تبليغاتX
لحظه های زندگی من
الهی العفو
خدایا منو ببخش،
شاید اون روز قصدی نداشتم و فقط از زندگی در اون لحظه شاکی بودم.
خب دیگه منم لحظه نویسم،و تو لحظه تصمیم میگیرم
راستی ،دو روز پیش یعنی ،بیست و چهارم،تولد دومین سال وبلاگم بود،که متاسفانه به خاطر نداشتن کارت اینترنت،نتونستم این ،عید بزرگ رو به تمام مسلمانان جهان،مخصوصاً اقلیت ها تبریک بگم(پس تولدم مبارک)
ولی خب شور و شوق رو توی چشمای تک تکتون ،اونم پای صندوقهای رای دیدم.
من رای دادم،قبلاً می گفتم اَی دادم،حالا با ادب شدم،یه سه نفری بودن که دلشون (روحشون) را شاد کردم.

زن داداش بیچارم هم، بینی(دماق،لوله های استوانه ای شکل روی صورت با روکش پوستین)و هم صورتش رو ترمیم کردند،می دونم که خیلی عذاب کشیده،ولی خدا رو شکر حالش رو به بهبوده و ظاهراً داره کم کم  نذر ما اجرایی میشه.(الحمدولله)

یه کار جدید و زیبا کردم در وبلاگم،اونم اینه که تمام عهدها و نذرهام رو توی یه پست ،به صورت عدم نمایش در وبلاگم گذاشتم،تا هر از چند گاهی برم نگاش کنم،ازش کم یا زیاد کنم،تا همه قولام یادم باشه،حالاهم کلی توش چیز نوشتم

دفترچه پیام نور رو پست کردم،امروز یا بهتر بگم دیروزم،رفتم تمام کتاباشو خریدم،و جالب اینکه نشستم دو ساعت و نیم درس خوندم،امیدوارم دوباره به اوج برگردم،و برم تیم ملی(الحمدولله)
گفتم تیم ملی،یاد تیم استقلال افتادم،دمش گرم تا حالا خوب دلمونو خوش کرده،امیدوارم فردا هم بازی با راه آهن رو در جام حذفی ببره و دل منو کلی شاد کنه(الحمدولله)
به گزارش خبرگزاری لحظه نویس:ششم عید عقد دختر عمومه،یک ساعت بعد از سال تحویل نوبت آرایشگاه دارم،قراره تو عید با یاسین درس بخونیم،پنجشنبه رفتم یه کفش خوشکل خریدم و قراره برا چهارشنبه سوری بریم باغ

اس ام اس مهرداد:یه وقت برا چارشنبه سوری نری از رو آتیش بپری آخه تجربه نشون داده،جیگر اگه بره رو آتیش کباب میشه
  هرکسی روزی هفت بار بگه "الحمدلله"شکر خدارو به جا آورده،پس الحمدلله،الحمدلله،الحمدلله

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386لحظه 1:19 توسط لحظه نویس

از همه جا دلم گرفته
حالم خوب نیست،زندگی اصلاً به کامم نمی گذرد
چرا مگر چه کار بدی انجام داده ام،خدا می خواهی مرا آزمایش کنی،نمی خواهم،نمی خواهم
برو کسی را آزمایش کن که از پسش بر بیاید،چقدر زجرم میدی،نمی خوام آزمایش الهی بشم.
مگه میشه منو نوزده سال آزمایشم کنی،بسه دیگه،چرا همه خوشن ،آخرشم می فرستیشون بهشت،من که کارای بدم در اون حدی نبوده که این همه آزار روحی و فکری و همه چیم بدی،نمی خوام بابا نمی خوام،چرا به همه اینقدر آوانس میدی ،چرا ذره بینتو گذوشتی رو من،به ما که می رسی باید حتماً یه کار خوبی انجام بدیم ،تا یه کار خوبی برامون انجام بدی،همه رو قبول دارم ،ولی بسه دیگه نزار اینقدر بکشم،چرا با منو و خانوادم اینجوری می کنی،مگه بابام چه هیزم تری فروخته،چرا می خوای آخرش بهمون حال بدی،نمیشه همش از اون اول به ما حال بدی بره جلو،نمیشه دو روز پشت سر هم ما حال کنیم،حتماً باید اگه خندیدیم،تو یه آیینه بزاری جلومون،ولم کن ،ولم کن دیگه.

