توي اين ده روزي كه ننوشته بودم اتفاقات زيادي افتاد و من دوست داشتم همشو بنويسم
ولي نشد نشد تا امروز شروع به نوشتن كردم.
كم كم پاييز داره روزاي خوبشو بهم نشون ميده بالاخره من درس خوندن رو شروع كردم و به نتايج خوبي هم رسيدم اين هفته هم يه نيمچه امتحان دونمره اي از اسمبلي دارم اميدوارم خوب بدم.
ننه جونم رو خاك كرديم و فاتحه و هفته نيز براش گرفتيم و الانم حول حوش ده روز از فوتش مي گذره.واقعاً چقدر زندگي فنا شدنيه اين يه شعار نيست مي دونم جمله من كليشه ايه ولي به خدا وقتي از غسالخونه تا موقعي كه خاكش كنند رو پيش ميري واقعاً ميفهمي كه آخر خط همينه خيلي بده خيلي اين دنيا نامرده.
من اين هفته پنجشنبه براي درس شيوه ارايه خودم بايد مطلبي رو بلد بشم و در موردش براي دختر و پسر كه نشستند و زل ميزنن تو چشمم با ويديو پروژكتور و هزار تا اصول و قرو فر توضيح بدم.قبلا ترم دو كه بودم اين كار رو كردم ولي به خاطر اينكه اون موقع نتونستم امتحان پايانترمشو بدم مجبور شدم دوباره اين ترمم بگيرم اون موقع همه كلاس رو مي شناختم و كمي خجالت مي كشيدم ولي اين دفعه مي خوام با تجربه قبلي اي كه دارم در مورد مطلبم كه اسمش«وبلاگ و وبلاگ نويسي» است خوش بدرخشم.
من كل درسام رو توي يك سررسيد مي نويسمو بعد هر كدوم رو توي دفتر خودش پاكنويس مي كنم روش خوبيه به آدم كمك مي كنه هميشه آپديت باشه من از ترم چهار اين كارو كردم و نتيجه گرفتم معدلم شد هفده و سي و سه و همين خيلي به من و طراوت زندگيم كمك كرد.
ديشبم آخرين قسمت اغما رو گذاشت و اين فيلمه تقريباً مزخرفم تمام شد ولي از فيلم هاي ماه مبارك رمضان از جمله يه وجب خاك و شكرانه و اغما و ميوه ممنوعه اين ميوه ممنوعه بيشتر همه به من حال داد شكرانه رو كه اصلا نگاه نكردم ولي يه چيزي كه داره همشون به خوبيو خوشي تموم مي شن من دوست دارم آخر همه فيلم ها خوب تمام نشه.
چند روز پيشا يكي از آشناهامون تو جاده تصادف مي كنه و ماشينش آتيش مي گيره امروزم مراسمشونه وقتي شنيدم دوباره ياد مرگ افتادم ميگن آدم به دو طريق ياد مرگ مي افته يكي مريضي خودش و دوم مرگ نزديكانش كه هر دوتاش آدم رو منغلب ميكنه و اونجاست كه همه ميشن آيت الله و نماز اول وقت مي خونندو ثواب ميكنندو دو روزه ديگه يادشون ميره و دوباره غرق اين دنيا مي شن.
انگار گريه هايي كه برا ننه جونم كردم من رو خيلي سبك كرده يكم به خودم اومدم به رفيقايي كه بهم نامردي كردن كمتر فكر مي كنم به عشقايي كه بهم محل نذاشتن كمتر محل مي گذارم و انگار دارم درس مي خونمو اين همون چيزيه كه بيشتر همه منو خوشحال مي كنه.
اميدوارم اين هفته پر مشغله سريع و انشاالله به خوبي طي بشه. من خيلي سبك ميشم وقتي تو وبلاگم مي نويسم انگار دارم با خانمم درد دل مي كنم به همون شيريني به همون خوشمزگي (پودر كيك رشد)
مي خوام يه روز حال داشته باشم گذشتمو تمام و كمال اينجا بنويسم واي مي خوام از هيچي نترسمو و خجالت نكشمو همشو بنويسم تا سبك سبك به زندگيم ادامه بدم.
