چيه دوست دارم
دوست دارم فحش بدم
دارم مي ميرم.
نمي دونم چمه.
احساس مي كنم يه عمر خر بودم.
تو كوه مني،تو وبلاگ مني،من مي خوام بيام پيش تو داد بزنم مي خوام گريه كنم،مي خوام بگم خسته شدم از اين همه ترديد،چراااا آخه.
نمي دونم،ولي همه چيز شايد از اون پيام شروع شد،شايد خيلي منظوري هم نداشت و خيلي هم نسبت به هم ارادت داشتيم،ولي انگار توي اون لحظه دنيا رو سرم خراب شد،وقتي هم كه مهدي گفت مقصر تويي،تو تند هستي،ديگه هيچ جايي واسه فكر كردن نگذاشت و وبلاگي رو كه خيلي واسش زحمت گشيده بودم رو واگذار كردم.فكر مي كردم واسشون خيلي مهمه،نمي گم خيلي بي تفاوت بودن ولي واقعا زمان من رو هم جا گذاشت.
نمي دونم چمه،بايد چيكار كنم،خيلي آروم شدم،همه مي گن چته،بايد بگي چي شده و من در برابر اين سوالات مي گم،سرم درد مي كنه و واقعا نمي دونم چه مرگيم يهو شده.
واقعا خيلي مسخره شروع شد.
خيلي ييهو ديدم از شلوغي فاصله گرفتم.
چه كلاسي داشتيم،چه ابهتي،همشو يه شبه دور ريختم،ديدم ظاهراً من اشتباه مي كردم.
الانم كه اين رضواني اس ام اس داد كه اگه من بهت پيامك ميدم واسه اينه كه همكلاسي هستيم،يه چيزايي پشت سرم شنيدم كه ناراحتم،وااااااي اي خدا من چيكار كنم،به من چه،من احساس مي كنم كه وسط گود بودم و داشتم بازي يه عده كه مهره چين هستند رو مي خوردم و حالا كه از گود فاصله گرفتم نيز احساسم مي گه به مطابق ميل اونا رفتار كردم.واااي كه چرا من هميشه بايد بر بخورم.
امروز امتحان آمار داشتيم،4 روزه كه با رضا و بهرام رفته بوديم توي خونه دانشجويي درس مي خونديم،امتحانم بد نشد،ولي يه اشتباه الكي تو يكي از سوالا كردم كه اعصابم خورد شد.
كلاس فردا هم كه كنسل شد.اي مرادي تن پرور.
هفته ديگه امتحان رياضي.
كاشكي نمره خوبي بيارم.
صورتم دوباره جوشاش شروع شده و آنقدر ناراحتم كه اگه بيشتر شد ميرم دكترو با منشيش با هم مي پوكونم.
اين بتمن و سامان دوباره اينجا خونه گرفتن،اصلا اتوبوس و روابط بچه هاي كلاسو به گه كشيدند.
آهنگ جديد ياس:پياده ميشم.
صورت خسته نگرانو و بي آرامش و مريض
كه زخمي شده بود پشت آرايش غليظ
زخمي از خاطرات تلخ ديروز
چشم مي دوخت به خيابون سرد بي روح
با تحمل سنگيني نگاه آدما
ادامه مي داد او به راه نا تمام
و اولين بار براي آخرين راه
بهتر بگم كه آخرين چاه
.
.
.
تو روزگاري كه هر كسي دنبال آشناس
دخترك مي گرده پي يه فرد ناشناس
كه از اون غريبه هاي عده ماييم
آروم اشاره زد كه شيشتو بده پايين
فقط مي تونيم امشبو با تو باشيمو بس
اينو گفتو نشستو در ماشينو بست
ديدي بعضي وقتا كه بغضي تو گلوته
نمي خواي گريه كني جلو كسي كه پهلوته
خب حاضري با دو نفر باشي يانه
معلومه كه رفتار دخترك ناشيانس
سوال تكرار شد
حاضري باشي يا نه
و دختر به فكر يك شبو يك آشيانس
گفت بريم من كه همه چيمو از دم باختم
گناهش پاي اونا كه منو پس انداختن
..
كاري ندارم به اينكه كارش خلاف شرعه
ولي واسه رابطه ها اول علاقه شرطه
وگرنه يه روحه كه روي جسمي سواره
چطور تو آغوشي بره وقتي حسي نداره
تو اين روزگار دردناك و سياه بي شرم
اي كاش بگه نگه دار من پياده ميشم
پنج شنبه رفتيم باغ،اين شايد تنها اتفاق خيلي خوب دو هفته گذشته بود.
پنج شنبه بعد از اينكه فهميديم كلاس جمعه تعطيل شده توي اتوبوس داشتيم بر مي گشتيم،كه به سرمون زد بريم باغ عليرضا اينا،اونم كه باباش اينا تازه رفته بودند مسافرت كليد برداشت و مارو راهي كرد،من و رضا رفتيم از خونشون ماشين رو آورديم و بچه ها هم از تمام نقاط جمع شدند خونه سامان اينا و رفتيم كه رفتيم،اول از همه كلي خرت و پرت حدود 80 هزار تومان خريديم و رفتيم به باغ دنج و توپ عليرضا اينا.
آخ كه تا رسيديم از بس به سبكهاي مختلف رقصيديم و پكونديم كه حسين و حميد و خودم داشتيم از خنده غش مي كرديم.يازده نفري بوديم،شب رو جوجه خورديم و شروع به پاسور بازي(هفت خبيث) كرديم،آقا حميد آص با عليرضا خوابيدند ما هم هر 30 دقيقه يكبار تنبك رو بر مي داشتيم و لاي لاي لالاي مي كرديم و اونا مي پريدند بالا تا ساعت پنج شد و بعد از دسته جمعي خوندن سرود جمهوري اسلامي ايران و پخش اذان،حميد تازه بيدار شد و گفت پدرتون رو در ميارم و البته همين كارم كرد تا 7 صبح بيدار مونديم تا اينكه ساعت نه با صداي تنبك ايمان بيدار شديم.