اَه اَه ،مگه نمی گی گنه کارم،خب ببخشم،چرا همه رو می بخشی به ما که می رسه ،یه چیزی ازمون میگیری بعد می بخشی،
خدا دارم باهات صحبت می کنم،نمی خوام اینقدر زجرم بدی،نمی خوام آقا نمی خوام،چرا از اون اول من باید غصه همه چیو بخورم،
چون از اول نماز خوندیم،حالا اگه یه روز نخونیم،پدرمو در می آری،ولی اگه یکی از روز اول نماز نخونده باشه و حالا تازه دو رکعت بخونه،همه گناهاشو و می بخشی و هرچی برکت نثارش می کنی،
ولم کن ولم کن،ول  ول ول
می دونم حالا هم گناهامو بیشتر کردی،می دونم به خاطر همین حرفام حالا دوباره پدرمو در میاری.ولی بیا و دلداریم بده

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386لحظه 10:37 توسط لحظه نویس

عیدمون خراب شد

دیشب خبر بدی بهمون رسید

دیشب من توی اتاق با دوستم آرش نشسته بودیم،دیدم هادی که تازه از خونه زده بود بیرون ،داره محکم در رو می زنه،هادی گوشی تو دستش بود،می گفت:چی شده،چی شده

زن داداشم با مامانش و برادرش و دوتا خواهراش،صبح دیروز با ماشینشون به سمت تهران حرکت کرده بودند،

ظاهراً توی جاده کاشان یک دفعه ماشین چپ کرده بوده

همه سراسیمه ،به هرکی زنگ می زدیم ،جواب سر بالا میداد،همه افراد داخل ماشین تونستند حرف بزنند؛غیر از زن داداشم،هادی گریه کنان و دست پاچه فقط داشت راهی رو پیدا می کرد تا خبر موصقی گیرش بیاد.

خلاصه اینکه بعد از گذشت چند ساعت فهمیدیم،که زن داداشم رو با آمبولانس به تهران منتقل کردند،اینجور که معلومه صورت و بینی و سرش ضربه دیده.

دیشب هیچکدوممون خوابمون نبرد،داداشم صبح رفت سر کار ،و مرخصی گرفت و الان با مامان و خواهرم به سمت تهران حرکت کردند،ظاهراً مادر زن داداشم هم کتفش شکسته.

اینجور که معلومه با سرعت 80تا میرفتند که یهو چپ می کنه و زن داداشم از ماشین پرت میشه بیرون

خدارو شکر ظاهراً خطر مرگ دفع شده،ولی از این می ترسم چطور یه زن با صورت پر از جای بخیه کنار میاد.قطعاً نمی تونه،کاشکی جاش نمونه،کاشکی تبعات بعدی نداشته باشه.

اینم از عید سال هشتاد و هفتمون،خدارو شکرت از زمین و هوا برامون می باره.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386لحظه 8:46 توسط لحظه نویس

دوباره دستم هوای نوشتن کرد

سلام ،دوباره دستم رو روی کیبورد گذاشتم،در این روز وفات ائمه همه چیز تقریباً محدودیت داره ،غیر از این حرفای من،که هنوزم نمی دونم از کجاش بگم.

فعلاً کنکور فراگیر پیام نوره که فکر منو مشغول کرده،اگر همونجوری که یاسین میگه باشه،قطعاً کار راحتتری تا کنکور دارم،شاید دیگه چندان به کنکور دولتی فکر نکنم،چون قبولی در اون نیاز به خرخونی تا مرز جنون داره.

 

امروز خبر بهم رسید که زهرا(نوه عمه ام) با یه پسری نامزد کردند،این در حالی بود که ما می خواستیم ،زهرا رو واسه مجید خواستگاری کنیم،هرچی قسمت باشه همون میشه ،این تنها جمله ایه که توی یه چنین موقعیتایی آدمو آروم می کنه.

این ترم تقریباً با استادای خوبی کلاس دارم.

