تبليغاتX
لحظه های زندگی من
چه روزگار غریبی
همه براي هم مثل چراغ راهنمايي شده اند، فقط وقتي واسه هم مي ايستند كه چراغ قرمز بشه
همه به هم بي اعتنا شدند، فقط وقتي به هم اعتنا مي كنند كه كارشون گير باشه
همه از هم فرار مي كنند، چون اين احساس كه ممكنه يكي ازشون كاري رو بخواد،آزارشون ميده
همه جلوي پاي ديگران سنگ مي اندازند، فقط به خاطر اينكه برا خودشون شاخ نشن
همه بي اعتنا از كنارمون رد مي شند،شايد واسه اينه كه خيلي واسشون مهم نيستيم،شايدم اصلاً
همه از ديوونه بازي هاي يكي ديگه به خنده مي يوفتند،چون ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد
همه پولدارند،چون تو اعتماد به نفسشون تاثير مي گذاره
همه فقيرند، چون چششون به يه پولدار خورده
همه مي ميرند، يعني اينكه ما هم اعتقاداتمون قويه
همه از خاكيم، يعني متحول شديم
همه ناراضي اند، چون از قديم گفتند، هزار، بخواهيد تا به، ده برسيد
همه گشنه اند، چون روز به روز ،اين آش هايي كه يك وجب روغن داره،معده رو گشادتر مي كنه
همه خوش صداييم، چون به هيچ كدوم از وسايل ضبط صدا دسترسي نداريم
همه خوش تيپيم ، چون چشامون قشنگه
        

                          خلاصه اينكه همه مثل هميم، اينقدر از هم دور نشيم

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386لحظه 1:11 توسط لحظه نویس

تربیت بدنی_بله برون_فیلسوف هندی
نمي دونم چي شد كه الان اونم حولو حوش ساعت شش و نيم دستمو گذاشتم رو كيبورد
ولي هر وقت دستم مي ره، براي نوشتن خيلي حس خوبي دارم.
تا كمتر از دو ساعت ديگه بايد سر كلاس باشم،
ديروز آخرين جلسه تربيت بدني رو پشت سر گذاشتم،و آخرين تستها رو هم با موفقيت دادم:
تست دو 15*14 : 12:61 ثانيه
تست شنا : 34 تا در كمتر از يك دقيقه
يه نفر از بچه ها فقط ركورداي منو زد،منم ناراحت شدم،چون تو كل دوران تحصيلم همه ركوردا دست خودم بود.
يه چند روزيه درس خون شدم، رپ خون نه،درس خون، با فلوتم فرق داره.
ديشب احسان(پسر داييم) اينجا بود،يه چند شب هم هست كه ،هادي رفته كيش ،زن داداشم مياد خونه ما.
احسان تقريباً دو برابر منه، ديشب برا خنده يه عكس كنار هم گرفتيم،شديم پايه خنده ملت شريف .
يه جورايي الان انگار حس ندارم، معلومه ديگه.
علي شهبازي هم پنج شنبه بله برونش بود و شنبه هفته ديگه ،مصادف با عيد غدير،عقدش است،منم دعوتم.
واي اين علي خيلي باهال بود ،تو تقريبا دو هفته يه چهار بار عاشق شد،فارغ شد، بالاخره عاشقي بر فرغي غلبه كرد.
اس ام اس درست حسابي هم ندارم ،آخه از ترس اينكه هزينه نره بالا،گوشيمو هي خاموش مي كنم.
ولي هيچي مثل راحتي خيالم از درسام،به من آرامش نمي ده.
واي پرسپوليس،روز دوشنبه از پاس همدان با نتيجه سه بر صفر باخت،بازيكناش وحشي شده بودند، چهارتاشون اخراج شدند، افشين قطبي با اون همه ادعا كه مي گفت مي خوام دو تا جام رو بگيرم و مربي تيم ملي بشم، باخت تا هم منو خوشحال كنه و هم نشون بده كه اينا همش قپي بود.
نمي خوام تمومش كنم،دوست دارم بازم بنويسم.
 فيلسوف هندي ميگه : در مورد هرچي مي كني فكر كن،ولي هر چه را مي كني بازگو مكن.
           بعضي مواقع از اين قسم حرفا،خيلي روم تاثير مي زاره،كه اينقدر تو وبلاگت اعتراف نكن.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386لحظه 6:50 توسط لحظه نویس