صبحانه رو خورديم و رفتيم واليبال وسطي كه ايمان و مهدي رو پكونديم،بعد آقا پتو بازي شروع شد،هر بار يكي مي يوفتاد زير و بقيه بيان روش،انگار نه انگار كه بچه هاي مهندسي بودند و چنتاشون شركت معتبر كامپيوتري داشتند.ناهار كالباس رو زديم به بدن و دوباره هفت خبيث بازي كرديم و مهدي و حسين رسيدند به آخر و اگر مهدي مي باخت پدرش رو در مي آورديم،ولي حسين باخت و حميد به عنوان حاكم گفت كه چيكار كنه،خلاصه بعد از ظهر بقيه جوجه ها رو زديم و دم رفتن توي كوچه يه بزن برقص حسابي راه انداختيم و همه با خوشحالي رفتيم به سمت خونه،البته من با مهدي و عليرضا با حسين اينا همون شب برگشتيم خونه دانشجويي،واي كه توي راه چقدر عليرضا بي معني بازي و رقص در آورد،من كه به محض رسيدن تخت خوابيدم.(احسان و ايمان و عليرضا و سامان و حميد بتمن و حسين و رضا و مهدي و مسلم و حميد آص و خودم بوديم)
اما عزيزم،وبلاگ ناز نازي خودم،وبلاگ خوبم،از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است،پروژه Bmm دارم براي شي گرا كه يه پي دي اف 100 صفحه اي رو بايد ترجمه كنيم،ضمنا پروژه زبان تخصصي هم دارم كاراشو مي كنم،حسابي گير ترجمه هستم و تازه مي فهمم چقدر بي سوادم،فردا كلاس جبراني دارم،مي مونم تا چهارشنبه رياضي كار كنيم.
راستي استاد به كياني و سامان گفت بايد برا فردا راني و كيك بيارند،كه مي خواهيم كلمن و سن ايچ ببريم و با سربند يا حسين در حالي كه روي كلمن هم همين رو نوشته،شربت رو بين بچه ها پخش كنيم،خيلي مي ترسم استاد ناراحت بشه و دوتا درس حساسي كه باهاش دارم رو بندازم.
كتاب خاطرات يك مغ مانده و هنوز نخوندم،قراره اين ماه كامپيوتر توپي رو بردارم و از زندگي با رايانه لذت ببرم،كه البته شانس ما همه چيز از دست اين يارانه ها گرون شده.اي يارانه بزار من رايانه بخرم بابا لنگم.
من و مهدي تو خونه دانشجويي خيلي كل كل داريم.
هنوزم وقتي فيلماي باغ رو نگاه مي كنم مي خندم.
كتاباي ارشد رو هنوز نخوندم.
كتاباي درسي و غير درسي خودم هم همينطور.
دلنوازان رو سه تا در ميان مي ديدم و حالم از روشنك و شوهرش بهم مي خورد و اصلا هم حال نكردم.
دوست دارم بازم سريال مدار صفر درجه رو ببينم.
فيلم 4 ساعته پرسپوليس(فرانسويه) رو گرفتم ولي هنوز وقت نكردم ببينم.
بچه هاي كلاس دختر و پسر خيلي با هم هماهنگيم و از خدا مي خوام برامون نگهش داره.
واقعا مي خوام از فكر اون كه فكرم رو مشغول كرده بيام بيرون،جالبه فقط دورا دور فكرش باهامه و همه جا دست و پام رو مي بنده و ظاهرا ديگه خودش واسم مهم نيست اين فكرشه كه ملكه ذهنم شده و بايد يه درمان حسابي براش پيدا كنم حتي اگه روي يه سري چيزا هم پا بزارم.
دوستم داشته باش،چون دوستت دارم و اي خداي خوبم من تورا دارم،پس هيچ وقت به غير خودت محتاجم نگردان،نگذار زندگي صداي خنده هايم را بشنود و من رو از آن محروم كند،كاش تمام كارهايم را زودتر از زمان رسيدنش انجام مي دادم تا چنان انرژي بگيرم و روحم آنقدر بزرگ شود و فكرم آنقدر آزاد كه همه چيز را با سنگ محك خودش بسنجم و درست از امتحانش خارج شوم.
آهنگ جديد ياس:
تو حرفاي دلت آه سينه سوزن
وقتي كه تنت تو سوراخ ميشه زير سوزن
منتظري كه برسه روز سلامتي
حاضري اونو به صد كيلو طلا ندي
تقصير تو نيست كه شدي بستري
حرف همه آدما رو از بري
خود من كه سرتو رو با اين حرفا بردم
دنيا رو فحش مي دم با يه سرما خوردن
.
.
خيلي وقتا ميشه كه با توي اين واژه
كه چرا من بايد سرنوشتم اين باشه
دور ما پر شده از اين همه چراي بي جواب
تنها اميد مي تونه باشه چراغ اين شبا
توي اين مسير پر پيچ و خم و پر سراب
روبرو شدي تو حالا با يه پل خراب
خودتو به راحتي به دست باد نسپار همنشين
تا كه بتوني به راحتي از پل رد بشي
وقتي كه دردا مي گيره زير يه خم
تورو مي كوبه روي زمين و ميره بخند
به اين مي گن بدل توي فن كشتي
يعني تو درداتو با خنده كشتي
توي كلمه اي كاش حبس نشو
كاش رو كاشتن ولي سبز نشد
جمع كن حالا يه مشتي جوك دور خودت
بخند و خودت باشي دكتر خودت
امروز يا بازم بهتر بگم ديروز بالاخره فاز اول پروژه آكواريوم به پايان رسيد.
بالاخره با دوتا گوپي و يه كتفيش و يه دلقك و يه آنجل (فكر كنم) كارمو شروع كردم.با بهنام و خواهرم رفتيم خريديم.
الان با بابام و خواهرم داشتيم جريمه بازي مي كرديم،چه كنيم كه خونه دانشجويي بدجوري آمار قمار مارو بالا برده و بعضي وقتا كه نيكوتين جريمه و حكم كم ميشه مجبوريم يه حالي بهش بديم.
از خونه دانشجويي بگم كه چندان راضي كننده نيست،يكي به اين دليل كه شهرش شهر ساكتيه و يكي ديگه اينكه دوستاي شيش دونگ من نيستن ولي اينش خوبه كه ظرفيتم رو بالا مي بره كه باهاشون بسازم.