در مكتب ما رسم فراموشي نيست
در مسلك ما عشق هم آغوشي نيست
مهر تو اگر به هستيه ما افتاد
هرگز به سرش خيال خاموشي نيست
سررسيدم هنوز شعر ناگفته داره
باز آمدم باز مي نويسم باز دوباره خبري بد برايم اتفاق افتاد در حالي كه بغض گلويم را مي فشارد اذعان دارم كه ديگر از آن مادر بزرگ شوخ و شنگم خبري نيست ديگر از آن همه محبت كه خدا به واسطه وجودش به ما ارزاني داشته بود محروم شديم امروز آخرين بزرگم را از دست دادم ديگر نه مادربزرگي و نه پدربزرگي در كار نيست دوست دارم گريه كنم البته سر نماز مغرب كمي اين كار را كردم انگار لرزه اي بدنم را فرا گرفته انگار بزرگمان ديگر ثواب نگاهش را ثواب وجود و نگهداريش را از ما گرفت چقدر من گفتم كه اين روزها خوب با من تا نمي كنه چقدر گفتم پاييز مي خواهد تمام خوشي تابستان را يكجا از تنم در بياورد واي ي ي ي ي ي ي ي ي خداي بزرگم باورم نمي شود الان اشكم بر روي كيبورد ريخت چقدر بد شد كاش هشتاد و پنج سال ديگر هم برايم شعر مي گفتي كاش هشتاد و پنج سال ديگر هم وجودت را احساس مي كردم و بوسه بر چروك دستان پاك پر زهدت مي زدم.
خداي من برايم دشوار است باورم نمي شود چرا ؟ لحظه نويس مرگ حق است حق حق است ولي امروز فهميدم واقعاْ حقيقت تلخ است.
مادرم بزرگم پاشو چشاي خوشكلتو يك بار ديگه برام باز كن تا بتونم شدت علاقه مو بي پرده بهت ادا كنم. خير خير خير ديگر چشمان پر مهرش را باز نمي كند. تا حالا كسي به اين نزديكيمو از دست نداده بودم چقدر بده ولي حقه كاريش نمي شه كرد يكم بيشتر كه فكر مي كنم مي بينم اون با بودنش درست منو خوشحال مي كرد درسته به مادرم دلگرمي مي داد ولي پيري هزارو يك مشكل داشت كه روزي چندبار آرزوي مرگش رو خودش از خداش خواستار بود.
حالا حداقل يه چيزي دلگرمم مي كنه و اون اينه كه مطمئنم جاش تو بهشته .مادربزرگم اي بزرگم عيد را پيشايش به تو تبريك مي گويم با اينكه مي دانم تو جشنش را زودتر از ما گرفته اي.
دلتنگمو ديدار تو درمان من است
بي رنگ رخت زمانه زندان من است
تا با عشق تو مرا كار افتاد
بيچاره دلم در غم بسيار افتاد
زندگی مرگ است و مرگ هم زندگی پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی
اين ماه ظاهراً با من جور نيست آخه اتفاقات عجيبي برام رخ داده كه البته همش به خير گذشته اول از همه در اولين دقايق پاييز بود كه مادر بزرگم كه بعد از چند ماه خونمون اومده بود حالش بد شد و ما رو مجبور كرد كه به اورژانس زنگ بزنيم البته درسته كه خطر رفع شد ولي از اون مادر بزرگه شوخو شنگه هميشگي ديگه خبري نيست بعد از اون خودم كه هر پنجشنبه براي تجديد قوا يا رفع خستگي يه دو ساعتي رو فوتبال بازي مي كنم متاسفانه پنجشنبه گذشته بود كه در دقايق اوليه بازي يه خطاي بد روي من انجام شد به طوري كه نه تنها فوتبال هفته قبلو از دست دادم بلكه استخر و فوتبال اين هفتمم پريد(دكتر گفت ضربه خيلي شديد بوده) خنده داره ديروز هم كه از دانشگاه اومدم خونه بابامو ديدم كه زودتر از من از سر كار اومده بود نگو حالش بد بوده خودم بردمش بيمارستان(زيادم بد نبودا) كه گفتند فشارش رفته بالا و بايد بستري بشه و سرم مي خواد و از اين حرفا خلاصش اينكه من و مامانم ديشبو تو بيمارستان افطار كرديم و حول و حوش ساعت نه بود كه برگشتيم خونه بنده خدا بابام كه تا حالا يه قرصم نخورده بود واولين برگه دفترچش بود كه حروم مي شد يووهو اينجوري مريض شده و حالش بده. راستش تا ديروز قدرشو نمي دونستم ولي وقتي اونو با لباس بيمارستان در حالي كه سرم تو دستشه ديدم مي خواستم بزنم زير گريه ولي جلوي خودمو گرفتم. واقعا چقدر زحمت برام كشيده چقدر بهم لطف كرده اصلا چقدر خرجم كرده تا اينجا رسيدم(هنوزم به هيچ جايي نرسيدم آخه نه اينكه جوونم) بابا يه چيزيه نمي تونم جلو روت بهت بگم ولي اگه يه روزي مردمو تو دستت به اين نوشته هاي من رسيد فقط اينو بدون خيلي دوستت دارم بابا اصلا عاشقتم بابا كسي كه اينجا نيست داد مي زنم ديوونتم حالا كه اينجور شد آتيشو بيار مي خوام برات بلالي درست كنم(چه ربطي داره).