استاد فیزیکم،که فامیلش آیت است،پایه فیلم استاداس،میاد به جا درس فیزیک،کلی از خاطرات جوونیش میگه و یه جورایی درس زندگی بهمون میده،این ترم بازم تونستم با استاد ایمانپور کلاس بگیرم،خیلی کارش درسته.

کاشکی این ترمم به سلامتی و خوشی تموم کنم،برم پی ادامه سرنوشتم.

اکثر دوستای این ترمم،که چه عرض  کنم اکثر بچه ها سیگاری اند،واقعاً جالبه دارند ،توی دانشجوها و جوونا سیگار رو رواج میدهند،من خیلی جلو خودمو گرفتم،نفس خبیث کیووون هم چند بار اومد سراغم ولی پیچوندمش،توی فیلم علی سنتوری میگه :دیگه از این مملکت خشن خسته شدم،همه جوونارو معتاد می کنید،به اسم دین چه کارایی با این جوونا که نمی کنید،وقتی بهش فکر می کنم ،میبینم کم بیراهم نمی گند.

 

پردیس راست میگه من این ترم هوسباز شدم،باید هر چه زودتر از این پیله ای که به دور خودم بستم،رها بشم،باید به جای الافی برم کتابخونه،باید سعی کنم ،بشم همون لحظه نویس سابق.

جالبه بهروز و بقیه دوستام می گن،تو که رفتی بروجرد با امین ،امین خیلی تورو پخته کرده، تو یه آدم ساده بی آلایش بودی،حالا ببین چقدر پخته تر شدی،اونا درست میگن من خیلی پخته تر و دریده تر شدم،قطعاً محیط بد اونجا تاثیرگذار بوده،ولی باید بگم که،من دوست دارم برگردم به قبلم ،دوست دارم همون آدم ساده ای بشم،که تو دل همه می رفت،خداوکیلی همه اون موقع منو دوست داشتند،دختر و پسر و آشنا و همسایه و همه،ولی حالا اونقدرا تو دل برو نیستم،این رفتار بدو از امین گرفتم،واقعاً بهروز راست میگه امین خیلی روی من تاثیر گذاشته.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386لحظه 20:21 توسط لحظه نویس

کنکور
الان از جلسه کنکور کارشناسی اومدم،کنکور را در عرض دو ساعت و نیم دادم اومدم بیرون.
وقتی دیدم از 160 سوال ،فقط به چهل و پنجتاش ،پاسخ دادم،ناراحت شدم و از اینکه پولش رو داده بودم حرصم گرفت و با استفاده از حس ششمم،در نهایت با پاسخگویی به 125 سوال از سر جلسه بلند شدم.
وقتی سر امتحان سر می چرخوندم،دیدم که حدود نود درصد بچه ها،سیاه لشکر هستند و این خیلی واسم جالب بود.راستی آرش احتشامی هم اونجا بود.


دیروز رفتم گلزار شهدا،و کلی حال کردم ،همین طور به قبرها نگاه می کردمو و راه می رفتم،خانواده هایی که اومده بودند روز تعطیلیشون رو در کنار شهیداشون باشند،و مادری که هنوز بعد از گذشت چندین سال هنوز ،چشمه اشکش خشک نشوده بود،جز صحنه هایی بود که خیلی نظرم رو جلب کرد،اما بازم گلی به گوشه معرفت همشون.
فیلم علی سنتوری رو دیشب برای بار سوم دوباره نگاه کردم،ولی هنوز صدای چاوشی و ژسهای بهرامه عزیزم ،من را از خود بی خود میکنه.
چقدر خوبه که من این وبلاگمو دارم
یکی از آفهام این بود:با کی ازدواج می کنی:کسی که دوستت داره یا کسی که دوستش داری؟ و من هنوز هم دارم به جوابش فکر می کنم.