راستي دفترچه ارشد رو گرفتم و فرستادم،فقط براي دستگرمي گرفتم،ولي خيلي دوست دارم ارشد قبول بشم و بدجوري هم يه مدت رفتم تو نخش و تمام ريز و درشتشو در آوردم و غير نااميد شدن و كم دونستن شانسم براي قبولي چيز ديگه اي نداشت.
يادمه وقتي رفتم پيش محسن (پسر خواهر زن داييم)،كه توي يه خونه جدا بدجوري داره درس مي خونه برا ارشد،گفت تو چقدر به حاشيه پرداختي،مهم اينه كه كتابارو چند دور بكني،كه البته واسه رشته كامپيوتر 14 تا درس هست و كلي مرجع و كتاب و اگر كسي مي خواد قبول بشه بايد واقعا درس بخونه.
چند وقتيه تعادل درستي ندارم.
يعني چي؟يعني اينكه نمي دونم احساس مي كنم جذابيت قبلو ندارم،خيلي سوتي ميدم،قدرتم كاهش پيدا كرده.شايد اثرات كتاب كيمياگر بوده،من كه همين خاطرات يك مغ رو هم ديگه نخوندم و اونجا افتاده،احساس مي كنم كتاباي فلسفي و روانشناسي يه ظرفيت و شناختي مي خواد كه من ندارم و در نهايت فقط نااميدي و افسردگيش واسم مي مونه.
احساس مي كنم لباسام تكراري شدند،در ضمن دوست ندارم تا زماني كه پول كافي و بي مصرف دستم نيومده خرج لباساي ارزون بيخود كنم.
راستي با ياسر و مهدي رفتيم نمايشگاه كامپيوتر،واي كه چقدر نمايشگاه مزخرفي بود،هر سال بدتر و كم رونق تر از پارسال واقعا مي دونم كه سال ديگه اصلا ارزش يك بار ديدن رو هم نداره.البت من توي اين نمايشگاه يه سي دي آموزش Asp.net خريدم كه بد نيست.
امروز يا حالا ديروز رفتم خونه حسين اينا كامپيوترشو كه قبلا نيمه كاره درستش كرده بودم تموم كنم،كه البته به يه جاهاي خوبي هم رسيدم و سر بزنگاه برقا رفت،انگار قسمت نيست صداي كامپيوترش نصب بشه.
چقدر خوابم مياد و چرت و پرت گفتم.
راستي هشت هشت هشتاد و هشت چيكار كردين.
ما كه مثل بدبختا صبحش رفتيم سر كلاس واقعا مزخرف مرادي و بعداز ظهرشم مثل بدبختتر ها با پاسور و فوتبال گذرونديم .
اينقدر دوست دارم واسه ارشد بخونم يا نه بشينم كتاباي برنامه نويسي بخونم،ولي حالم از درساي اين ترم و كتاباي بي ربط به رشتم بهم مي خوره و حالشو ندارم.
راستي گفتم چه سرماي بدي خوردم،دو هفته پيش از آقا مهدي منگ يه سرماي مشتي خوردم،بعد با حال بدم رفتم فوتبال،بعد مثل معتادا با ماشين گذاشتنم در خونه دانشجويي به زور تا لب بخاري رفتم و با همون لباسا در حالي كه مي لرزيدم خوابم برد.خيلي روزاي بدي بود،وقتي آدم توي خونه خودش نيست و حالشم خيلي بد ميشه واقعا بهش سخت مي گذره،من اين دوره رو توي بروجردم تجربه كردم.
خيلي وقته قرآن نخوندم.
من اواخر هفته مي رم خوابگاه و اونجا اصلا نمي تونم درس بخونم و حسابي هم خسته مي شم و وقتي ميام خونه حسابي استراحت مي كنم،اينطوري نه به درسم مي رسم نه يه جورايي تكليفم معلومه،واقعا احساس پوچي دارم.
تو برنامه حسابداريم حسابامو وارد كردم.
آهنگاي سيروان اومده دستم، بد نيست،دلم گرفته رو خيلي دوست دارم:
نمي دونم چي بايد بخونم
اشكام پايين مياد رو گونم
شايد سرنوشت ما همين بود
بي تو من تنها بمونم
يه نگاه گرم و عاشقانه
من و تو تو اون هواي برفي
گذر ثانيه هاي آخر
يه سكوت، نه صحبتي نه حرفي
دلم گرفته
بازم ياد روزاي گذشته دارم مي يوفتم
دوستت دارم هايي كه من به تو مي گفتم
دلم گرفته
ديگه نمي تونم من اينجا آروم بشينم
تويي واسم عزيزترينم
تو اتوبوس دانشگاه عسل با حراست دعواش شد،رضا كيا هم ازش دفاع كرد منم با اون حال بدم فقط داد مي زدم.
زندگي به آب زنده است،زنده موندن رود هم به آب و چقدر بارون امروز بهم حال داد واقعا بارون قشنگه.
استقلال هم خيلي خراب كرده بود و تو حاشيه رفته بود كه توي بازي با شاهين با قدرت كمي پيروز شد و من خوشحال شدم،واعظم با قلعه نوعي آشتي كرد و حلاليت طلبيد تا بره مكه واقعا اتفاق خوبي بود،امير قلعه نوعي خيلي دوست داشتنيه.
مسابقه نگس پرژين استار هم ادامه داره و من دنبال مي كنم.
همين.
خوابم پريد.دوست دارم دوستم داشته باشه،كاشكي.چرا الان گريم گرفت،من كي از حالت بدبختي و يك بام دو هوايي خارج مي شم.
بهروزم رفت سربازي و اون هفته رفتيم ديديمش و ساعت دوازده يك بود كه رفتيم معجون خورديم اومديم.
بهش گفتم خيلي رو عمه ات حساسي گفت آره گفتم پس ..بيب.بييييب.
توي خوابگاهم اين هفته مهدي رفت حموم،چقدر پشت در حمام خنديديم با رضا.
باي.لحظه نويس لحظه نويساني لحظه آبادي
و سلام
سلام به تويي كه من را آفريدي،كه من را زنده نگه داشتي،كه به من به تعدادي نعمت دادي كه هيچ كس آمارش را هم ندارد و مهمتر از همه اين بود كه حتي يكبار هم به رويم نياوردي و من چقدر پست و فرومايه بودم كه حتي از روزي يكبار شكرش هم دريغ كردم.