تازه جدا از همه اين مسايلي كه خدا رو شكر به خير گذشت حال و حوصله دانشگاهم ندارم انگار اصلا اون انگيزاي كه قبلا داشتم به باد فنا رفته ظاهراٌ اين پاييز بد جور به من گير داده.
پريشب هم كه شب نوزدهم بود رفتم مسجد الرسول خيلي حال داد نشستم فقط نماز قضا خوندم يكمم دعا و قرآن در كنارش خدايا هر مريضي باعث شسته شدن خيلي از گناهامون مي شه اميدوارم تو اين شبهاي عزيز قدر صفحه اعمال اين بنده حقيرو صافه صاف كني دوست دارم يكم دعا كنم
خدايا تمام مريضا رو شفا بده .خدايا به من ياد بده كه بتونم تقديرم رو به راحتي درك كنم و هر چيزي كه برام اتفاق مي افته رو خاسته تو بدونم....خدايا به اذان داريم نزديك ميشيم پس تو اين وقت عزيز مي گم الهي آمين
از هفته اول دانشگاه هم نگفتم طوري نيست چون خبري نبودو منم اونقدرا كه گفتم ذوق و شوق براش نداشتم فكر كنم ديگه داره تو ذوق مي زنه. اينم يكي ديگه از شعرهاي سررسيدم
دردا كه اسير ننگ و ناميم هنوز
در بند هواي خاص و عاميم هنوز
شد عمر تمام و ناتماميم هنوز
صد بار بسوختيم و خاميم هنوز
بعضي مواقع مي گم بزار اصلا سال تولدمو اينارو از تو وبلاگ بردارم ولي به خودم برمي گردم كه مگه قرار نبود توي اين وبلاگت (چندتا دارم)فقط براي خودت باشي نه براي بقيه.
يكي بهم گفت اين دنيا آخرش چي ميشه: نمي دونم ولي خوشبينم , آخرش همه مي ميرند , يه موقع بود وقتي فهميدم آخرش ميميرم گفتم پس چرا درس چرا كار چرا ازدواج فقط بشينيم اعمال امام زمان شاد كن انجام بديم بعد يه مدت خيلي كوتاه خسته شدم ديدم نمي شه بايد زندگي كرد چون زنده ام چون بعد يه مدت ممكنه اينقدر كنار برم كه از اون طرف ديوار بيفتم پايين. درسته ممكنه فردا امام زمان(عج) ظهور كنه ممكنه همين الان بميري ولي اگه نمردي انتظار نداشته باش كسي بهت خونه و نون و مدرك بده خيلي وقت ها ديدم حتي خودم آدما رو با معيار مدركشون مي سنجند مثلا خواهرم خواستگارش فوق ليسانس باشه يا ديپلم اينقدر فاصله بينشون ميندازه كه فكر مي كنم طرف سرطان لوزالمعده داره دكترا هم قطع اميد كردن.
عاشقي خوبه: بعضي موقعا آدمو ديوونه مي كنه ولي به نظر من آدما رو هدفمند مي كنه عاشقي فقط عشق به جنس مخالف نيست عاشقي به خدا آدمو دگرگون مي كنه
خودت عاشقي: اينو يه روزي بهت مي گم (يه روز بعد از ظهر)
كجا آرامش بيشتري داري لحظه نويس: من وقتي مي رم مزار شهدا خيلي آرامش مي گيرم و اشكمم در مياد هيچكسم شهيد نشده اصلا هم مومن واقعي نيستم ولي حس عجيبي اونجا بهم دست ميده
سررسيد جديدي كه براي چك نويس واحد هاي اخذ شدم دستم رسيده شعر هاي قشنگي داره كه مي خوام همشو تو وبلاگم بنويسم
از حادثه زمان زاينده مترس
از هر چه رسد چو نيست پاينده مترس
اين يكدم نقد را به عشرت بگذار
وز رفته مينديش و از آينده مترس