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386لحظه 12:31 توسط لحظه نویس

علی سنتوری
الان که اینو می نویسم تازه فیلم علی سنتوری تموم شد،چقدر زیبا بود،چقدر من بازی بهرام رادانو و گلشیفته رو دوست دارم.
فیلمش داشت نماهای زندگی یک معتاد رو نشون می داد،با این فرض که نکاتی همچون ،ازدواج آسان،مملکت بی درو وپیکر و نامردی روزگار زیاد به چشم می یومد،البته معناهای عمیق زیاد دیگری به دنبالش داشت.
صدای محسن چاوشی،چقدر به دلم نشست،چقدر از ته قلبش خوانده بود،شاید این فرضیه یکی از وبلاگها مبنی بر اینکه فیلم علی سنتوری یه جورایی زندگی محسن چاوشی رو به تصویر کشید،درست باشه.
من ماهها بود که انتظار دیدن این فیلم رو می کشیدم،چون هم بازیگران و هم خواننده این فیلم رو دوست داشتم،حالا که فیلمو دیدم،عشق علی سنتوری و هانیه چنان منو به اعماقم برد،که انگار داشت درونیات من رو بالا می آورد.

بالاخره یه روزی منم به عشقم می رسم،عشقی که همه آرشیو ذهنیاتم از عشق رو دربر بگیره،عشقی که منو آرام کنه.
                                               آن روز با تو بودم
                                                       امروز بي توام

                                                               آن روز كه با تو بودم

                                                                             - بي تو بودم
                                                                                امروز كه بي توام

                                                                                                  - با توام
                                                                                                          حمید مصدق

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386لحظه 0:43 توسط لحظه نویس

یه اتفاق خوب
يه اتفاق خوب، اونم اينکه کامپيوترم درست شد،و من خيلي خوشحالم.
موضوع از اين قرار بود،که مودمم اتصالي کرده بوده ، و به مينبوردم آسيب رسونده بوده، خلاصه اينکه ديشب با آرش رفتيم سيستم رو پس گرفتيم،و با خريد يک مودم جديد جمعاً هجده هزار توماني از جيب مبارکمون پريد.
اما در مورد دانشگاه ،من در حذف و اضافه تونستم بيست و يک واحدي رو که مي خواستم بگيرم،و از این بابت هم خيلي خوشحالم،فقط فاصله بين کلاسامه که خيلي آزارم ميده،همش با بچه ها از اين کريدور به آن کريدور از اين طبقه به آن طبقه.
براي کنکور دانشگاه دولتي هم بالاخره موفق شدم،اسمم رو بنويسم، و جالب اينکه من جمعه،همين هفته کنکور علمي کاربردي دارم، و هيچي نخوندم،راستش يه جورايي از فکر برا کنکور خوندن بيرون اومدم،چون واقعاً هم درساي اين ترمم سنگينه و هم اينکار نياز به تلاش و کلاس و يک مشاور کارکشته داره،یه جورایی از اینکه فکرم چندتا یا چندجا باشه ،خسته شدم.
این ترم از بس این دانشگاه آزاد ،هی گفت پول بده، پول بده،اصلاً ما رو به این سمت برد،که پولشو میدیم،هر کاری دلمون بخواد انجام میدیم،راستش چند وقتیه از بس با بچه ها توی این کریدورا تاب خوردم،و دیدم که همه آره،اونم چه آره ای، به فکر این رفتم که پا بزارم روی عقایدم و زیدبازی کنم،و این فکر که فردا روزی از دانشگاه پامو می گذارم بیرون،و هیچ چیزی دست منو نمی گیره جز،کلی افسوس بابت این پولا که دادم به یه مشت لاشخور.
دوست دارم هی لحظه نویسی کنم،نمی خوام قطعش کنم،چقدر حال میده.
این ترم یه رفیقی که اکثر کلاسامو باهاش باشم و معاشرت باهاش رو دوست داشته باشم،ندارم، انگار بعد از قطع ارتباط با امین،دیگه دوست ندارم رفیقی به اون شش دانگی داشته باشم.
به این نتیجه رسیدم،که اگه دختر و پسری با هم دوست باشند،بدون اینکه حتی دستی به هم بزنند،و واقعاً از سر عقل باهم رفاقت کنند،و در مورد مسائل زندگی به هم کمک کنند،بدون اینکه صیغه ای جاری بشه،و بعد از چند سال که شرایطش رو پیدا کردند با هم ازدواج کنند،چقدر عالی و خوبه،چقدر به پیشرفت آدم کمک می کنه،ولی این فقط در حد یه فکره،چون در ابتدا مسائل جنسی و بعد فشارهای مختلفه که این ارتباط رو تغییر میده،ولی فکرش قشنگ و دوست داشتنیه.
هفته پیش رفتیم با مهرداد و آرش بیرون،و من لباسای عیدم رو خریدم،ولی هنوز یکی دو قلم از جنسام مونده،اما مهرداد با این زبون چرم و نرمش ،خوب تونست برام تخفیف بگیره ،البته تو این کار منم حرفه ای شدم.
کارت غذامو گم کردم واین ترم مجبورم که از ساندویچی یا بهتر بگم آشغال دونیه دانشگاهمون خرید می کنم.