و خداحافظ
خداحافظ اي تويي كه شكرش را نمي گفتي،كه با چوبه كس ديگري رانده مي شدي و انتها را نمي دانستي و چه زود بن بست را جلوي ديدگانت حس مي كردي و گه گاه بود زماني كه در آن شرايط يادش مي كردي و ميلي متري ديوار را پشت سر مي گذاشتي و البت كم نبود، كم نبود زماني كه ديوار خودش را به تو مي كوبيد و آن وقت بود كه به زمين و زمان بد و بيراه مي گفتي و لحظه اي نخواستي به ياد بياوري كه تو اسير آن چوبه شدي نه چوبه اسير تو.
نماز و روزهاتون قبول حق.
عيدتون پسا پس مبارك.
چه كنم كه حتي اقدام ساخت وبلاگ ديگه اي هم كردم و راضي نشدم لحظه نويسم رو تنها بگذارم،پي همه چي رو به تنم ماليدم و دوباره دست به تايپ شدم.
امروز (يا بهتر بگم ديروز) انتخاب واحدم بود و رفتيم اونجا و ديديم كلاسارو تو سه چهار روز گذاشتن كه تصميم گرفتيم خونه بگيريم،همونجا فرصت رو از دست ندادم و زنگيدم به صاب خونه سامان اينا كه تازه از اونجا رفته بودن و با ديدن خونه و وانمود كردن به اينكه قبلا اونجارو نديده بوديم،با كلي چونه راضيش كرديم و 4نفره تثبيتش كرديم.
جالبه كه عليرضا زنگش زد و حاج مرتضي با اصرار مي گفت به 3نفر اجاره مي دم و رضا از اونور داد مي زد آخه مرد مومن پس چجوري حكم بازي كنيم.
آخ كه امروز رفتم و به اصطلاح كارنامم رو گرفتم و از 3نمره آخرم با خبر شدم،كه خدارو شكر همشو پاس كردم و جستم.
اسمبلي خيلي هارو انداخته بود و وقتي رسيدم دانشگاه همه افتاده بودند و من با ديدن نمره 10 ،انگار آزادم كرده بودند.
يه هفده واحدي بهمون دادند.يادش بخير اون موقع كه خودمون انتخاب مي كرديم.
مادرم دوستت دارم.
پدرم تو هم همينطور.دستتان را مي فشارم،دستاني كه روز به روز سست تر مي شوند و من نمي دانم بايد چكار كنم.
تولد.
جمعه تولد بهنام بود،خونه خودش گرفت،براش اول يه تي شرت خريدم،اندازش نشد،خودم پوشيدم و يه پيراهن خوشكل جاش بهش دادم.اول كار افطار سالاد اولويه خورديم و بعد كادو و عكس گرفتنشم با من بود و فيلمش با فرزين.
خيلي خوشحال شد،گفت تا حالا تولد براش نگرفته بودند.
واي كه چه تابستوني رو گذروندم،برنامه ماه رمضانم رو تشريح مي كنم:شبها تا سحر بيدار،بعد از خوردن سحري و نماز تازه مي خوابيدم،ساعت 14 الي 15 بيدار مي شدم،كمي بازي كامپيوتري،كمي بازي گوشي تا افطار مي شد به اندازه 3 وعده مي خوردم،بعد از تماشاي فيلمهاي جذاب،تماشايي و بسيار دلچسب و دل انگيز و ----(جاي خالي رو خودت بگذار) مي اومدم پاي سيستم و اينترنت و فبه المراد.
خدا توفيق داد هر سه شب احيارو زنده دار بودم،و حدود دو شبش رو پاي مجلس آقاي معمار.
استقلالم خدارو شکر خوب نتیجه می گیره و امیدوارم دربی رو بپکونه.
يه برنامه حسابداري شخصي رايگان دانلود كردم،كه بسيار عاليه اگه شد لينكشو مي گذارم بعد،من خيلي دوست داشتم چنين برنامه اي داشته باشم.
راستي كتاب ورونيكا رو خيلي وقته طلسمشو شكوندمو و تمومش كردم،حالا دارم "غورباغه رو قورت بده" رو مي خونم كه چند فصل اولش بسيار اميد رو در من زنده كرد و مي تونم به عنوان يه اتفاق خوب ازش ياد كنم.
پیشنهاد رضا فکرم رو به خودش مشغول کرده.
لرا اينجوري خدافظي مي كنن
دلم برا سامان كه جفتشو با نامردي افتاد و انتقاليم بهش ندادند مي سوزه،عليرضا و عطايي انتقاليشون اُكي شد كه تو شهر خودشون بودند،اما سامان بدبخت نه.
ما هنوز در تكاپو براي فروش يا معاوضه خونه ايم.
هنوز كتاب ورونيكارو تموم نكردم،يعني زياد نخوندمش.
شبا تا سحر بيدارم،مي خوابم تا يك،بلند ميشم به كامپيوتر و تلويزيون و برنامه ماه عسل تا افطار شد،مي خورم و مي شينم پاي سريالهاي مزخرف يا باصطلاح متحول شده ماه رمضان.
هفته پيش رفتم جهاد،با علي اي بد نبود.
علي وقتي فهميد من با استاد حرف زدم و يكم دير بهش گفتم،ازم ناراحت شد،دوست ندارم عليرضا رو برنجونم،احساس مي كنم مي تونم مثل يه رفيق خوب روش حساب باز كنم.
زياد قرآن نخوندم.
شبا نمي دونم چيكار مي كنم ولي صبح ميشه.
الاف تر از من نيست.
ديروز رفتم پرينت قبضم كه زياد شده بود رو گرفتم،تازه فهميدم چقدر مخابرات نامرده،آخه وقتي اس ام اسي كه بايد دونهاي يك تومن باشه رو 22 تومن برا مردم جا ميندازن،آدم چي بگه،البته من هم به خاطر مسائل اخير زياده روي كردم ها.اما نه خيلي.
يه سوال: اينكه ميگن روزه آدمو ميبره،كجا ميبره.جاي خوبيه يعني.
هفته پيش يه بار با هادي و يه بار با ممد اينا رفتيم فوتبال،از دروازباني ارژندي تا مهارهاي حسن هم نبايد گذشت.
