كه يك تلنگري به مواد مخدر بزنن.
پاشيد بابا جمعش كنيد،همون بهتر فيلم هاي دهه شصت و هفتاد رو بزاريد.

يه آف زيبا:
من که مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد، پس چرا عاشق نباشم، من که مي دانم به اين دنيا اعتباري نيست بين مرگ و آدمي اعتماد و قول و قراري نيست، من که مي دانم اجل ناخوانده و بيدادگر و سوزنده از راه مي ايد، راه فراري نيست ، بخدا نيست.
اميدوارم بي سحري به من فشار نياره و خوب تمرين كنم.
راستي يادم رفت پريروز رفتم چندرغاز حقوق تدريسم رو ازشون گرفتم،تازه فهميدم معلما چي مي كشن.
                                    تولد اتاق شیشه ای هم مبااااررک

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387لحظه 14:22 توسط لحظه نویس |

انگار بيكاري خوب ...
ديشب رفتم بازي دو تيم ديگه اي كه توي گروهمون بود رو ديدم،يكيشون قوي و ديگري تقريباً ضعيف بود.
اميدوارم بتونيم از گروهمون صعود كنيم.
ماشين حساب مهندسيم رو كه يك ماه پيش خريده بودم،چون ديگه به كارم نمي ياد دادم به آرش.
ديشب خالم اينا و عموم اينا اومدن خونمون براي اينكه ز مشهد اومده بوديم.
آدما خيلي اشتباهات توي زندگيشون مي كنن،و تجربه كسب مي كنن.
ولي خدا نكنه آدما تجربه تلخي داشته باشن و به سيم آخر بزنن،چون اون موقع هيچكس نمي تونه جلوشون رو بگيره و گذشته فقط مثل يك خاطره براشون مي مونه.

از مشهد بگم،از امام رضاي خوبم كه هميشه اگه هيچكس رو نداشته باشم اون رو دارم،
يادمه توي يكي از رواق ها كه دفعه قبل هم شاهد عقد دو تا جوون بودم،اين بار هم دوتاي ديگه رو داشتند محرم مي كردند،انگار توي اين برهه زماني شده بود مخصوص،زوج هاي جوان و بچه كوچولوها،بچه هايي كه وقتي توي رواق امام خميني مي شستم،مي ديدمشون و كلي واسه خودشون ذوق مي كردند و منم كلي از دستشون مي خنديدم.
امام رضا اميدوارم اين بنده گناهكارت رو دوباره دعوت كني،چون اونجا احساس مي كنم از تمام بدي هاي دنيا دورم.
اونجا كه بودم ،توي هر صحنه اش ياد امين مي افتادم،آخه دفعه آخر با اون رفتم.
از امين بگم،كه بهروز اومد در خونمون و كلي باهام حرف زد و گفت كه امين خيلي مي خواد كه دوباره باهم باشين،توي اين مدت هم هر از گاهي اس ام اس و آف مي گذاشت ولي من كاريش نداشتم،اما بالخره توي حرم با خودم خيلي خلوت كردم و تصميم هاي خوبي گرفتم،از جمله رفاقت دوباره و البته پاستوريزه شده با امين.

انگار بيكاري خوب دست به نوشتن مارو راه انداخته.
ولي معلوم نيست تا كي ادامه داشته باشه ،شايد وبلاگ جديدي ساختم و شروع به نوشتن كردم،اما حيفم مي آيد چون اسم قشنگ و با مسمايي داره.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387لحظه 14:59 توسط لحظه نویس |