دریا ی خوب این شعر منو برام کاملش کرده،چقدر زیباست،واقعاً دریا ازت ممنونم:
شاعر حمید مصدق:

تو به من خندیدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
واندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت .نقطه ته خط
                                                               لحظه نویس

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386لحظه 18:28 توسط لحظه نویس

دوره جدید زندگیم
امروز ساعت هشت صبح ،حذف و اضافه داشتم و تونستم بیست و یک واحدی رو که می خواستم بگیرم،و جالب اینکه دو واحد از این واحدهایم رو ،دانشکده سما ،به عنوان میهمان گرفتم.
تمام درسایی رو که می خواستم گرفتم و فقط چهارشنبه هامو تونستم خالی بگذارم، البته یه محاسبات عددی و کارآموزی و پروژه را برای تابستونم گذاشتم.
راستش برای اینکه دو واحد میهمان بشم ،آنقدر دوندگی کردم که،بله خودتون می دونید چی شد. واقعاً خدا خرو دیدو شاخش نداد،این مسئولین دانشگاه ما اگه رئیس جمهور می شدند،قطعاً پدرشون رو هم به یاد نمی آوردند.
دفترچه کنکور کاردانی به کارشناسی رو پر کردم، ولی میگه ،شماره کارتم معتبر نیست،فکر کنم این یکی تو هر یک میلیون نفر یک بار اتفاق میوفته،که قطعاً سهم من هم شده.
اگه ثبت نام کنم باید بشینم و با خودم خلوت کنم ، و ببینم که در این شش ماهی که درونش همه اتفاقی می تونه بیفته،چکار کنم.
این هفته اول دانشگاهم رفتیم سر دو تا از کلاسام،وای ی دیگه اصلاً حال این ترمو ندارم (نیوفتم بدبخت شم)

دیشب با مهدی(پسر خالم) و میلاد(پسر دختر داییم)، رفتیم سینما ،من که به امید فیلم"چهار انگشتی" از خونه زدم بیرون، وقتی دیدم اون فیلمو برداشتند و جاش چنتا فیلم آبگوشتی گذاشتند،خیلی ناراحت شدم،ولی بالاخره رفتیم "مادر زن سلام" ،بد نبود ولی من سینما رو جای فیلمهایی از قماش "علی سنتوری" می دونم که متاسفانه اکران نشد،ولی سی دیش به دستم می رسه،خیلی دوست دارم بازی دو هنرپیشه مورد علاقمو روبروی هم ببینم(بهرام رادان و گلشیفته)

برای سیستمم خیلی ناراحتم ،چون گفت خرابه و کاریش نمی شه کرد،ولی بازم سعیم رو می کنم.
این هفته مقداری از پس اندازمو خرج شهریه دانشگووه کردم،و این خیلی ناراحت کننده بود ،چون واسه تک تک این هزاریا عرق ریخته بودم.
علی شهبازی عزیزم از اون موقع که عقد کرده ،خیلی اس ام اس های عشقولانه زیبایی برام می ده،
این دیگه آخرشه
                                                    تو به من خندیدی،و نمی دانستی
                                                                                 که به چه دلهره ای،
                                                    از باغچه همسایه، سیب را دزدیدم
                                                                         باغبان از پی من تند دوید ،
                                                              سیب را دست تو دید
                                                                           غضب آلود به من کرد نگاه.

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386لحظه 9:42 توسط لحظه نویس