جمعه با بهروز و مهدي رفقاي قديم رفتيم بيرون،اول از همه رفتيم يه رستوران شيك،پولارو سلفيديم و البته در آخر ازشون تشكر كرديم كه سلفيدنمون.
بعد رفتيمگشت و گزار و مهدي رو گذاشتيم سر پستش توي سربازي،و بعد با بهروز كلي گشتيم و اينم بگم كه ساعت 12 شب تمام عابربانكها با ما قهر بودند.
من معلوم نيست تا كي بنويسم،احتمال اينكه وبلاگ جديدي با نام جديدي بزنم و رهاتر درونم رو نشون بدم هست.
كامپيوترم قديميه.
افكارم آپديت نشده.
دارم كچل ميشه،ولي دوست ندارم.
روزا بيشتر مي خوابم.
رضا رو چند روز پيشا باش رفتم بيرون.
الان يه پشه كوره داره رو اسپيكرم راه ميره.ولي نمي كشمش،شَلِش مي كنم تا درس عبرتي بشه واسه دوستاش كه دور من آفتابي نشن.
مي خوام برم كفش اسپرت بخرم،يه گوشي هم برا بابام شاید امروز رفتم.كاشكي گيتار الكتريك و برنامه نويسي در سطح تيم ملي رو بلد بودم.
يه حسي ميگه دارم از خونمون و اتاقم جدا ميشم،گريم مي خواد بياد ولي خوابم مياد ولش كن.
ساعت سه و ربعه،برم يه چيزي بخورم اگه خواستم ورونيكا رو هم بخونم يكم و بخوابم.كتيراهام تموم شده،ميلاااااد.
الان هيچونه مشروبات الكلي مصرف نكردما،ولي دلم مي خواد توي يه فيلم كوتاه بدرخشم.
پنجشنبه فوتبال دارم،حميد ديوونه توي خورشيد پنجم رو خوشم مياد و از بچه سوسول محله آقاي گودرزي هم خوشم نمي ياد.
كاش 24 سال ديگه من كنار عشقم باشم و اخلاقم و روشم تغيير كرده باشه و پول و اطلاعات و تحصيلاتم از سر و كولم بالا برن.مربي بدنساز تيم ملي برنامه نويسي باشم و خيلي چيزاي ديگه كه الان توي مزغم نمي توره.
بابارو ببوسيد و بخوابيد،ميشيد مثل الان منا،محاسنتون گنده ميشه،ساعت خوابتون تغيير مي كنه،خرجتون هم بالا ميره.
آف مي خواي بابايي،بيا گلم
گفتي تو دلم اول و اخر خودتي از هرچه که دارم بهترينش خودتي خنديدم و زير لب مکرر گفتم شاهزاده ي قصه هاي من خر خودتي
آري .... زندگي سرسره است مي کني دل از خاک پله پله تا اوج ميروي تا پرواز بعد از آن بالاها مي خوري سر آرام ذره ذره تا خاک
به اميد آينده هاي روشن همتون رو به خداي بزرگ مي سپارم.
از كجا شروع كنم.
از نمراتم كه هنوز تكليفش معلوم نشده و اميدوارم زودتر استاد هاي نمي دونم چي مارو از نگراني در بياورند.
اميدوارم.اميدوار به نمراتم.
از ماه مبارك رمضان بگم.
اول تبريك مي گم اين ماه عزيز رو،روز اولش رفت و سومين روزه ام رو گرفتم،اميدوارم بتونم راهم رو توي اين ماه عزيز پيدا كنم.
من واقعا بيكار و بي عار(درست نوشتم) شدم،به غير از كتاب ورونيكا كه تا نصفش رفتم،بقيه روز بيكارم،يعني تا نصفه شب پاي كامپيوتر و پاسور بازي و بعد تا لنگ ظهر خواب.محاسنم بلند شده،تقبل اله حاج آقا.
ديشب با محمد و بچه هاي لوازم خانگي رفتم فوتبال،وسط كار بريدم،خيلي وقت بود بازي نكرده بودم،باور كن بقيه بازي رو مثل معتادا تو زمين بودم.
امشبم حميد و مهرداد بهم زنگ زدن برا جام رمضان مثل پارسال توي تيم باشم ولي قبول نكردم،چون نه تيمشون تيمه نه من حال دارم با شكم پر برم فوتبال و نتونم خودم رو نشون بدم.
الان بهنام اينجاست.مامانم همين الان داره مرغ درست مي كنه برا سحري،افطار ديشبم خورشت سبزيه جانانه خورديم.اي خدااا
خونه رو گذاشتيم به معرض فروش ظاهرا بعد از 14 سال بايد از اين مكان خوب و محل خوبتر دل بكنيم.
خونه پر خاطره ايه،ولي كلنگيه و دور و برمون همه ساختند رفتند بالا و منو دارند مجبور مي كنند از اتاق بالام با تموم پوسترهايي كه به در و ديوارشه و تموم خاطرهاش دل بكنم.
البته بدم نمي ياد به يه خونه شيك و نو بريم،ظاهرا ديگه از يكنواختي اينجا خسته شدم.
من كلاس شنا خواستم برم گفت وقتش گذشته،بعدشم ماه رمضانه،چرا همه دير به ذهنم مي ياد.
دارم كلوچه مي خورم.
بي خوابي زده به سرم.
شايد بعدشم برم سراغ ورونيكا.
چند وقته دارم آهنگهاي كاوه يغمايي رو گوش مي دم،اسم يكي از دوقلوهاش ورونيكاست،خيلي از گيتار الكترونيكي كه با احساس مي زنه حال مي كنم،اين آهنگشو خيلي دوست دارم.