خیلی سبک شدم
ديشب فوتبال بودم،اونم كجا مسابقات جام رمضان
تا ابتداي ورود به زمين هنوز دنبال بيمه و كارهاي ديگه بوديم،فكر نمي كرديم به بازي برسيم،كه خشبختانه رسيديم.
تيم حريف تيم بدي نبود،ولي خوب هماهنگ بود،من به بازي رفتم تو نيمه اول زياد خوب خودمو نشون ندادم،ولي ابتداي نيمه دوم بود،كه طي يك فرار و ارسال دروازبانمون،چنان توپ رو به دروازه چسبوندم كه خودم حال كردم.
اواخر بازي بود كه به صورت ضربه ايستگاهي گل رو خورديم و بازي مساوي تمام شد.
توي بازي يك كارت زرد به خاطر انگشترم گرفتم.انگشتري كه خيلي حرفا برام داره و منو ياد خيلي چيزا مي اندازه.
خيلي سبك شدم،از اون موقع كه نمرم رو زدن احساس آزادي مي كنم،تازه فهميدم وقتي هميشه نگران يه چيزي بودمو،كلي استرس زندگي داشتم،ماله درسام بوده  و منو كلي درگير خودش كرده بوده.
الان فقط منتظرم اين استاد پر مشغله كارآموزيم نمره هفده ام را وارد كنه،تا از فرداش بدوم دنبال فارغ التحصيليم.
شنيدم و ديدم كه كلي دوندگي داره تا 13 تا امضا رو بگيرم و  برم.
وقتي فكرشو مي كنم مي بينم دانشگاه رفتنم،كلي تغيير توي من ايجاد كرده از همه لحاظ،البته  فكر نكنم توي زندگيم،اتفاقي مثل بروجرد بتونه روي من تغيير اساسي ايجاد كنه.
سه شنبه و شنبه هفته آينده بازي هاي بعديمونه كه به مراتب بايد سختتر باشه.

ياد يه خاطره از مشهد چهار سال پيش افتادم،كه با پسر خالم رفتم
يادمه مامانم بهم گفت هر جور شده غذاي حرم رو بگير چون شفا بخشه،من و پسرخالم هم رفتيم مهمانسراي اونجا ،قرار شد بهشون كمك كنيم تا موقع شام برسه،فقط مي دونم كلي بيگاري ازمون كشيدند و منم آخر كار با كلي خستگي داشتم پارچ ها رو مي چيدم روي ميزها كه اون جايي كه همه پارچ ها توش بود با ستون برخورد كرد و خيلي از پارچ ها شكست،آخرش هم پسرخالم كه كلي كار ازش كشيده بودن با ناراحتي گفت بريم،و ما هم بدون هيچي فقط يه نون اونجا رو ترك كرديم.
البته اين كه برا امام رضا ما كار كرديم كه شكي درش نيست،ولي خوب خادم هاي حقوق بگير اونجا هم كاراشون رو به ما دادند.


        آدمک آخر دنياست بخنــــد

           آدمک مرگ همين جاست بخنــد

          دست خطــي که تو را عـاشق کرد

                 شوخي کاغــذي ماست بخنــد

       آدمک خر نشــوي گريه کني !

                     کل دنيا ســراب است بخنــد

              آن خدايي که بزرگش خواندي

                به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !

             فکر کن درد تو ارزشمند است

                               فکر کن گريه چه زيباست بخند

                    صبح فردا به شبت نيست که نيست

        تازه انگار که فرداست بخند

                                        راستي آنچه به يادت داديم

                       پر زدن نيست که در جاست بخند

                                                   آدمک نغمه آغاز نخوان

                                                به خدا آخر دنياست بخند...

                                                               آن خدايي که بزرگش خواندي

                                                         به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387لحظه 17:40 توسط لحظه نویس |