تو با مني
حس مي كنمت
همينجا روبروي خودم
صداتو مي شنوم همه جا
يا شايد من ديوونه شدم
اگه تو تو اتاقم نيستي
چرا كنار تو مي شينم
چرا دارم تورو مي بوسم
چرا دارم تو رو مي بينم
اگه تو اتاق من نيستي
چرا هواي تو تو خونس
چرا با تو حرف مي زنم هر روز
نگو تو دلت اين ديوونس
اگه تو تو اتاقم نيستي
چرا كنار تو مي شينم
چرا دارم تورو مي بوسم
چرا دارم تو رو مي بينم
آف باحال:شادي راهديه كن به كساني كه آنرا از تو گرفتند عشق بورز به آنهايي كه دلت را شكستند دعاكن براي آنهايي كه نفرينت كردند درخت باش برغم تبرها پروازكن به كوري چشم خفاش ها بهارباش و بخند كه خدا هنوز باماست
بهترين درمان براي قلوب شکسته اين است که دوباره بشکند " . سام منتز
عموم اينا بعد از مدت ها از اهواز اومدند خونمون.
من اينقدر پشت كامپيوتر مي شينم كه واقعا دارم از كمر درد مي ميرم شايد كارم به بيمارستان بكشه يا تو دراز مدت خودشو نشون بده.
الان ساعت خيليه.
منم دي يووونه شدم،همين.
بي مقدمه،مواظب قلبتون باشيد،معادلات هشت شدم.
رياضي گسسته 10 شدم.حالا جالبيش اينجاست كه برعكس اينو فكر مي كردم.يه دوس تا نومره ديگه هم زده،اونارو بالا گرفتم،جالبيش اينجاس كه شيوه ارايه رو شدم بالاترين نمره كلاس با هجده و هفتاد و پنج.خوشحالم كه ارايه تكي دادم.
عيد نيمه شعبان بر همه مبارك.
من ديشب تو خيابونا رفتم با مهدي و دانيال و كلي كمك كرديم كه ملت نذراشون رو دستاشون باد نكنه،اونا هم بعداً كلي از ما تشكر كردن كه نذاشتيم نرذاشون رو دساشون باد كونه.
چته،گفتم كه وبلاگمه اختيارشو دارم.به قول عليرضا "آره دادا".
امشبم كه با مهدي و بهروز و امين رفتيم بيرون،بالاخره بعد از چند سال دوباره گروهي كه با هم بوديم،با هم رفتيم ابيانه و با هم بروجردم بوديم دور هم جمع شديم.
باهاشون اصلا حال نكردم،زياد خوشم نميود ازشون.
خب ديگه از كوجا واستون بگم،اي استاد بي شعور آخه توي اون كتول آباد همين كه افتخار مي دم پامو مي ذارم بايد بري حالشو ببري،حالا من نادوني كردم تمام كلاساتو با جبرانياش اومدم كه بهم اين نمره هارو بدي.
واقعا واستون متاسفم،چون جالبه از رو دفتر درس مي داد هيچي هم بارش نبود،حالا اومده اينجوري كرده.
خداييش تو ايران يا بايد بري يه جا كه نمره بهت بدن يا بايد بري يه جا كه درس ياد بگيري،نه مثل اينجا نه از درس درست حسابي خبريه و نه از نمره اي.
دارم آهنگهاي بنيامينو گوش مي دم الان.آلبومش جالبه،يه دو تاشو بدم نيومد.
بالاخره احسان تو برنامه Next persian star اول شد،با اون صداي تكش و يه استعداد ديگه هم رفت،حالا اگه بود كي قدر مي دونست.
كتاب "ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد"،رو از مهدي گرفتم تا بوخونم.
آهنگ خواب بنيامين
مي بيني گريه كردم خواب ديدم
خواب ديدم تورو از دست ميدم
نگو اين خواب من تنها يه خوابه
نگو اين گريه كردنها يه خوابه
كنار گريه خواب ديدم
بازم خواب تورو ديدم
تو خواب از خواب ترسيدم
تو ميرفتي و مي ديدم،تو مي رفتي
ازت از عشق پرسيدم
تو هم شعر عجيبي زير لب خوندي
كه معنيشو نفهميدم
داد زدمو نشنيدي
فرياد زدمو تو نديدي
"اينجاشو خيييييلي دوست دارم"
منو نمي ي ي خواي ي
تو منوووو نمي خواي،نمي خواي
قربون هممون برن.
به اميد ديدن.
يعني نمره اسمبلي،طراحي الگوريتم،چي ميشه،خدا كنه نيوفتم.
من اصلا پسر خوبي نيستم.
چقدر بيكاري بده،اصلا اونقدرا هم كه فكر مي كردم حال نميده.
آف : برخي، بخاطر همرنگ شدن با جماعت، آنها را رنگ مي کنند.
سلام
من لحظه نويس هستم.
كسي كه لحظات تلخ و شيرينش را مي نويسد.
كه البته هروقت دلش مي گيرد ياد عزيز و همدمش يا همان وبلاگش ميوفتد.
هويتم مجهول است و روزي كه معلوم شود،ديگر نه مي نويسم و نه مي گذارم كسي بخواند.
باز هم دلم گرفته.
باز هم يه خراب كاريه ديگه.
امروز تولدم است،آره ظاهرا مادرم در آشپزخانه داره سبزي ها را خورد مي كند تا براي شب سمبوسه درست كند و البته كيكي كه قرار است خريده شود.
يه بار ديگه سلام وبلاگ نازنينم،مي دانم كه از بس سفره دلم را پيش تو باز كردم،دچار افسردگي مزمن شده اي،اما چاره چيست،كسي را ندارم كه برايش راست بگويم و بهم خرده نگيرد،برايش راست بگويم و با نگاه و رفتار بعدش فحش كشم نكند.
تو خوبي و خوب مي ماني و من بدم ولي نمي دانم تا كي مي مانم.
يعني راستشو بخواي بدم نيستم،بعضي موقعها مي بينم خيلي هم خوبم،ولي جوون نيستم،طراوت هميشه درم جريان نداره،چيزي كه همه همه فكر مي كنند در من فوران مي زند پس انگاري ديوونم.
حالا بايد چيكار كنم كه ديوونگيم خوب بشه.
تا اين لحظه كسي بهم تبريك نگفته،البته با تغيير شماره انتظار چنداني هم ندارم و البته انتظار چنداني هم ندارم و البته ندارم.
يه دو سه روزي ميشه كه با دوستم دوست نيستم.
پس بگو چي شده.
چته؟چي شد؟
زديم به تيپ و تاپ هم.مقصر هميشه طرف مقابل است،ولي اينبار من خيلي تند رفتم.آنقدر غرور دارم كه راهي براي بازگشتم باز نكنه و ظاهرا اگه تا امشب تولدم رو تبريك نگه،ديگه منتظر كسي نخواهم بود.
انگار دعاهاي زيادم مبني برا اينكه "اي خدا اگر قسمت منه،نگهش دار و اگه نيست طوري كه كمترين ناراحتي رو بكشيم جدامون كن" تاثير خودش را گذاشت.
گوشيم زياد روشن نيست.اينطوري براي جفتمون و مخصوصا و خصوصا براي اووون بهتره.
جاي خاليش فضاي مغزم رو پر كرده.
فكر كنم بيشتر از ده ساله كه براي تولدم كادويي نگرفتم،البته يه كيكي واسه رفع كتي مي خورديم.دوستم مي خواست بخره و شايد هم خريده بود كه البته به خودم گفتم اگر قبل از تولدم بزنيم بهم كمتر عذاب وجدان مي گيرم.
ديشب دلم گرفته بود،جلوي تلويزيون داشتم همراه با تخمه ،فيلم كنعان رو كه گرفته بودم مي ديدم.به خودم مي گفتم كاش كسي تولد منو يادش نبود،كاش برام حتي كيك هم نمي خريدند.
نه اعصابم زياد خورده،نه حالم زياد گرفته،ولي دلم شايد.
كاشكي يه شمال و يه مشهد مي رفتم.
قسمتم نبوده،ولي كلاً مي خواستم اول ماه با سعيد برم،خونه هم داشت،اما از پولش كه برا يه جا ديگه مي خواستم ترسيدم.كه البته به يه جا ديگه هم نماسيد.
يه كتاب خريدم.كتاب برنامه نويسي با وي بي.به اين اميد كه بشينم بخونم و توي اين مدت بيكاري حداقل جبران عقب ماندگي و بي سوادي قبلم رو بكنم.هنوز شروع نكردم.
منتظر عليرضا ام تا سي دي ويندوزم رو بياره،تا روي سيستم صد سال پيشم نصبش كنم، به اين اميد كه روونتر بشه.
قصدشو كرديم يه سيستم توي تابستون بردارم،كه هنوز نشده،البته مهم نيت پاكه كه من دارم.
جديداً توي Tv persia يه مسابقه گذاشته بود براي خوانندگي كه 6 نفر رسيدند فينال،اونا كاراشون رو اجرا كردند،قراره شنبه شب نفر اول معلوم بشه.
كسي توي فينال بود به نام "احسان"،آهنگ اول با نام "همين امشب"،رو كه شاعر و تنظيم كننده اش خودش بود و بسيار زيبا بود را دانلود كردم و روزي صد بار گوشش مي دم.
صداي درجه يكي داره،بچه شمال بود و اين از همون استعدادهاست كه از دست ايران رفت.
ميگه:
همين امشب از غصه ها مي ميرم
انتقام خودمو از دوتامون مي گيرم
ديگه از دست تو هم كاري بر نمياد
بايد آروم بگيرم
مثل نور يه شهاب كوچيك
رد ميشم از تو چشات
باز دوباره ميوفتم از چشات
بي صدا مي ميرم
به خوابت نمي يام كابوست نميشم
تو شباي سياه فانوست نمي شم
ديگه از دست تو هم كاري بر نمياد
بايد آروم بگيرم
مثل نور يه شهاب كوچيك
رد ميشم از تو چشات
باز دوباره ميوفتم از چشات
بي صدا مي ميرم
كاشكي دلم خوب بشه با هر چيزي كه خدا بهم بده.خدايا از گناه دورم كن و از لجن درم بيار و طراوت و اميد رو در دلم زنده كن و ايمانم رو به درجه اعلي برسان و مقصدي نشانم ده تا بيشتر از زنده بودنم لذت ببرم.
حیف بود.خوب بود.ولی خوب شد.به خدا واسه خودش بهتره.
امتحانات%
تموم شد،فقط همين،6تا امتحان دادم،براي اوليش كه فكر كنم گفتم كلي خودمو كشتم و الانم با استادش دعوام شد.دوميشم كه نمره اش رو زد و نمره آخر كلاس شدم،امتحان اسمبلي خونه خودمون بودم و شبش هم نخوابيدم و نمي دونم چيكار كردم و رياضي رفتيم خونه مهدي و به جا درس كلي مسخره بازي در آوردند و با وجود 5نمره ميانترم و 2نمره كلاسي،عمرا از 13،نمره سه نمي گيرم و ميوفتم.
از گرافيگ هم كه نمره قبوليش رو قبلا گرفتم و امتحان كشكيشم بد نبود،اما معادلات سخترين درس و امتحان آخرم رو رفتيم خونه سامان اينا،با بهرامي رفتم،خيلي وقت كم داشتم و خوندم و با كلي استرس اومدم و با تقلب از روي سامان عزيز اميدواريم به 10.
مي بيني لحظه نويس به چه روزي افتاده،اين همونيه كه دنباله نمره بالا 17 بودا،الان فقط دنباله يه 10 است.
باور كنيد نه اينكه توي طول ترم درس نخونده بودم،توي امتحاناتم داغون شدم،هيچ شب امتحاني بيشتر 2 ساعت نخوابيدم،بعضياشم كه اصلا نخوابيدم،باور كنيد امتحان آخر ساعت 5 صبح داشتم بالا مي آوردم،گفتم به سر جلسه نرسيده مي ميرم.
خدا اين آقا افتاده دنبال دختربازي و مشغوليات ذهني ديگه مثل وبلاگ جمعي و غيره،آدم چي مي تونه بگه.
خودمم تو كار خودم موندم.الان يه هفته است تعطيلم و بيكار،ديگه نه مي خوام سر كار برم و نه مي خوام كار كنم،مي خوام بخورم و بخوابم.از محيط كثيف اتاقم و دنياي شلوغ دور و برم خسته شدم.
از دوستم بگم ،كه واقعا نمي دونم آخرش چي ميشه،خدارو شكر كه سمت كارهاي حرام تا حالاش كشيده نشدم،هميشه گفتم:دوست دارم با اولين نفري كه خلوت مي كنم خانمم باشه.