از زیارت تا فراغت
سلام
من امروز صبح رسيدم(زيارتم قبول باشه).
چه حالي داد،چه انرژي مثبتي،چه توهمي،واقعاً وقتي پام به كف حرم خورد ناخودآگاه اشك تو چشمام جمع شد،چقدر امام رضا دوستت دارم،و چقدر دوست داشتم كه تو حرمت زندگي كنم،من سعي كردم به دور از تموم وابستگي ها وارد حرم بشم،خداوكيلي نميشد اونجا رو با هيچ جاي ديگه عوض كرد.
مادرم اينا به بازار و جاهاي ديگه رفتن،مي گفتند پاساژ الماسش خيلي خوشكل بوده(تبليغ شد)،ولي من نرفتم و سعي كردم تا اونجا كه ميشه از فرصت كمم استفاده كنم،از باب الرضا مي رفتي داخل ،گنبد آقا روبروت(واي چه حسي)،تازگي ها رواق امام خميني رو روبروي همون باب ساخته بودند،اونجا به قول معروف لژ خانوادگيش بود،باورت ميشه وقتي مي ري وارد رواق ميشي ،از دنيا آزادي ،انگار دوست داري فقط نماز و قرآن بخوني و عبادت كني.
شنيدي ميگن جو محيط هركسي رو مي گيره ،اين يه واقعيته و همه اونجا به هم انرژي بيشتر مي دادن برا اينكه بيشتر غرق آقا بشن.
نمي دونم چه جوري حرف بزنم يا داد بزنم،ولي خيلي خوبه ،حالا هم واسه آقام و حرمش خيلي دلم تنگ شده،لحظه خدافظي اينقدر دلم مي خواست بمونم كه حد و اندازه نداشت،انگار همينجوري كه داشتم مي رفتم يه چيزيمو داشتن دفن مي كردن.
حرف آخر:آقابازمدعوتمكنخيليدوستتدارم.
روز اول اونجا زن داييمو با دختر داييم اينا ديديم،زياد باهم نبوديم ،چون اونا روز آخرشون بود،ولي همونم خيلي خوب بود،احمدرضا خيلي شيطوني مي كرد.
من چندتايي سوغاتي تو راه حرم خريدم،ولي مثل سنت قبلم سعي كردم زياد خرج اين چيزا نكنم.
راستي يه كافي نت نزديك حرم بود كه هر روز مي رفتم ،چك مي كردم ،ببينم نمره محاسباتم رو زده يا نه،كه بالاخره روز آخر نمرمو زد:۱۲.۵،(برا اين استاد عاليه)و قبول شدم و فارغ التحصيل شدم و از شر اين خراب شده راحت شدم، مگه نمي بيني توضيحات وبلاگو عوض كردم.
الان رفتم جز جامعه سردرگمان ايران،كه سرشون با چيزشون پنالتي ميزنه،البته من زياد نيست به اين جرگه پيوستم،دوستاني رو مي شناسم كه در حد كارشناسي و حتي بالاتر در حد تيم ملي در اين انجمن فعاليت مي كنن و پيشكسوت شدن،حالا هم من بايد براشون چاي بريزم،خيلي هم چاي دوست دارن،باورتون نميشه، بزارين با اين وضعيت كنكور همه مدرك بگيرن،قراره شما برا ما چاي،اونم نعناييش بريزين.
خالم اينا از ماهشهر دل كندند،و اومدن توي خونه اي كه كنار خيابون ما داشتن بشينن،دختر خالم هم تمام وسايل رو نو كرده،بايد اين خونه رو ديد،شده عروسك.
راستي ماه مبارك رمضان هم رسيد،البته ما به روز اولش نرسيديم.
مهردادم براي يه تيم اسمم رو رد كرده،قراره شب هاي ماه مبارك بريم مسابقات فوتبال،اين تيمي كه من امروز بعداز ظهر با كلي خستگي باهاشون تمرين كردم،اونقدرها هم اميدوار كننده نيست.


آقا ممنون ممنون و بازم ممنون،كه با اين همه گناه دعوتم كردي.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387لحظه 1:38 توسط لحظه نویس |

السلام علیک یا موسی الرضا
سلام
سريع بنويسم مي خوام برم
ديشب عروسي رضا ،پسرخالم بود،كلي حال كرديم،كلي بزن و برقص قروقاطي بود،تا حدي رفت جلو كه ارگ اركست مسعود سوخت،رضا ديوونه شده بود،حركاتي انجام مي داد كه از داماد بعيد بود،البته غير از يك دونفر كسي چيزي نخورده بود.
امروز بعد از ظهر عازم مشهد مقدس هستم،مي خوام  ساكم رو ببندم،يا موسي الرضا ممنونم از اينكه من رو بخشيدي و گذاشتي يه بار ديگه بيام پابوست،خداي خوبم ممنون كه اين سعادت بزرگو،كه خيلي واسم ارزش داره رو نصيبم كردي،يا امام رضا مرسي مرسي،الانم بايد برم با چند نفر خداحافظي كنم.
پريروز امتحان محاسباتم رو دادم،بد نبود،ولي تا وقتي كه نمرشو اعلام نكنه مي ترسم،خدا كنه قبول بشم،چون همون روز رفتم كارآموزيم رو هم تحويل دادم،و با نامردي تمام نمره هفده گرفتم،البته اين استاد براش اين نمره خوبه،فقط مونده يه محاسبات تا فارغ التحصيلي.
فعلا همين، خدافظ(التماس دعا،سلامتونو به امام هشتم مي رسونم)
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387لحظه 11:40 توسط لحظه نویس |