از دوستم بگم كه چند روز پيش بعد از كلي مدت دوباره ديدمش،خوبه،حداقلش اينه كه پسر وقتي با دختر صحبت مي كنه از دنيا كنده ميشه.نمي دونم واسه اونم همينجوره.
ديشب بهش گفتم،يعني آخر رابطمون چي ميشه،گفت نمي دونم.
اين سري كه ديدمش كلي از آينده باهاش حرف زدم و گفتم كه قصدم ازدواج يا لذت جنسي نيست،گفتم ادامه ميديم فقط بابت اينكه كسي رو واسه حرف زدن داشته باشيم،اونم كلي از خواستگاراش گفت و بهم گفت كه اونم فعلا به ازدواج فكر نمي كنه.
خيلي راحت شدم وقتي اين حرفارو بهش زدم،البته اون گفت كه توي اين مدت طولاني كه نديدم خيلي بيشتر از من خوشش اومده و گفت اولش اصلا هيچ حسي بهت نداشتم.
ولي تو رو خدا يكي خونه هاي بهم ريخته اين پازل رو بچينه پهلو هم.
بايد قبول كنم اين دختر آروم،بي يا كم احساس،مومن و خيلي خوب و ناز،همه اون چيزي نيست كه تو ذهن منه،رابطه به جايي رسيده كه برعكس اولش حالا بيشتر از اينكه من تشنه باشم،اون تشنه شده.
وقتي مي بينم قايم كاري مي كنه،وقتي از اطمينان مادرش بهش مي گه،وقتي ياد آينده ميوفتم،كه چه تاثيري توي زندگيش با شوهرش يا من با زنم مي تونه داشته باشه،واقعا پشيمون ميشم.
ديوونه شدم،ديگه هم نمي دونم چطوري قطع رابطه كنم،البته جدايي هم خيلي سخته واسمون،عليرضا همش ميگه حتما بايد تو يك يا چندتا دوست (از لفظ دوست دختر حالم بهم مي خوره)ديگه داشته باشي.
واقعا ديگه دوست ندارم ازدواج كنم حداقل حالا حالاها،نبايد اين رو هم دريغ كنم كه علاقم به جنس مخالف خيلي بيشتر از قبل شده،ولي با وجود موقعيت زياد،اصلا نمي خوام با كس ديگه اي رابطه داشته باشم،و كاش اگه ما دو تا قسمت هم نيستيم،خداااا خيلي زودتر مارو طوري كه كمترين ناراحتي رو بكشيم از هم جدا كنه و ديگه هم من نمي خوام با كسي باشم و برم سراغ درسم.خدااا مگه دخترر چيه.ولي دوست من واقعا ساده و خوب و دلم نمي خواد ناراحتش کنم.
درسي كه ديدي چقدر ازش دور افتادم،حالا كه اومدم كارشناسي مي بينم بچه ها چقدر علمشون زياده حداقل به يه نرم افزار تسلط كامل دارند،ولي من چي.
البته از برنامه ريزي بي خودي دانشگاه بي خودي هم نبايد گذشت،كه سختترين دروس رو ترم يك دادند و ترم رو از اسفند شروع كردند و يه ماهم وسطش تعطيل بود و كلي هم پروژه مسخره دادند كه ديگه واقعا وقته درس خوندن نمي شد.
سعيد يه دو شبي اومد خونمون و بعد رفت جهرم خونشون،با اون و عليرضا رفتم گيتار ها رو ديدم و كمي تحقيق و اينا فهميدم،كه به سبك راك پاپ خيلي علاقه دارم و گيتار الكترونيكم مورد علاقه من است.ولي گرونه.
قرار بود تا امتحانام تموم شد،از اول برج گيتاري بخرم و كلاسي برم و يه چندتايي هم كتاب برنامه نويسي بخرم و شروع به خوندن كنم،ولي حسش نيست،حاااااال ندارم،خستم،از زندگي از خودم از همه چيز،از روال عادي زندگيم حالم بهم مي خوره،از اينكه با ناموس مردم ارتباط دارم،دارم داغون ميشم،از روزي كه باهاشم استرس هم هميشه باهام بوده،با اينكه توي امتحانام خيلي كم حرف زديم و گوشيم هم خاموش بود،ولي باز هم فكرش و استرسش همراهم بود.
چند شب پيش هادي با مامانم بحثشون شد.جمعه هم خونه عمو علي بوديم،عمه اينا هم اونجا بودن.راستي احمد(پسر عمه)يه هفته پيش عقد كرد،با دختر عمه اش،متولد 65 است و زنش متولد 68،واقعا خيلي خيلي زود ازدواج كردن،البته احمد وضع باباش خوبه و قراره يه خونه به اسمش بزنه.
ضمناً امشب هم عمه ام اينا ميان اينجا برا شام،الان همه در تكاپو هستند.منم بايد برم كاهو و گوجه بخرم و اتاقم هم تميز كنم.
ميگم من اصلا توي اين هفته گذشته و كلا توي سال 88 آدم خوبي نبودم،واقعا چرا امسال اينجوري شدم،چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
كتاب حرف هاي حساب از آدم هاي حسابي رو كامل خوندم و دادمش دست دوستممم.
هنوز گوشيم خاموشه.
دو تا آهنگ از گروه the ways كه ايراني هم هستند گوش دادم و مي خوام باهاش زندگي كنم،مخصوصا اتاق آبيشون:
در كناري از خانه ما
اتاقيست سرد و آبي
تخت و گيتار كهنه من
عكس يك زن به ديواريس
زن زيبا روي و خندان
يار من بود او دوراني
حالا من ماندم و من
گيتاري و سيگار و تنهايي
عشق من رفت به تن خاك
طعمشم نيست جز بيداري
اي عكس خندان بشنو از من
خواهمت ديد روزگاري
ديگرم نيست ناي ماندن
پايان آغاز آغاز رفتن
چاقويي پنهان ته گنجه
دستاي سردم،رگهاي سبزم
سبكش راك پاپه و منم خيلي دوستش دارم،از استيل خودشونم خوشم مياد.
من برم ديگه برام دعا كنيد.
خدا همه ما رو به راه راست هدايت كن،اگه بديم به خوبي خودت ببخش و مارو خوب كن.
و دو تا آف:
انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخي يا تا بي نهايت ادامه بدي
زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي ،که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتنش را از بين مي برد